|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
راه آخر: فهم مسئله
عظیم حسنزاده
امروز آخرین شماره میان دو راه: راه سوم نگاشته میشود تا ورق دیگری بر ورق اتمامها فرو لغرد حالی که هر شروعی شاید بازگشت به اول خط باشد ولی بی شک تکرار صرف آن نخواهد بود. اتمامی که به تصادف با اتمامهای دیگر نگارنده مصادف خواهد بود. تا یک ماه دیگر شش سال تحصیل بی وقفه در بزرگترین دانشکدههای علوم اجتماعی کشور به پایان خواهد رسید. در میان تلاش و تقلاها برای فهم محیطی بیگانه، از خود بیگانه کننده، سازگاری، کنترل و آرمان تغییر آن گاهی در میانه این جست و خیزها همه چیز به فهم خود و جهانی ختم میشود که ناخواسته در آن واقع شده ای. در آخرین نوشته به صورتی بسیار ساده و شاید با زبانی گزنده به فهم خویش از دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران خواهم پرداخت.
کسی به تصادف رستم دستان نمیشود: شاید اولین گام برای فهم شیوه و اسلوب تعلیم و تربیت دانشجو در دانشکده ما اسطوره دستم دستان باشد. رستمی که نیرویی ماورایی دارد و تمام توانایی اش را مدیون طبیعت است: یعنی تصادفا به وی ارزانی شده است بی آنکه خویش در شکل گیری آن نقشی عمده ایفا کند. این باور در ما نهفته است که دانشجو یا ذاتا متخصص است یا نیست؛ حال نقش این همه بوروکراسی بی در و پیکر در این میان چیست من نمیدانم. زمانی که هیچ ارتباطی منطقی میان دروس ارائه شده برای دانشجویان ارشد –برای نمونه گروه پژوهش علوم اجتماعی- وجود ندارد. دانشجوی بخت برگشته ای که مجبور است از کار و شغل گرفته تا مدیریت شهری واحد پاس کند: کافی است واژه بی پدر و مادر جامعه شناسی را اول این واژهها اضاف کنیم تا در با تخته جور شود. وقتی برای کاستن از میزان بیکاری اساتید کشور یک دانشجوی کارشناسی ارشد مجبور است در گروهی که اختصاصا باید پژوهشگر بار بیاید از مجموع 32 واحد درسی فقط 4 واحد آن به پایان نامه یا پژوهش وی اختصاص یابد انتظار چیزی مثل مرتون یا پارک باید مثل انتظار برای رستم دستان باشد.
این ره که میروی به یکی از اساتید فعلی ختم میشود: در گروه مقابل ما دوستانی داریم که دغدغه نه فهم دایره دانش بشر –فلسفه و هنر و علم- را دارند بل نقد هر سه را نیز شروعیده اند. شکی نیست که برای فهم جامعه بشری که در ساده ترین شکل خود به صورتبندیهای پسامدرن، مدرن و پیشا مدرن منقسم است دقیقا باید از فهم این هر سه و نقد هر این سه عبور کرد ولی نکته ای که قصد دارم در یک جمله خلاصه کنم این است که چنین دغدغه ای فقط به حفظ رنگ جوراب هابرماس یا اسم عمه هایدگر خلاصه نمیشود. در این مقال قصد توهین به هیچ یک از اساتید گرانقدر را نداریم که از نظر من کارمندان دولت و در بهترین حال معلم محسوب میشوند ولی بی شک حق گله مندی مان همچنان محفوظ است. اساتیدی که حتی در خود دانشگاه تاثیر گذار نیستند؛ کشور و منطقه و قاره و جهان پیشکش.
و هزاران هزار مسئله آسیب شناختی دیگر از روابط میان اساتید و دانشجویان تا تشکلها و خوابگاه و ...، که دوستان به همین سیاق قادرند در هر یک از موارد خاص ردی پایی از این آشفتگی و به هم ریختگی را تشخیص دهند. اما در جواب بسیاری از دوستان که خواهند پرسید: خوب که چی؟ ما که خود اینها را نیک میدانیم بیا یک جادو و جنبلی بده تا ما چون چراغ جادویی با این گونه مسایل روبرو گردیم یا حداقل طوری قلم بزن که ما نفهمیم و این سوال را از شما نکنیم. جواب دوستان این است:
سخن آخر؛ سخنی از سر درد:
به صورتی بسیار ساده و خلاصه خواهم گفت که دوستانی که برای یافتن شغل آمده اند، از بهر تصادف کنکور سر از این رشته درآورده اند و دوستانی که دنبال چراغ جادویی اند؛ پاسخهای سوالهای خود را از جایی دیگر دریافت دارند. اما از آنچه به تجربه دریافته ام برای «یک چیزی شدن» در جامعه ایرانی دقیقا باید به صورتی عمل کرد که مصداق سخن لقمان حکیم به گونه ای دیگر باشد. آن گونه که ایشان ادب از بی ادبان آموخت در جامعه شلم شوربای ما نیز باید به همان سیاق عمل کرد. نکته این که تا چه حدی میتوان پیچ و خمهای این هفت گانه دشوارتر از رستم را دور زد؟ مضاف بر این که دیر یا زود باید بری سربازی و قطار قطار جامعه شناس از در کنکور گذشته اند و پشت درهای دانشکده منتظر. درست حدس زدید به یک بیان همه علاف ایم. نقل قول یک جمله از استاد به حق جامعه شناسی حسن ختام تمام این مقالها خواهد بود که گفت: این روزها برای به روز کردن سواد جامعه شناختی ام به جای دانشکده راهی کافهها میشوم.
(منتشرشده در نشریهی صبح ـ شمارهی 159 - شنبه 9 خردادماه 1388)
|
|