|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
جنایت
هادی دوستمحمدی
«کشتن روح انسان جنایت بی خون و خنجریست که زن، فقط زن میتواند آن را با ظرافت تمام به انجام برساند و تو را وا نهد با کالبدی انباشته از نفرت“.
سلوک، محمود دولت آبادی
1. چند وقت پیش نشسته بودم در آرایشگاه و منتظر بودم تا نوبتم شود. روی میز چند ورق روزنامه به چشمم خورد. گمانم روزنامهی ایران بود. شاگرد آرایشگر آمد روزنامه را برداشت و صفحهی حوادث آنرا پیدا کرد. آنوقت روزنامه را پیش آرایشگر برد و گفت: ”دختره به پسره جواب رد داده، پسره هم اسید پاشیده رو صورتش.“ و روزنامه را آورد و گذاشت سر همان جای قبلیاش. کنجکاو شده بودم تا از ماجرا سردر بیاورم. روزنامه عکسی چاپ کرده بود از صورت سوختهی دختر و در کنار آن عکسی هم از چهرهی دختر قبل از این حادثه، انداخته بود.
دیگ به دیگ میگه روت سیاه!
هادی دوستمحمدی
از همان روز اولی که وارد فضای دانشکدهی علوم اجتماعی شدم، گوشم پر شد از نصایح سال بالاییها؛ سال بالاییهایی که با چند سال زندگی در فضای دانشکده تجربههایی به دست آورده بودند که من نداشتم. عدهای از یک استاد تعریف میکردند اما عدهای دیگر حرفهایی میزدند درست بر خلاف حرفهای آنها و این وسط من که تازه وارد آن فضا شده بودم، نمیدانستم به حرف کدامشان اعتماد کنم و حرف کدامشان را بپذیرم. چند ماهی گذشت و وقتی خودم کلاسها و اساتید را تجربه کردم، دیدم بهتر است به حرف هیچ کدام از آن دو دسته اعتماد نکنم و فهمیدم که حرفهایی که این سال بالاییهای با تجربه(!) میزدند، چیزی است در حد تیترهای نشریات زرد در مورد زندگی خصوصی ستارههای سینما. حالا که چند ترم از زندگی من در این دانشکده میگذرد، فهمیدهام که اینجا نباید به حرف کسی اعتماد کرد، چه دانشجو و چه استاد چرا که حرفهای دانشجویان از روی ناآگاهی است و پیشداوری، و حرفهای اساتید هم تاثیر میپذیرد از منافع صنفیشان و به راحتی تغییر میکند.
حکمای مدرن!
هادی دوستمحمدی
عالمان دوران قدیم، شخصیت هایی بودند که در حوزههای مختلفی همچون فلسفه، طب، الهیات و به نوعی همهی علوم دوران خودشان تسلط داشتند. کسانی مثل ابن سینا که به آنها حکیم میگفتند، عالمانی بوده اند که در حوزههای مختلف رساله تعریف کرده اند. این لغت(حکیم)، بعدها هم به حیات خود در زبان فارسی ادامه داده است. اگر پای صحبت پدربزرگها بنشینیم ممکن است کلماتی مانند فیلسوف و حکیم را از زبانشان بشنویم که از آن برای مخاطب قرار دادن افرادی که به نوعی همه چیزدان اند، استفاده میکنند. پدربزرگهای ما(یا شاید پدرانِ پدربزرگهای ما) در دنیای حکما زندگی میکردند؛ کسانی که هم بزرگ مذهبی بودند، هم طبیب و هم ملای مکتب خانه.
آکادمی ایرانی و مکانیسمهای جذب!
هادی دوستمحمدی
چند وقت پیش انجمن اسلامی دانشکده برنامهای برگزار کرد با عنوان ”آکادمی ایرانی و مکانیسمهای طرد“ که به بررسی وضعیت دانشجویان محروم از تحصیل میپرداخت و در حقیقت برنامهای بود برای دفاع از حقوق این دانشجویان. نفس برگزاری این چنین برنامه هایی بسیار خوب است و میتواند مسائلی را روشن کند که شاید پیش از این پشت پرده بودند و برای بسیاری از دانشجویان ناشناخته. همین که بدانیم چگونه میشود بالاترین نمره را در آزمون ورودی کسب کرد اما پذیرفته نشد، و همین که بدانیم چگونه میشود بالاترین نمره را نگرفت و تازه بورسیه هم شد! بسیار راهگشا خواهد بود برای اینکه بدانیم و مراقب باشیم تا قدم هایمان را آهسته تر و با احتیاط تر برداریم.
کاغذ و چسب و قیچی!
یا چگونه با رمان، کاردستی بسازیم؟
هادی دوستمحمدی
مدت هاست که شهرداری در راستای ارتقای فرهنگ کتابخوانی، دست به اقداماتی زده است. از جمله این اقدامات یکی قرار دادن کتاب در اتوبوس های شرکت واحد است تا مردم در مدتی که در اتوبوس هستند تا به مقصدشان برسند، سرگرم باشند و در عین حال کمی بر دانش خود بیافزایند. روزنامهی همشهری، از آنجا که هزینه هایش توسط درآمد های بی اندازهی دولتی تامین می شود و دغدغهی سود و زیان ندارد؛ حوزهی کاری وسیعی برای خودش تعریف کرده است. علاوه بر روزنامه، یک سری نشریهی دیگر چاپ می کند با موضوعات مختلف و اسامی رنگ و وارنگی مثل همشهری محله، خردنامه، همشهری دیپلماتیک، دوچرخه و ... . در این میان کتابچه های کوچکی هم هستند که با عنوان کتاب همشهری چاپ می شوند.
ما ، نفت و توهم
هادی دوستمحمدی
دیدهاید اینهایی را که مواد مخدر(البته از نوع مدرناش) مصرف میکنند؟ اصلاً یک دسته از داروها هستند که بهشان میگویند توهمزا. آنهایی که این مواد را مصرف میکنند، میخواهند از غم و غصههاشان فرار کنند، این دنیا را نمیخواهند و به همین خاطر میخواهند دنیایی بسازند که همهی آرمانهاشان در آن محقق شود. بعضیها اما بدون مصرف این مواد هم تخیل قویای دارند و میتوانند به سادگی دنیایی بسازند در توهماتشان که در آن راس باشند و همه چیز از آنِ آنها باشد. این افراد دودسته اند: دستهای که از دور و بر خود بیخبرند و دنیاشان خلاصه میشود به چند تا کتاب و چند تا دوست و ... .
تهوع
هادی دوستمحمدی
مرداد ۱۳۸۵
فکر می کنم اواسط مرداد بود که نتایج کنکور سراسری را اعلام کردند. به طبع یک عده خوشحال بودند از اینکه رتبه خوبی آورده اند و می توانند وارد دانشگاه شوند و اینها خودشان دو دسته می شدند: کسانی که فقط از رتبه خوبشان خوشحال بودند و کسانی که برای این رتبه از قبل برنامه ریزی کرده بودند و می خواستند هدفی را دنبال کنند. من جزء دسته دوم بودم؛ جزء آنهایی که خسته شده بودند از نظام تحمیلی و اجباری مدرسه و دوست داشتند وارد فضای آزادتری بشوند؛ جزء آنهایی که دوست داشتند فقط درس های مورد علاقه شان را پاس کنند. شور و شوق زیادی داشتم.
در انتظار دست پنهان دولت
هادی دوست محمدی
یک شنبه 21 مهرماه
امروز قرار است انجمن اسلامی جلسهای را برگزار کند با عنوان ”کابینه متزلزل“. موضوع جلسه نقد عملکرد دولت نهم است و سخنرانای که برای جلسه دعوت شده مصطفی تاجزاده است.از همان ابتدای جلسه سالن پر میشود و بچههای انجمن مجبور می شوند برای آنها که سر پا ایستادهاند صندلی بیاورند. نمیدانم صحبتهای آقای تاجزاده بیش از حد جذاب است یا اینکه ایشان نیروی مغناطیسی خاصی دارد که همه را به صندلیهایشان دوخته است. دانشجویانی که سر جلسات دیگر چرت میزنند و هنوز چند دقیقه نگذشته سالن را ترک میکنند حالا با حوصله نشستهاند و تا آخر جلسه همچنان پر انرژی بحث را دنبال میکنند.
چوپان دروغگو
هادی دوستمحمدی
یادم هست در یکی از کتاب های درسی دوران دبستان،درسی داشتیم به نام چوپان دروغگو.داستان را شرح نمی دهم چون این داستان به نوعی به خاطره جمعی ما ایرانی ها پیوسته است.یادم هست بعد از پایان داستان حدیثی هم ازپیامبرنقل شده بود با این مضمون:دروغگو دشمن خدا ست.معلم هم بعد از پایان این درس دقایقی در مذمت دروغ و دروغگویی حرف می زد و ما کودکان معصوم را از این عمل قبیح بر حذر می داشت.سال ها از آن دوران گذشته است و ما هم دیگر آن کودکان معصوم که دنیایمان در قایم باشک بازی و اسباب بازی های ساده مان خلاصه می شد،نیستیم.حالا که به آن داستان فکر می کنم قضیه رنگ دیگری می گیرد.فضای داستان چوپان دروغگو یک اجتماع روستایی کوچک بود که وقتی چوپان داد و هوار راه می انداخت به سادگی و بدون هیچ وسیله ی ارتباطی ای صدایش به اهالی ده می رسید.از طرف دیگر دروغگویی چوپان هدف خاصی نداشت،یعنی رفتار او معطوف به هدف نبود و این دروغگویی بیشتر از این که برایش سودی(نه صرفاً سود اقتصادی)به همراه داشته باشد،سبب طرد شدنش شد.جامعه ی ما اما ،اینگونه نیست.
ايرانيان باستان جشن هاي فراواني داشته اند که در مقاطع مختلف سال برگزار مي شده است.در ميان اين جشن ها جشن نوروز که اول فروردين هر سال برگزار مي شده و مي شود يکي از مهم ترين جشن هاي سالانه بوده و هست.به همراه اين جشن و قبل از آن يک سري مناسک خاصي انجام مي شده که با گذر سال ها همچنان حفظ شده است و هنوز هم انجام مي شود؛مثل چيدن سفره ي هفت سين يا خانه تکاني...
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمة حاشیه نشین را نمیدانم.
از معلم پرسیدم:«حاشیه یعنی چه؟»...
در دوران دبيرستان همکلاسي اي داشتم که رفتار و ظاهرش هميشه برايم عجيب مي نمود.زماني که همه ي بچه هاي کلاس با شلوار جين و پيراهن هاي رنگ وارنگِ اسپورت به مدرسه مي آمدند او هنوز همان شلوارهاي پارچه اي گل و گشادي را مي پوشيد که ...
هادی دوست محمدی
هميشه برايم سوال بود و هميشه تعجبم را برمي انگيخت.مگر آنها چه چيز خارق العاده اي داشتند که اين چنين مورد استقبال قرار مي گرفتند،برايشان چراغاني مي کردند،پرچم مي زدند و هورا مي کشيدند؟نه مثل رضا زاده قهرمان جهان شده بودند ...
هادی دوست محمدی
همه ي ما بارها وقتي سوار تاکسي شده ايم شاهد بحث هايي بوده ايم که به يکباره آغاز مي شوند از طرف يکي از سرنشينان يا راننده تاکسي و همين طور ادامه پيدا مي کنند تا جايي که يکي از طرفين بحث به مقصدش برسد و بحث متوقف شود،تازه اين موقع هم ممکن است بحث ها ادامه پيدا کند با حضور ديگران.خاتمه ي بحث ها هم(البته اگر خاتمه اي داشته باشد حرف هايمان!)معمولا مسائل سياسي است و مدح و لعن آنان که مسئول بدبختي هامان مي دانيمشان.از هر دري سخن گفته مي شود.همه انگار منتظرند تا کسي سر صحبت را باز کند،ناگهان مثل کساني که سال هاست حرف هايي ته دلمان انباشته شده و مجال بروز نيافته اند،شروع مي کنيم به صحبت از مشکلاتمان و به نوعي انگار مي خواهيم با اين کار طلب کنيم همدردي آنان را که کنارمان نشسته اند.از بيکاري و مشکل اشتغال گرفته تا تورم و گراني سرسام آور کالاها که داد همه را در آورده است،همه و همه در مجالي کوتاه به ميان مي آيند و براي حلشان راهکار پيشنهاد مي شود.در آخر اما همه چيز آوار مي شود سر آنکه همه ي بدبختي ها زير سر اوست : دولت.
وقتي پاي مشکلات پيش مي آيد همه دهان به انتقاد از دولت مي گشاييم و وقتي پاي خيري در ميان است همه به تحسين دولت مي پردازيم و هورا مي کشيم به افتخار اين دولتمردان مسئول که به فکر مردم و مشکلاتشان هستند و فاتحه اي هم نثار ارواح درگذشتگانشان مي کنيم.عشق و نفرتي توامان که در رفتارمان در مواجهه با دولت به چشم مي خورد؛عشق به هر آنچه که به رايگان در اختيارمان مي گذارد و نفرت ،که چرا بيشتر به فکرمان نيست .اين وسط چيزي که گم است معياري است که بتوان با آن توضيح داد اين بذل و بخشش ها را.معياري که بگويد چرا ازدولت انتظار داريم همه جا باشد و خدمات بدهد و در عين حال سرزنشش مي کنيم که چرا همه جا هست و با اقتدار خودش کارها را خراب مي کند؟نمي دانم به چه مي توان نسبت داد اين حس توهم ما را نسبت به وظايف دولت و انتظارات بيش از حد خودمان را نسبت به آن؟
در تعاملات اجتماعي مان هم دچار همين توهم هستيم انگار!هر چه خوبي ست به خودمان نسبت مي دهيم و بدي ها را به گردن ديگران مي اندازيم و انتظار داريم که بقيه هم بپذيرند که خطاکارند و سهل انگار.همين است که کار گروهي ناکام مي ماند بسياري از اوقات و دوستي ها به دشمني ها بدل مي شوند به آساني،به خاطر انتظارات نسنجيده و نا بجايي که داريم از هم.
يادم مي افتد به کودکي هايم.چهارشنبه آخر سال.وقتي مي خواستم از روي آتش بپرم طبق سنت ديرينه مادرم مي گفت:بگو زردي من از تو،سرخي تو از من. يادم است که بارها تمرين کردم تا بر عکس نگويمش.حالا که دارم اين مطلب را مي نويسم فکر ميکنم که انگارسابقه ي درازي دارد اينکه بدي ها را به جايي بيرون از خودمان نسبت مي دهيم و دوباره ياد حرف مادرم مي افتم."زردي من از تو،سرخي تو از من"...
اين روزها – اگر اغراق نباشد- در تمام رسانه ها؛ چه مكتوبات ، چه ديداري و شنيداري و الكترونيكي و ...، راجع به پديده ي شوم و غيرقابل تحمل قاچاق فيلم مي شنويم. پديده اي كه براي پي بردن به دلايل اصلي آن، بايد بحث ها و مطالعات فراوان روانشناسانه و جامعه شناسانه و ... داشت. اما چرا اين بحث محدود به فيلم شده است؟ دليلش پخش زيرزميني فيلم سنتوري يا هزاران فيلم ديگر است؟ قاچاق محصولات فرهنگي عنوان بهتري نيست تا قاچاق فيلم؟ شايد دردناك تر از آن قاچاق موسيقي هايي است كه به طور آشكار و علني هر روز اتفاق مي افتد و ما چه ساده از كنارشان مي گذريم. چون گوش هايمان به اندازه چشمانمان قوي نيست. كه اگر بود آن وقت پي مي برديم وقتي آهنگسازي موسيقي ساخته ي خود را مي شنود بي آنكه حتي نامي خشك از او بر زبان بيايد، دچار چه حالتي مي شود. متاسفانه اين اتفاق به طور معمول و عادي در همه جا اتفاق مي افتد بي آنكه كسي به دادخواهي برخيزد و يا قانوني جديد براي آن صادر شود. اما هنوز بعد از يك ماه از عرضه فيلم سنتوري از گوشه و كنار مي شنويم كه چرا و چگونه و ... .
پديده ي قاچاق يك امر طبيعي است. درست مانند اين است كه در مقابل سيل جاري، سيل بندي قرار دهند. مسلما سيل متوقف نمي شود و از گوشه و كنار و پهلوها راه خود را مي جويد. در مورد فرهنگ هم اين امر صادق است. وقتي مجراهاي قانوني عرضه فرهنگ بسته شود، ناخودآگاه راه هاي ميان بر گزينش خواهند شد. برخي امور اجتماعي ناگزيرند و پايد بدون راه چاره. چنانكه امروزه مي بينيم تنها تمهيدي كه براي اين امر در مورد فيلم ها انديشيده شده است، تحريك وجدان و حس انسان دوستي افراد است كه كپي محصولات فرهنگي دزدي است و با كپي اين محصول شما هم در رده قاچاق چيان قرار خواهيد گرفت و ... . اما اين امر تا چه حد بازدارنده است؟ اين پيام تا چه ميزاني موجب مي شود منِ نوعي به راحتي فيلم مورد علاقه ام را به جاي آنكه 2000 تومان خريداري كنم؛ با 120 توماني كه بابت خريد سي دي خام پرداخت كرده ام، در اختيار نداشته باشم؟ بي شك عامل اقتصادی نيز يكي از عوامل بروز چنين پديده هايي است و بسياري عوامل ديگر كه پي بردن به آنها تنها نياز به چند لحظه تفكر دارد.
شايد بهتر است گاهي وقت ها فقط سكوت كنيم و در سكوت فكر... .
|
|