|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
باید کشتیها را آتش زنیم
رضا قاضینوری ـ هنگامی که طارق بن زیاد، سردار اموی و یاران نه چندان پرشمارش در اندلس یا اسپانیای امروزین از کشتی های خود پیاده شدند تا اندلس را فتح کنند، به یکبار با فوجی از شوالیه های اسپانیایی مواجه شدند که هم سوار بر اسب بودند و هم از نوک پا تا موی سر در زره های فلزی فرو رفته بودند. نیزه هایی در دست داشتند که گاه از قامت سربازان اموی بلندتر بود. پای سربازان سست شد و این زمزمه در میان آنان شنیده می شد که باید بر کشتی ها سوار شد و جان به در برد. همه منتظر فرمان بازگشت از سوی طارق بودند. اما در ذهن سردار چیز دیگری می گذشت. فرمان او همه را مبهوت کرد. آری، فرمان همین بود. کشتی ها را آتش بزنید. کشتی های خودمان را آتش بزنیم؟ آنگاه اگر در نبرد شکست بخوریم، این غول های آهنین همه مان را در اقیانوس خواهند ریخت. تصمیم اما تغییری نکرد. انگار تمامی ساحل آتش گرفته بود. این آتش برای دو طرف دو معنای متفاوت داشت. برای شوالیه ها یعنی آنها آمده اند تا اندلس را تصرف بکنند و شکست حتی یک لحظه بر ذهن شان نمی گذرد. آنها که انتظار داشتند امویان با دیدن ابزارهای جنگی شان وحشت کنند، اکنون خود بهت زده بر زمین میخکوب شده بودند و برای آن سوی نبرد نیز آتش کشتی ها یعنی یا مرگ یا پیروزی. در کوتاه زمانی شوالیه های حیرت زده یا کشته شده بودند و یا گریخته بودند و اندلس در دستان طارق بود.
این جا ولی هواپیماها همیشه در فرودگاه منتظر شما هستند تا هر لحظه که احساس شکست و سرخوردگی کردید یا خاطر مبارکتان آزرده گشت بر آنها سوار شوید و به جایی بگریزید که آنچه را این جا تمام عمرتان را برایش مبارزه کنید تا شاید بدست آورید را به قیمت ارزانی به شما عرضه می کند.
اصلا تقصیر خود مردم است؛ خلایق هر چه لایق. آنها لیاقت دموکراسی را ندارند آخر این ملت از توسعه چه می فهمند؟ اگر خیلی غیرت داشته باشید می توانید هر از چندگاهی یاد وطن کنید. گاهی هم از سر تفریح و زیارت دوستان قدیم که حالا اینجا برای خودشان یک تشکیلات آبکی کامل شده اند، در یکی از جلسات اپوزیسیون خارج نشین شرکت کنید. از بدبختی های ملت ایران بگویید و مقادیر معتنابهی نیز فحش نخست نثار نظام و سپس دیگر گروه های مشابه خودتان بکنید. می توانید کمی هم دل برای زندانیان، اعدام شدگان و شکنجه شده ها در ایران بسوزانید تا وجدانتان راحت تر شود.

از این جاده ولی راهی به دموکراسی و مدرنیته در ایران نیست. ده ها سال است که در ایران جز حامیان وضع موجود، هر کس از لحاظ مالی دستش به دهانش می رسیده یا دانش قابل توجهی داشته و یا تجربه سیاسی جدی داشته است بار و بندیلش را جمع می کند و می رود. مطابق برخی از آمارها فقط در آمریکا یک میلیون و در کانادا حدود چهارصد هزار نفر ایرانی وجود دارد. اگر ایرانیان ساکن در دیگر کشورهای اروپایی را در نظر نگیریم خود همین رقم با در نظر گرفتن این که بخش مهمی از این جمعیت در حوزه های خود از نخبگان و سرآمدان بوده اند نشان دهنده این فاجعه است که بخش مهمی از نخبگان کشور ما که با سرمایه ملی ما پرورش یافته اند اصولا دیگر هیچ نقشی در سرنوشت ما بازی نمی کنند. می شود گناه این مهاجرت ها را به گردن حکومت انداخت و چنین حرفی پربیراه هم نخواهد بود. اما نباید نقش فرهگ راحت طلب ما ایرانیان را نیز نادیده گرفت. مهم تر از ایرانیان خارج از کشور و تاثیر نگذاشته شان، باید به تاثیری توجه کرد که این آماده به راه بودن کشتی ها بر روی روحیه و موضع گیری مخالفان وضع موجود در ایران می گذارد. اصولا دو تاثیر منفی بر این موضوع مترتب است. از یک سو گروهی بدون اندیشه (در هر دو معنا) در مورد آینده خود که اتفاقا یکی از متغیرهای مهم در تصمیم گیری فعالانه و مدنی و دموکراسی خواه باشند، به ورطه رادیکالیسم کشیده می شوند و همیشه این تصور را در انتهای ذهن خود دارند که در صورتی که شاهد آرزو رخ ننماید و موفق به استقرار دموکراسی و آزادی در جامعه ایران نشوند، درهای جهان آزاد به روی آنها باز است. تعدادی از تاثیرگذارترین فعالان جنبش دانشجویی و جنبش دموکراسی خواهی ایران که بی شک می توانستند حتی از درون زندان بر فضای سیاسی و اجتماعی ایران تاثیری جدی بگذارند در سال های اخیر کشور را ترک کردند. البته با این توهم یا توجیه که از خارج کشور به فعالیت خواهند پرداخت. ولی امروز دیگر برای ما روشن است که فعالیت سیاسی و اجتماعی در خارج از کشور برای دموکراسی و توسعه در ایران یک لطیفه سیاسی بیش نیست. این فعالان از یک سو پس از خروج از کشور زمینه را به کلی فراموش می کنند و نمی دانند که در ایران چه می گذرد. از طرف دیگر مردم ایران به شدت نسبت به خارج نشینان نیات و اندیشه های آنان بدبین هستند. تجربه سال های اخیر به خوبی نشان داده است که تاثیرپذیری مردم و فعالان سیاسی داخل کشور از اپوزسیون خارج نشین، اگر نگوییم هیچ است حداقل به صفر میل می کند. پس از مدتی نیز فضای کشورهای آمریکایی و اروپایی دغدغه وطن را فرسوده می کند و از اولویت اول به انتهای رجحان های این افراد تبدیل می کند.
جالب این است که حکومت نیز از این رویه بسیار خشنود است و به یک بازی برد- برد با بخشی از فعالین سیاسی یا اجتماعی رسیده است. ابتداً برای شما چند سال حکم تعلیقی و گاهی تعزیری زندان صادر می کنند و سپس به گوش شما می رسانند که بیا پاسپورتت را بگیر و برو. جالب تر این که در مواردی که شما حاضر به این کار نباشید بازجوی محترم شما را به این امر تشویق و تهدید می کند. مثلا یکی از اعضای سابق دفتر تحکیم وحدت که این روزها در حال شکستن رکورد جهانی احضار به دادگاه است نقل می کند که یکی از بازجویان محترم در نهایت تعجب از او پرسیده بود که چرا حاضر نیستی پاسپورتت را بگیری و بروی تا ما هم از دستت راحت شویم؟
تاثیر مهم تر و گسترده تر این مسئله اما نه بر فعالین سیاسی و اجتماعی بلکه بر مخالفان و منتقدان خاموش وضع موجود است. بخش مهمی از طبقه متوسط در ایران گویی به این کشور نه به چشم میهن شان که به چشم مسافرخانه ای نگاه می کنند که قرار است اندک زمانی در آن زندگی کنند و بروند. وقتی قرار است شما شبی را در اتاق مسافرخانه ای بگذرانید چرا باید زحمت تعمیر در و دیوار شکسته اش را به خودتان بدهید. چرا باید عمر عزیزتان را تلف حل مشکلات این مسافرخانه کنید؟ چرا باید به مدیر مسافرخانه بخاطر اقدامات نامناسب، غیراخلاقی و نادرستش اعتراض کنید و با او وارد بحث شوید؟ و تلاش کنید تا متقاعدش سازید که رفتارش به مسافرخانه و مسافرانش لطمه می زند. مخصوصا اگر ایشان انسان قوی هیکلی باشد و هر آینه ممکن باشد شب که در اتاقتان خوابید اتفاقات ناگواری برای شما رخ دهد و مثلا سرتان با جسم سخت برخورد کند. کسی باید نگران این جا باشد که بخواهد در این جا زندگی کند. این مسافرخانه اما مسافرهای همیشگی دارد که باید به آنها فکر کرد و این ممکن نیست جر با این که این جا را خانه خود بدانیم. باید فراموش کرد که خارج از ایران جایی وجود دارد. باید ماند و با واقعیات اجتماعی و سیاسی ایران هر چند تلخ روبرو شد. باید به دانشکده مان، کارخانه مان، مزرعه مان، شهرمان و روستایمان فکر کنیم.
باید کشتی هایمان را آتش بزنیم و بمانیم.
(منتشرشده در نشریهی صبح ـ شمارهی 158 - سهشنبه 5 خردادماه 1388)
|
|