تبليغاتX
صبح - ضمیمه شماره 160
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

درباره‌ي ضرورت و كارآمدي ساخته شدن

يك هويت سياسيِ مبتني بر امر مشترك

حسام سلامت

چرا و چگونه مي‌توان از منظر دفاع از دموكراتيزاسيون فراگير وارد عرصه‌ي مجادله‌ي سياسي و احياناً فضاي انتخاباتي شد؟ پرسش-گزاره‌ي مذكور مبتني بر دو مفروض اساسي است: 1) چيزي به نام ”جامعه‌ي ايران“ به مثابه‌ي كليتي منسجم و يكپارچه وجود ندارد، آنچه وجود دارد كثرتي از جزئيت هاي پراكنده و بعضاً معارض است. 2) اين پراكندگي را ”مي‌بايست“ به طريقي دموكراتيك سروسامان داد، يا به بيان دقيق‌تر، اين جزئيت‌ها- زنان، كارگران، قوميت ها، دانشجويان، اصناف، اقليت‌ها و بسياري ديگر- را ”مي‌بايست“ به هم وصل كرد و ذيل يك گفتمان دموكراتيك مدني با همديگر همراستا و هم‌ارز ساخت و با ديگر گفتمان‌هاي رقيب بر سر هژمونيك‌كردن آن نبرد كرد. بياييد اين دو مفروض را بيشتر بكاويم:

جامعه‌ي ايران از اواخر دهه‌‌ي 1370 به بعد وارد روند پُرشتاب تفكيك و تمايزيابي نيروهاي سياسي و اجتماعيِ برسازنده‌اش شده است. اين نيروها كه تا پيش از اين مقهور گفتمان تماميت‌ساز و كليت‌بخشنده‌ي پساانقلابيِ”جمهوري اسلامي“ بودند و تا مدتها نيز به واسطه‌ي هژمونيك‌شدن اصلاح طلبي زير چتر گفتمان عام و ”دربرگيرنده‌ي“ آن قرار داشتند، بنا به علل و دلايلي كه نهايتاً به ”فراپاشي“ گفتمان اصلاح‌طلبي و تشريح آن منجر شد، رفته‌رفته مستقلاً سر بر آوردند و ”مطالبات“شان را جداي از مطالبات ديگر نيروها طرح كردند و كم‌‌وبيش به خود هويتي متمايز بخشيدند. به تعبيري، ”جامعه“ در اين برهه از درون شكاف برداشت و به اجزاي برسازنده‌اش تجزيه شد. اين روند متمايزشدن و تشخصِ گفتماني‌يافتنِ نيروهاي اجتماعي كه با مبارزات آنها بر سر حقوق و مطالباتشان همراه شده است در واقع مترادف سياسي‌شدن بي‌واسطه و حضور مستقيم آنها در فضاي سياسي و ميادين اجتماعي است. يعني ديگر هيچ نيرويي در كار نيست كه بنا باشد آنها را نمايندگي يا بازنمايي كند و به مثابه‌ي واسط يا ميانجيِ پخش تصوير و صدايشان عمل نمايد. و اين يعني سوژه‌شدن نيروهاي اجتماعي به وساطتِ اعلامِ حضورِ علني در عرصه‌ي ”بازنمايي‌پذيري“ و خطاب‌كردنِ جدل‌آميزِ”دولت“ به توقف بي‌بروبرگرد ستم‌پيشگي. اگر اين گفته ها درست باشد با نيروهاي اجتماعي و سوژه‌هاي سياسي‌اي سرو كار داريم كه هر كدام درگير طرح و تبيين و پيگيري ”مطالبات“ خودشان هستند و كمتر پيش مي‌آيد كه با يكديگر ارتباط بگيرند و مطالبات همديگر را پشتيباني كنند و از ساخته‌شدن چيزهايي چون اجتماع، ارتباط و امر مشترك، يا در واقع از يك اجتماعِ ارتباطيِ مبتني بر امر مشترك سخن بگويند. به گمانم اين آخري در وضعيتي كه با چندگانگي فزاينده‌ي مطالباتِ جزئيت ها و سوژه هاي سياسي- اجتماعي طرف هستيم به يك ضرورت مبارزاتي تبديل مي‌شود. اين سخن در واقع در حكم دفاع از شكل‌گيري يك افق سياسي است كه بي‌آنكه”تفاوت“ سوژه‌هاي سياسي را منحل سازد و يا در يك گفتمان كلي ادغام كند، مي كوشد اين ”تفاوت“ها را به مثابه‌ي سويه هاي مرتبط اما مجزاي يك فرآيند سياسي- اجتماعي درآورد. با اين تفاسير به هيچ وجه كفايت نمي‌كند كه صرفاً مطالباتِ متفاوتِ نيروهاي سياسيِ متفاوتِ را فهرست كنيم و به دنبال هم بياوريم و ”به رسميت بشناسيم“. آنچه مي‌بايست در مقام يك كنش سياسي موسس و يك مداخله‌ي سياسي برسازنده صورت بگيرد هم‌ارزسازي و اتصال گفتماني همه‌ي مطالبات-سوژه هايي است كه به نوعي ”در برابر“ هر شكلي از ستم، نابرابري و استثمار قدعلم كرده‌اند. اين ستيزه‌گري و پيكارجوييِ سوژه‌هاي پراكنده‌ي سياسي با ”شر“، دست‌كم درگام‌هاي نخست مي‌تواند آنها را به واسطه‌ي اين خصم مشترك و از رهگذر پس‌زنندگي و نخواهندگيِ آن به هم پيوند بزند و ذيل يك گفتمان مشخص با يكديگر همراه سازد. دموكراتيزاسيون فراگير يعني گسترش گستره‌ي اين ستيزه و پيكار به همه‌ي حوزه‌هاي سياسي و اجتماعي و مبارزه‌ي همه‌جانبه براي زدايش”شر“- و جلوه هاي سه‌گانه اش: ستم، نابرابري و استثمار- از همه‌ي اين حوزه ها. دموكراتيزاسيون اما واجد سويه اي ايجابي هم هست: توليد فضا-زمان‌هايي كه تكليف نظمِ (موقتيِ) حاكم بر چيزهاي آنها را نبرد هژمونيك نيروهاي مقيم آنها معلوم مي كند. از همين رو افق سياسي دموكراتيزاسيون فراگير را سوژه‌هايي مي‌سازند كه نه تنها ”در برابرِ“ مصاديقِ شر صف‌آرايي مي‌كنند بلكه ”براي“ برآمدِ آزاديِ مبارزه براي كسب هژموني- ”تهي‌كردن“ ميدان هاي سياسي و اجتماعي از امرِ صُلبِ هميشه مستقر- نيز مي‌جنگند. به بيان ساده تر، گفتمان دموكراتيزاسيون فراگير هم متضمن كنش سلبي و پس‌‌زننده‌ي نفي شر است و هم مستلزم مداخله‌ي مثبت و ايجابيِ برساختنِ فضاهايي كه به روي پيكارهاي آنتاگونيستيِ معطوف به هژموني گشوده اند. چنين گفتماني مي تواند و ”مي‌بايد“ با مركزيت‌بخشيدن به اين امر مشترك، همه‌ي جزئيت‌ها و سوژه‌هاي وفادار بدان و درگيرِ در آن را گرد هم بياورد و به ساخته‌شدن يك هويت سياسيِ چندسويه‌ي چندصدايي كه در عين حال واجد نوعي تشخص مرزگذاري‌شده است نيز بيانجامد. در اين صورت طرح يك مطالبه‌ي جزئي- في‌المثل رفع ستم از زنان- متضمن ارجاع به نفي همه‌ي ديگر اشكال ستم هم هست و اساساً بدون اين ارجاع و ”پيوستگي“ چيزي جز يك جزئيت‌گرايي خودمحورانه نخواهد بود. در چنين شرايطي مي‌توان ادعا كرد كه يك اراده‌ي جمعي شكل گرفته كه در واقع برساخته‌ي تجميع نيروي مبارزاتي سوژه‌هاي چندگانه است. شكل‌گيري چنين جبهه‌اي امكان پيشروي به سمت خطوط خصم و تقويت مواضع خودي را افزايش مي‌دهد اما سرنوشت نبرد در هر صورت نامعلوم و حادث باقي مي‌ماند. نظم حاكم بر دولت و گروه سياسي‌اي كه قدرت اجرايي آن را به دست ميگيرد تنها از حيث اثرگذاري آن بر اين نبرد و عواقبي كه براي آن دارد و ”شرايط“ي كه بر آن بار مي‌كند اهميت دارد. پرسش دقيقاً اين است كه امكان ساخته‌شدن اين سوژه‌ي جمعي و پيشبرد نبردي كه چنين سوژه‌اي سرباز آن است در كدام وضعيت سياسي پيش مي‌آيد؟

(منتشرشده در ضمیمه نشریه ی صبح - شماره‌ی 160 - ‌یک‌شنبه 10 خردادماه 1388)

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:44  توسط صبح  | 
 
  بالا