|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
ظرفیت و فردای یک تاویل:
موسوی اصلاحطلب است!
محسن زال
صبح: مقالهی پیشرو تلاشی است برای بازخوانی این مساله که چگونه میرحسین موسوی در ذهنیت جوانان تحولخواه به عنوان فردی اصلاحطلب جلوهگر شده است. نگارنده بر آن است که این ذهینت در صورت پیروزی میرحسین در تضاد با ماهیت حقیقی میرحسین موسوی، شکسته خواهد شد و حاصل آن چیزی جز ناامیدی دوباره برای نسل جوان ترقیخواه نیست. بدیهی است که این مقاله صرفاً دیدگاه شخصی نگارنده است و موضع نشریهی صبح نمیباشد.
دیباچه :
بسیاری دانشجویان و جوانان و ترقی خواهانی که در این دوره از انتخابات فعالند وچه بسا از کسوت ”تحریمی“بیرون آمدهاند، بر اینند که میر حسین موسوی از ”اردوی اصلاحطلبان“است و این پیشفرض را بدون چون و چرا پذیرفتهاند و بعد به انتخاب وی در دوگانه“میر حسین ـ کروبی“ دست یازیدهاند، این پرسش که چرا چنین ذهنیتی ایجاد و تقویت گردیده و چگونه است که میرحسین از طرف جوانان به عنوان حامل آرزوهایشان برگزیده شده، انگیزه این نوشته میباشد و نگارنده بر این است تا در حد بضاعت خود به این پرسش پاسخ گوید.
***
یکم:
میر حسین موسوی بیست سالیست که از عرصه عمومی غایب است و اگر حضوری در سیاست داشته بسیار محدود و خاموش بوده است، کارنامه سیاسی او نیز بنا بر این در همان دوران نخست وزیریش رقم میخورد، دورانی که بحث از حقوق بشر و جامعه مدنی و احزاب آزاد و مطبوعات منتقدو... به دلایل متفاوتی دغدغه سیاستمداران نبوده است. بنا براین اگر این دغدغهها را چارچوب خواستههای اصلاحطلبان بدانیم، میرحسین در دوران نخست وزیری خود اصلاحطلب نبوده است. یعنی جامعه مدنی و گفتمان حقوق بشری بعد از 76 در زمان ریاست وی نه تنها غالب نبوده که در حاشیههایی کمرنگ زیست میکرده و از طرف وی نیز مورد شک و بدبینی بوده است(از جمله به دلیل ماهیت حامیان و مبلغان این خواستهها)
پس از آن نیز او عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی گردیده و دوشادوش دکتر کچوییان و رحیمپور ازغدی و دیگران در این نهاد کوشا است. نهادی که دگراندیشان و آزادیخواهان بارها و بارها دکتر سروش را به خاطر عضویت در هسته ابتدایی آن(ستاد انقلاب فرهنگی) شماتت میکنند و خواهان عذرخواهی او هستند، در دانشگاه تهران به دلایل گوناگون از جمله عضویت دکتر کچوییان در این شورا ذهنیتی در مورد دکتر کچوییان به وجود آمده که وی را جزء تنه آزادیکش و تمامیتخواه حاکمیت میپندارند. دانشجویانی که در کشمکشی طولانی(به علت عدم پاسخگویی وی) خواهان برکناری او از رییس گروهی شدهاند و گویا این تلاش به نتیجه نزدیک است(البته تنها علت مخالفت بر حق دانشجویان این نکته نیست اما منظور این است که این حضور رکنی سازنده از آن ذهنیت است).
بنا براین در کارنامه پیشین و امروزین میر حسین از ”دگراندیشی و دگر بودگی“ نشانی نیست و در شعارها و عملکرد انتخاباتی او نیز این سویه کمرنگ و بینابینی است، اگر از آزادی میگوید، از دموکراسی سخن نمیگوید. اگر از ستارهدار شدن دانشجویان با کنایه تبری میجوید، بسیج را مدرسه عشق میخواند و خود را بسیجی میداند و در ستادهایش هستههایی بسیجی فعال میگردند، در مواجهه با دانشجویان بسیار محتاط است تا، آنجا که حاضر به دیدار با شورای مرکزی“ ادوار تحکیم وحدت“ نمیگردد و نامه“ دفتر تحکیم وحدت“ را پاسخ نمیگوید (دو نهادی که میتوان گفت خواستههای تاریخی دانشجویان ترقیخواه در آن متبلور است، و مقاومتشان در برابر تمامیتخواهان ستودنی، دو نهادی که در دوران اصلاحات همواره مورد هجوم و سرکوب بودهاند اما همواره از خواستههای بر حق مردم دفاع کردهاند).
آزادی را بدون الگو مطرح میکند و گویی الگویی جز الگوی سنتی دهه شصت برای جاری ساختن آن در نظر ندارد. از عدالت میگوید اما بدان نگاهی ساختاری ندارد، گویا مدیر خوب و سالم بودن برای ساختن جامعهای آباد کفایت میکند و بنا براین به وجود احزاب و مطبوعات نیازی نیست، عدالت نزد او“ سوژهمحور“ است تا“ ساختارنشین“، از رفاه اقتصادی میگوید و از فساد نالان است، اما گویی به این نکته توجه ندارد که فساد زاییده سامانهای سیاسی اجتماعی است که حضور دارد و در سالهای بعد از جنگ خود را گسترده و پا سفت کرده است و برای رهایی از آن باید به اصلاح این ساختار پرداخت، بنا براین ضرورت بحث آزادی مطبوعات و احزاب را مقولهای اساسی و راهبردی در نظر نمیگیرد و بر این نسیت که نظمی نوین با مرکزیت جامعه مدنی و تشکلهای آزاد و ... را جایگزین وضعیت حاکم گرداند، یعنی برونشد او از وضعی که از آن شاکیست در همان گفتمان سنتی جای دارد که احمدینژاد نیز بدان متعهد است و از آن ارتزاق میکند. از این رو به راحتی میتوان دید که بسیاری از جناح راست نقدهایی بسیار تندتر از نقد آقای موسوی به وضع موجود و به شخص آقای احمدی نژاد دارند(از جمله نقد پدر داماد احمدی نژاد که در اعتماد ملی شنبه دوم خرداد آمده است)، الگویی که از سخنان وی برای حکمرانی بر میاید همان“ مصلح مستبد و مهربان“ است، که در آن حاکم در پی توزیع قدرت و شریک کردن مردم در اطلاعات و قدرت نمیباشد ، بلکه وظیفه خود میداند تا به شخصه با ”کژی ها“مقابله کند.
با این همه سوال بالا محل توجه خود را مییابد، و این پرسش نزدیک به“ تحیر“ نطفه میبندد که: چرا عدهای تحولطلبان، موسوی را اصلاحطلب و به تعبیری ”ناجی“ خود میدانند؟

دوم:
”برساختن“ میر حسین در درجه اول نشان از جامعهای دارد که امید خود را از دست نداده است و هنوز چشم دارد تا گشایشی در کار فروبسته و زندگی نابسامانش ایجاد شود، در خصوص چگونگی و تبعات این شور میتوان به چند نکته اشاره کرد که به فهم این پدیده و آسیب شناسی آن کمک اندکی خواهد نمود:
ـ نسل جوانی که امروز در گوشه گوشه با پارچه هایی سبز دست خود را به نام میر حسین بسته است حافظه تاریخی ندارد و نگاهش به تحولات اجتماعی و سیاسی اسطوره ای ـ انقلابی است یعنی بر این تصور است که از لحطه ای که ایستاده است میتواند در راه تغییر بنیادی قدم بردارد تحولی که طالب آن است و میخواهد به سویش خیز بردارد. بدون آگاهی از سعی و تلاشی که دهها سال است با شکست مواجه میشود، سوژهها را رها و قدرتمند تصور میکند و اراده را مصادف توانستن میپنداردو بر این تصور است که اگر با هم سنخهای خود چون تنی واحد به هم بپیوندند میتواندبکند آنچه میخواهد .پیوندی که پارچههای سبز نماد آن است ، نمادی که در وجه دیداری نیز این پیوند را نشان میدهد چرا که همه از دست با یکدیگر هم شکلند دستی که هم سان خود را به نشانه دوستی و مهر میفشارد، تقاضا میکند و میطلبد و برای گرفتن دراز میشود. با این پارچه سوژهها از دور مچ خود شروع میشوند و گویی کلیت فرد در این نشانه فشرده شده است، بند سبز یعنی طرفدار“ سید“، یعنی آرمانخواه یعنی تحول طلب، ظلم ستیز، آزادی خواه و...
این ذعنیت از این بابت که انرژی و نیرویی برای تحول خواهی ایجاد میکند مبارک و دلنشین است، اما از سویی دیگر چنان که به هر دلیلی خواسته اش برآورده نگردد(چه کاندیدایش رای نیاورد و چه رای بیاورد و آنچه تصور میکردند نباشد)نا امید و سرخورده شده به خیل بیتفاوتان و یا بدبینان میپیوندد، بنا بر این لشگر این هواخاهان در پیوندی بحرانی با یکدیگر به سر میبرند و به لحظه ای متلاشی میگردندو غم انگیز این که چون منزوی میگردند خاطرات و تجارب شکست خود را نیز در جهت مثبت به کار نخواهند گرفت چرا که دیگر در صدد تاثیر گذاری نیستند، بنا بر این از ساحل اراده گرایی به دامان جبر باوری میافتند.
ـ این نسل در صدد تحلیل دقیق و عمیق نیست و“ کنش ”خود را با“ آرزو هایش“ هماهنگ میکند ابتدا میدان را به آمالش میدهد و چنان شورمندانه آن را به تحقق نزدیک میکند، که از آرامش مباحثه جهت تعیین راهکار دور میافتد آرمانشهرش را پیش از کاویدن زمین ساختمان بنا میکند و به سستی و سفتی پایههای بنایش توجهی نمیکند(این که چرا جوانان چنین عمل میکنند خود فرصتی فراخ میطلبد که مجال این نوشته نیست)، بنا بر این چندان به نظر و مشورت همدلانه و به دور از هواهای شخصی مراجعی که میتواند از آنان برای رسیدن به تصمیمی کم خطا تر کمک بگیرد وفادار نمیماند .اگر چه با آنها مواجه نیز میشود و چه بسا پای صحبت هایشان نیز بنشیند اما تصمیمش به سادگی متحول نمیگردد، چرا که با تصمیم اتخاذ شده به گفتگو نشسته و تردید را از خود رانده است بنا بر این کسی که بخواهد نظر او را تغیر دهد علاوه بر“ یکه تازی جوانی“ باید ایمان او را نیز متزلزل کند، به تعبیر دیگر ملاک تشخیص و انتخاب او بیشتر ”زیباشناسانه“ و مبتنی بر عاطفه است.
این روش نیز کنش آنها را پر خطا و پر خطر گردانده در صورت اشتباه به دلیل صداقتی که در ایشان است موجبات نا امیدی آنها را فراهم میکند.

سوم:
چند دلیل میتوان برای برساخته شدن ذهنیتی اصلاحطلب از موسوی برشمرد:
الف ) بیرنگ بودن میر حسین در سالهایی که مملکت با بحرانهای متوالی درگیر بوده و پوست انداخته و خواستههای حقوق بشری خود را به عرصه آورده است، از او چهره ای ”در پرده“ساخته، ذهن جامعه در این حالت دچار یک جایگزینی میشود ، میر حسین را به دلیل کنترل شرایط بحرانی جنگ حرمت میگذاردو به نوعی آن ایام را برای خود ایده میکندو عدم حضور قهرمان غایب آن دوران را بر کناره گیری“ خود خواسته“ و“ بیتفاوتی“ و یا ”موافقت“ او با آنچه پیش آمده حمل نمیکندو این سکوت را به معنای اعتراض تلقی مینماید. یعنی ذهنیتی که در گذشته از وی داشته را به صورتی غیر تاریخی و پاکیزه شده منتقل و باز تولید میگرداند. البته کنش میر حسین که مغایر بسیاری اصحاب قدرت در این مملکت است که وقتی وارد دایره قدرت مداران میشوند به سادگی خارج نمیگردند و در گوشه ای دیگر در صدد بازتولید قدرت و موقعیت قبلی خود برمیایند، و این که وی از نظر اقتصادی سلامت خود را حفظ و آلوده نگردیده و این که عدالت خواهی اقتصادی او وجهی عینی زیستی- منشی نیز دارد به ساخته شدن ذهنیتی مثبت از او کمک کرده است، به معنی دیگر اگر چهره مثبتی از او در دوران افولش تصویر نگردیده چهره منفی ای نیز از او در خاطرهها جای نگرفته ، یعنی هسته هایی منشی شخصیتی در وی وجود دارد که به صورت بالقوه امکان ساختن چهره ای ”مطلوب“را فراهم میکند و این ”قهرمان پردازی“چندان بی مبنا و مایه دست نیست، فضای معنا سازی که در عرصه سیاسی حاکم است عدم حضور را اعتراض معنی میکند ، آن هم عدم حضوری بعد از حضوری پر رنگ(چون سکوت عبدالاه نوری که به منزله فاصله او تلقی میگرددنه بیتفاوتی و همراهی)
بنا بر این، مهم این که عدم حضور او نشانه صداقت و اعتراض وی پنداشته میشود، سکوت او نه“ نداشتن“ سخنی برای گفتن که“ ندیدن“ گوشی برای شنیدن تعبیر میگردد، و وقتی به میدان میایدگویی پهلوانی که به دلایل اخلاقی از دست یازیدن به قدرت منصرف گشته بود، به همان دلایل اخلاقی ”آمده“است. حتی سخن خود او نیز شنیده نمیگردد و در حاشیه تلقی عموم گم میشود، خود گفته بود که سکوتش به این دلیل بوده است که در این سالیان خطری احساس نمیکرده، گویی همه چیز را وفق مراد مییافته است .اما هواداران صادقش ( تفکیک صادق - ارزشی و در مقابل نا صادق - قدرت طلب ایجاد گشته، و منظور از ناصادق کسانی هستند که به هوای این که او رای بیشتری دارد، برای رسیدن به قدرت در پی او روان گشتهاند .و صادق آنانیاند که واقعا به ترقی خواه بودن او ایمان دارند و تصور میکنند او اصلاحطلبی رادیکال است ) سخن او را در سپهری که خود ساختهاند گم میکنند، و یا آن را حمل بر تاکتیکی سیاسی مینمایند، گویی حرف دل او نیست و او بنیادا معترض بوده است، بنا بر این ذهن اسطوره ساز وقتی شرایط را مساعد مییابد شروع به ساختن شخصیتی میکند که خود میخواهد، مرد آرزوهای خود را میسازد بدون این که به واقعیتهای اجتماعی وفادار بماند و شخصیت حقیقی طرف را نیز در“ مرکز نگاه“ خود بنشاند، در اینجا تخیلی بسیار قدرتمند در کار است و با فعالیت شدید خود سپهری از یک شخصیت میسازد که خود او نیز به سادگی نمیتواند خرابش کند.
ب) اطرافیان“اصلاحطلب“ موسوی هالهای از ارزشها و شعارها و ادعاها دور او ایجاد کرده همه سعی خود را میکنند تا او را در مرکز این جغرافیا نگه دارند، هر چند خود موسوی در سخنرانیها و موضعگیریهایش چندان به این دایره مقید نمیماند اما آنها بر اینند که حداقل تا انتخابات او را درون زمین خود نگهدارند، (این که چرا اصلاحطلبان چنین میکنند در این مجال به بحث گذاشته نمیگردد)بنا بر این ذهنیتی که جامعه نسبت به اصلاحطلبان دارد، به موسوی نیز تسری پیدا میکند و فضای معنایی ای ایجاد مینماید که رفتار او نیز در این دستگاه معنایی فهم شود.
به طور مثال ایشان هر چند عضویت خود در ستاد انقلاب فرهنگی را در اول انقلاب رد میکند، اما تاکید مینماید که شمس آل احمد و سروش و دیگران با فرمان رهبر انقلاب به این سمت منصوب شده بودند و گویی بر این است تا با نشاندن رای رهبری در مقابل رای معترضین آنها را منکوب کند. این قسمت سخنان او شنیده نمیشود، چرا که گفتههای وی در فضایی فهم میشود که اصلاحطلبان ساختهاند و ”تخیل“ نسل جوان نیز آن را تایید و تقویت میکند، کسانی که با انقلابهای فرهنگی شدید مخالفند و سانسور بنیان کن را بر نمیتابند و شعار آزادیخواهی میدهند. چنان که اگر همین سخن را رییسجمهور فعلی گفته بود متن گفتار او جور دیگری فهم میشد چرا که در زمینه دیگری برای آن معنا سازی میگردد. ئبنا بر این مرتب“ تاویلی“ رخ میدهد که فاصلهای تعریف شده و مشخصی با متن حاضر و زنده(موسوی) دارد
البته مبهمگویی خود میر حسین نیز به ساخته شدن این فضا کمک بسیاری میکند، اگر چنان که او با اصرار و شفاف مواضع خود را ابراز میکرد و حول آن توضیحاتی خدشهناپذیر میداد امکان ”برساخت“های اصلاحطلبان از میان میرفت ، حال این که این مبهم گویی برای او شگردی انتخاباتی است یا وجهی شخصیتی کنشی، خود نشانهایست که میتوان بر آن مبنا به واکاویدن امکان تحقق توقعات کسانی که از او انتظاراتی رادیکال دارند پرداخت.

چهارم:
ذهنیتی که به دلایل بالا شکل گرفته است در صورت شفافیت آسمان کردارها و گفتارها ترک بر میدارد، به طور نمونه در دانشگاه زنجان و همچنین در همایشی با حضور زهرا رهنورد دو دانشجو پارچههای سبز را باز کرده وامیگذارند و میروند.
این حرکت به اندازه بستن این بندها معنا دار است باز کردن این حلقهها نشان از تقابل دو ذهنیت دارد آنچه تصور میشد که“ هست“ و آنچه به عنوان حقیقت درک میشود، و این شکاف آنقدر عمیق و پر ناشدنیست که با کمک صداقت و سادگی دانشجویی بند را پاره میکندو بر میزی مینهد که اصلاحطلبان حامی موسوی دورش نشستهاند.
اگر مواجهات موسوی با مردم و مخصوصا جوانان بیشتر و بیشتر گردد، ذهنیت اسطوره ای آنان در باره وی به واقعیتی تاریخی تبدیل میگردد، و این همان ریزش نیروی موسوی است.
منتها آنچه در این میان مهم است موسوی از حیطه“ تنی“ خود فرا تر رفته است و موسوی ای ساخته شده که از زهرا رهنورد نا اله کولایی و از تاج زاده تا خاتمی مفسرین اویند، تفسیری که ذهن تشنه و آرمانخواه و عدالت طلب جامعه نیز آن را تقویت میکند، اما پرسش اساسی این است که هرمنوتیک این متن استعداد محدودی دارد ، مخصوصا از این بابت که ”متن“ سخن میگوید و با کردارش خود را توضیح خواهد داد. هر چند در فردایی بعد از امروز که ضرورتهای قدرت بازی و نیرنگ سازی از آشکارگی ”وجود“جلوگیری میکنند
باری دستاورد این سپهر سازی و شخصیت پردازی اگر موافق خواسته اصلاحطلبان حامی موسوی بیفتد و نامزدشان بازی را ببرد، آنگاه جایگاهها عوض میگردد، چون به دلایل ساختاری حامیان دستی بر حاکم ندارندو اوست که میتواند بهره ای از قدرت را تفویض کند و یا از آن سر بزند. اکنون که هوا انتخاباتی است موسوی در به کمک حلقه ای خاص از هوادارانش معنا یی را ایجاد نموده که چندان موافق ذایقه اش نیز نیست(مثلا از فاصله اصولی خود با اصلاحطلبان میگوید و اصولا خود را اصلاحطلب نمیداندو...) اما به دلایل متفاوت از جمله شخصیتی و چه بسا انتخاباتی پذیرفته است تا میدانی برای آنان باز شود، اما وقتی به قدرت برسد باید درون ساختاری دیگر عمل کند و نظام معنایی ای دیگر او را تعبیر خواهد کرد. در این صورت دیگر نمیتواند از حمایت اصلاحطلبان بهره ببرد و هزینه ندهد. و این همدلی او را در مواقعی به مواجه با ساختار و قسمتی دیگر از طرفدارانش که بسیجیانی فعال در ستادش بودهاند نیز میکشاندو امکان این که واقعیت موجود آن روز او را در خود هضم کند بیشتر میگردد.
اگر چنین اتفاقی بیافتدفارغ از این که حامیان اصلاحطلبش از قدرت بی بهره میگردند، بلکه تاریخ خود را بیش از این که هست کدر و مورد سوال قرار میدهند و اندک اعتباری نیز که برایشان نزد مردم زیر فشار باقی مانده است را هم از دست خواهند داد. تاریخ این مرز و بوم نشان داده است که هیچ دسته و گروهی بیتفاوت به تاریخی که از خویش به جا میگذارد نخواهد توانست جایگاهی ماندگار در قلب مردم و به تبع در انتخابی دموکراتیک کسب نماید.
بنا براین، این گمانه متصور است که اصلاحطلبان بر خلاف این که فکر میکنند جامعه ترقیخواه و به تبع نامزد مورد نظر خود را مدیریت میکنند با دستانی نامریی خود در حال مدیریت شدنند، آنها گفتمانی که در آن نفس میکشیدند و برایش هزینه داده بودند(اصلاحطلبی) را در خدمت گزینهای قرار دادهاند که میتواند بعد از پیروز شدن در انتخابات برایشان بردی به ارمغان نیاورد، و باعث شود نیرویی که صرف کردهاند به ضد اهداف آنها عمل کند. یعنی گفتمان ”اصلاحطلبی“در راه خدمت به گفتمانی مقابل خود به کار گرفته شده و کمر به قتل خود بسته است.
(منتشرشده در ضمیمه نشریه ی صبح - شمارهی 160 - یکشنبه 10 خردادماه 1388)
|
|