تبليغاتX
صبح
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

محمدعلي حسنوند

 

شب شد و گلي که در اتاقم روييده بود، گلبرگ هاش را در خودش جمع کرد.

***

يک چيزي آن گوشه داشت نگاهمان مي کرد. بين من و او بود و ما سعي کرديم ديگر به آن چيز فکر نکنيم. ايستاديم و کمي خواستيم راه برويم. گفتم:“ من فهميدم تفاوت ما در چيست.“ سرش را بالا آورد و از پائين عينکش نگاهم کرد و بيني اش را چين داد.

-“ چه فرقي؟“

گفتم:“ من تفاوت ِ شباهتمان را فهميدم.“

نگاهم کرد فقط و چين دماغش بيشتر شد...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

آن چيزي که يک گوشه اي نشسته و دارد بهمان نيشخند مي زند

 

صبح که از خواب بيدار شدم، يک گل توي اتاقم روييده بود. يگ گل صورتي با برگ هايي پهن و سبز.

***

مي پرسي:“ به نظر تو دو نفر هم جمع است؟“...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:10  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

و من دو شقه شدم.

گذشته هميشه يک باري  است روي دوش آدم. اينکه از کدام رفتارت لذت ببرم يا اينکه ازطرز حرف زدنت خوشم بيايد يا بدم، اينکه با اين آهنگي که مي گويي حال کنم، يا از فلان دوستت بدم بيايد؛ همه شان به خاطر گذشته است. گذشته اي که يک باري است روي دوشم...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:31  توسط صبح  | 

محمد علی حسنوند

 

بی آنکه هیچ کس وجود داشته باشد. این قصه، این متن، این کلماتی که ازشان بیزارم، راوی ندارد. راوی اش را یک روز، باد با خود برد...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:12  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

من خيلي سعي کردم همه چيز را به ياد بياورم. تمام آن روز سرد و شلوغ و پر نور را. اما تنها يک چيز يادم بود و آن صداي فرياد هايي بود که همان دم ِ دم زدن، يخ مي زد و مي ريخت...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 14:7  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

نگاهش که راست پرت می شود درون مردمک های مشکيم، می مانم اين نگاه را قبل تر کجا ديده ام. همين نگاهی که تاب مي خورد و تاب مي خورد توي ذهنم و می کشدم به يک احساس تهوع قوي. انگار که سرنوشت نانوشته ای را از بر کرده است. انگار که فرياد سال هايي را مي نشاند که هيچ يادم نيست. و البته همه اش اتفاق افتاده است انگار.

" ما همديگر را پيدا کرده ايم تازه"

و کشش، کشش مرا کشاند تا انتهاي تو. مرا دست يافت به دروني ترين لايه هاي يک موجودي که بکر مانده بود تا آن وقت، اين موجودي که کاشته شدم درش. و تو دست دوم شدي و من دست دوم شدم و رد پاي پاهايت جا ماند در جانم و برف ها از آن سپيديِ خيره کننده بازماندند.

" من کم کم دارم تو را کشف مي کنم"

من خيلي زود دير شدم. دورو بر اين قايق هاي کاغذي گشتم و گشتم و دير شدم و تمام نفسم را هم گذاشتم که باد بدهم بهشان. و رنگ بدهم بهشان. رنگ دل، رنگ شش، رنگ مری، رنگ معده، همين معده ام که سخت، خراب است.

" بيا سال ها را يکي دوتا، طی کنيم و برويم و برويم و برسيم به."
مهم رسيدن است. مهم اين است که آن روز اولي که ديدمت، نهال کردي در من. همان اول بار. و اين بود که همه چيز را خراب کرد. همان نگاهي که تاب مي خورد. و بگوييد بچه بازي است. من بايک نگاه تو، افتادم درون اين غار ِ باز ِ روزگار ِ شهيد.

" هميشه تخت دو نفره را دوست داشته ام."

اين اتاقي که سبز ِ سبز ِ سبز است. تقصير تو نبود. من نبايد قبول مي کردم. وقتي زرد من با آبي تو آميخت، بايد مي فهميدم که خيلي زود دير مي شوي. که خيلي زود دلم براي زردم لک مي زند. حتي اگر تو آبيت را نخواهي. حتي اگر هميشه ي هميشه ي هميشه، حاضر باشي آن را پيوند بدهي با زرد ِ من. و بگويي رنگ ها يي خوب است که ترکيب باشد. اما من زردم را مي خواهم. زردم را تنها مي خواهم.

" اين روزها که آن گوشه کز مي کني، مي مانم که با من بودن برايت چيست؟"

منطق فهم پذيري است. وقتي آمدي مرا در نورديدي و من خودم را دست نخورده مي خواستم. منطق آساني است که شب ها را دوست داشتم تنهایی فکر کنم و صداي تنفس خودم را بشنوم تنها. منطق رياضي. من تنهایی را مي خواستم و اين پيوند در اوراق ها، مرا بازداشت.

" نمي خواهي بگويي براي چه؟"

بعضي چيزها را بايد براي هميشه سر کشید و درش را بست. نکند زبان از دهان بيرون آيد و واژه ها بريزند کف اتاق. که آن وقت، اين اتاق سبزمان، سبز تو، پر مي شود از واژه و مي ترسم در آن غرق شوي.

" يعني دلت هم برايم تنگ نشده بود؟"

من تازه فهميده ام، اين سال ها دنبال که بوده ام؟ تازه دريافتم که آب در کوزه بوده است و اين سال ها را دور تو چرخيده ام. تازه فهميده ام دوري ات سخت است، اما دوري خودم بيشتر. من فهميدم که هنوز نمي دانم چيستم ولي خوب مي دانم تو چيستی و تو هم خوب مي داني من چيستم، اما همه اين ها درد است. همه ي اين فهمي که از تو دارم، وقتي خودم را نشناخته ام هيچ. وقتي رد پاي توست تنها درونم و هرچه گشتم، جاي پاي ديگري نبود. تو مرا قتح کردي و من از فاتح خود متنفرم. همان تنفري که مرا مي کِشد که دلم برايت تنگ شود، همان تنفري که مرا مي کِشد که دلم براي خودم به اندازه ي سال ها و سال ها تنگ شود. دلم براي خودم تنگ شده است.

" دادگاه ها هميشه دالان هاي تاريکي داشته اند."
تو از اين راه برو و من از اين راه. تو از اين دشت برو و من از اين دشت. تو دير تر باش و من زودتر. تو دورتر باش و من نزديک تر.

برنامه ريزي براي اين هفته شامل اين است که...

شب ها، ساعت ها هم خوابيده اند وقتي بر مي گردم.

راندن در خيابان با ماشين تک سرنشين باعث ترافيک است.

هيچ وقت يک صندلي يک نفره توي اين پارک پيدا نشد!

مترو تنها، صندلي تک نفره دارد. ديده اي؟

 

بهار 86

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:41  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

سنگ ها، دانه دانه مي افتند روي زمين، سفيدهاشان، رنگي هاشان. و دست هام که ترسيده است انگار. يا سردش شده شايد که مي لرزد اين گونه. آنقدر که حتي نمي توانم اين خط ها را رسم کنم. آنقدر که سيگار در دستم ليز مي خورد. و دودهايش در هوا مي ماند. مي ماسد. همان پيچ هاي در هم و برهم ِ سفيد و سخت. همان حلقه ها. که مي افتم توشان. که آويزان مي شوم از تک تکشان. که مي گيرمشان تا بروم بالا. بالاتر. روي کاج ها. اما دست هايم مي لرزد و سنگ ها دانه دانه مي افتند. و من دانه دانه مي افتم. و من دانه دانه مي شوم. تقسيم مي شوم. و دانه هايم، جذب زمين مي شود. و بعد دوباره مي رويم. روي لب هاي تو.

وقتي از دور آمدي، باز هم مي خنديدی و در دلم ماند يک بار، فقط يک بار ديگر، اخم کردنت را ببينم. ديگر نخند. و به اين فکر کن که من بايد اين راه را بگيرم و برگردم. و تمام کاج ها را ترک کنم. و تمام آسمان را طي و هوا را تنفس. اين هوايي که تو در آن مي دمي. اين هوايي که مي رود در شش هاي خاکستريت و بر مي گردد. اين هوايي که از نايت مي گذرد و بعد از گلويت و از کنار بغضت و از کنار لب هات و از کنار لبخندت. اين هواي متبرک. هواي تو.

صندلي ها سبز است و خط هاي يکي در ميان ِ جوراب هاي تو و کاج ها.

-" اينها چيست؟"

– " اينها ميوه ي کاج است."

- " کاج، اول اسم درخت بوده يا اسم ميوه؟"

- " مرغ اول آمد يا تخم مرغ؟"

چشم هاي تو اول آمد يا لبخندت؟

اخم کن. براي يک بار هم که شده چنان اخم کن که گير کنم در گره ي ابروهات. که ليز بخورم از روي گونه هات و بيفتم روي انگشت هات. تا تک تک سلول هايش را بگذارم کنار هم، تا دست هات را بيافرينم و بعد پيشانيم را بگذارم رويش. و لب هايم را و جانم را؛ فداي دست هاي تو.

بيا کمي اخم کن و بعد رهايم کن، بروم زير کاج ها، ميوه هاشان را بچينم، ميوه هاشان را بچشم. همان ها که سفت اند و تلخ و بزرگ. رهايم کن تا زير تک تک کاج ها بنشينم. بمانم. تا به تعداد کاج ها بشوم. بگو بيست تا سي تا کاج. بيست تا سی تا من. که ميخکوب زير کاج ها بمانم و بمانم و قهوه اي شوم و سبز و برگ بدهم و ميوه ي کاج. بشوم تمام کاج ها. بگو بيست تا سی تا کاج. بيست تا سی تا من. و کاجستان. که تنها است. که با اين بيست تا سی تا کاج، بيست تا سی تا من هم تنها است و کاج ها هم هيچ وقت کاجستان نيستند. گيرم بيست تا سی تا کاج. بيست تا سی تا من. و من هم هيچ وقت کاجستان نيستم.

کمي اخم کن!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:25  توسط صبح  | 
 
  بالا