|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
خیلی به تو فکر می کنم، تهران...
مریم رحمانی
یک سال است که دارم (لااقل به خیال خودم) زیر پوست شهر می نویسم. در طول این مدت هر بار که پایم را می گذاشتم داخل شهر چشمهایم را باز می کردم که به خاطر سوژه های این ستون هم که شده ببینم دنیا دست چه کسی است، اوضاع از چه قرار است. یا به خیال خودم آن زیرها و آن جاهایی که حواسمان ازشان پرت می شود چه خبر است. بله. درست یکسال است که با یاد و خاطره آن درس کلاس دوم که می گفت چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم راه می افتم در خیابان های تهران و همه ی آن جاها و همه ی آن چیزهایی را که یک عمر دیدم و از کنارشان گذشتم دوباره نگاه می کنم.
حالا که این همه وقت می گذرد اما به همه چیز شک کرده ام. به تمام آن اعماق و لایه های شهر بزرگ وار تهران. حتی به تمام نگاه هایم به اتفاقات. به تمام پیش داوری ها و قضاوت ها. مثل آدم های برق گرفته و بهت زده شده ام که انگار یکدفعه به او گفته باشند همین امروز متولد شده ای....
در پیاده روهای این شهر راه نرو
مریم رحمانی
هیچ وقت پیاده روها را نگاه کرده اید؟ دیدن نه ها! نگاه کردن. اینها با هم فرق دارند . دیدن که کاری ندارد. صبح تاشب با چشمهای باز (یا لااقل توهم آن) داریم همه جا را می بینیم. اما گاهی اگر فرصتی دست داد برگردید و اطراف را نگاه کنید. مخصوصا خیابانها را. پیاده روها را. فروشگاهها را. که پر از قصه هستند(و شاید حتی افسانه) و ماجراهای زندگی با تمام متعلقاتش جریان دارد.
از خیابان میرداماد که پایین می آیم نمیدانم چه خبراست دقیقا. آدم فکر می کند اتفاقی افتاده. دزدی آمده، قتلی، جنایتی... سر هر خیابانی یک پلیس مسلح ایستاده. از همانها که بچگیها بهشان می گفتم کلاه کج. می گذرد...
در شهر خاموش چه میگذرد؟ هیچ!
مریم رحمانی
یک جاهایی همیشه سکوت است. مه حرفی و نه بحثی و نه چراغی و نه نشانی از زندگی و نه اصلا حرفی از فرداها.
همه چیز دیروز است و خاطرهها و هر از گاهی اشکی و نالهای و مویه ای... و آدمها از ترس فرداهایی که میدانند دیگر رنگی از دیروز ندارند اشک میریزند و فریاد میزنند. و فریادها در باد میپیچد و گم میشود و گم میشود و یک جایی میرسد و سکوت ازلی را میشکند...
قبرستان خیلی جای عجیبی است. همه جایش. مخصوصا آنجایی که آدمها را میگذارند درون خاک و یک نشانی میگذارند رویش که کسی یادش نرود احیانا چه کسی آنجا خوابیده. همهی نشانها یک رنگ است و یک شکل. و فقط یک اسم دارد و یک شماره. واین خوب است. دنیای تفاوتها و تبعیضها آخر سر تمام میشود. آن آخر راه دیگر خبری نیست از تفاوت ها. گیرم کسی نخواهد قبول کند.اینجا مرکز امور اداری است و انجام کارهای مربوط به دفن. در صف خریدن قبر مردم ایستاده اند. همه جور آدمی هم هستند. تابلو است. بالاخره یکی از بی ام و پیاده میشود و عزاداریش را با یک روبان مشکی بر روی ماشین و یک کراوات مشکی نشان میدهد و یک نفر هم لباسش همان است که احتمالا در هر جای دیگری هم میپوشد و حتی فکر لباس مخصوص و مناسک و مراسم ویژه را نمیکند. هر کسی میآید و یک پولی را میدهد و یک جایی میخرد و میرود. نوبت میرسد به همان آقای عزادار با کراوات مشکی. ” آقا اینجا گرونترین و بهترین جاش کجاست؟“
از کنار هم میگذریم
مریم رحمانی
در شهر که راه میروم حس میکنم کل راهها در یک مه، یک مه خیلی غلیظ فرو رفته. بعد نه تنها چشم چشم را نمیبیند؛ که گوش هم هیچ چیز را نمیشنود. آدمها از کنار هم رد میشوند. خالی. بی حس. بی حرف. و گاهی بعضیها آدمها را ورانداز میکنند و چیزی میپرانند و این یادمان میآورد که در این شهر آدمها زنده هستند. و در کنار هم زندگی میکنیم نه در سلولهای جدا جدا و به صورت تبعیدیهای خودخواسته. حبس شدهایم در خودمان و بیرون نمیآییم. یک چیزی سیم آن هدفونها هست که آدمها را میبرد به آن دنیای دیگر. جریانی در راه است. شاید هم آمده و ما بی خبر بودهایم و حالا یکدفعه چشممان را باز کردهایم و دیدهایم شهر در خودش فرو رفته. گاهی حس میکنم از کنار آدمها که رد میشوم تبدیل شده اند به ماشین. ماشین هایی که در همان مه خیلی خیلی غلیظ راه میروند.
امنیت؛ آنجا که تمام می شود
مریم رحمانی
یک وقت هایی یادمان می رود مرز حق و وظیفه کجاست. کجا باید برای کار نکرده و مسئولیت نیمه تمام و خوب انجام نشده جواب بدهیم و کجا اجازه ندهیم کسی وارد حریم مان شود. داریم به آنجا می رسیم که حوزه ی خصوصی تبدیل شود به شوخی. شوخی بی مزه ای که با شنیدنش تنها لبخند بی رمقی می زنیم . کاش یادمان نمی دادند که به همه چیز عادت کنیم. اما خب. دنیاست دیگر. بهتر است آهسته راهت را بروی و آهسته بیایی و حرفی نزنی. عادت کردن و سکوت و آخرش هم یک لبخند به نفع همه مان است. این یک قانون است؛گیرم جای ثبت نشده باشد...
گربهها به منزل نمی رسند
مریم رحمانی
یک وقت هایی که در شهر راه می روم حواسم می رود به آدم ها. آدم ها و این همه عجله و دویدن و به سر دویدن و“ ببخشید“ گفتن ها برای رد شدن. این همه سبقت گرفتن و بوق زدن و فریاد زدن. بعد آدم فکر می کند آدم ها چقدر سرشان شلوغ است و چقدر کار دارند. اما ته ماجرا ، بعد از این همه رفتن، نرسیدن است. نرسیدن و یک سرگردانی تمام نشدنی. و آدم هایی که بی آنکه خبر شوند گم شده اند. در عصر حاکمیت خیابان های عریض و طویل و اداره راهنمایی و رانندگی و چراغ های قرمز طولانی و انتظار و ماشین هایی که آدم ها را کوچک تر از آن چه هست می کنند. می دانید؟ دنیا کوچک تر شده. خیلی کوچک تر و جا برای راه رفتن که هیچ. برای نفس کشیدن هم نیست. و نه تنها ما که گربه ها و پرنده ها هم دیگر حق زندگی ندارند ماشین ها و آدم هایشان به جای همه دارند زندگی می کنند. این شهر و آدم های با عجله و ماشین های غول پیکرش فقط گاهی یادم می آورد که چقدر هر روز که می گذرد داریم بیشتر از دیروز فراموش می شویم.
رنگ های رفته این دنیا
مریم رحمانی
کسی می داند وسعت آدم دل آدم ها چقدر است؟ مرز دوستی ها کجاست؟ کسی می داند به جز وقت تعارف و تمسخر کی لبخند زدیم به هم؟ چرا این قدر هم را فراموش کردیم؟ از مکی رفتیم درون سلول ها و شدیم ساکنان عصر یخبندان؟کی رنگ از رخ این دنیا پرید و ما ککمان هم نگزید؟ من نمی دانم این جهان را چه شده است. من چشمان را می بندم و باز می کنم. می بندم و باز می کنم و بعد یک چیزهایی می بینم. یک چیزهایی در قواره کابوس. و رویاهایی که می روند و می روند و ذره ذره تمام می شوند...
لاتاری در میان زبالهها
مریم رحمانی
این ستون را که می بینید، چند وقتی می شود که متولد شده و باید کم کم برایش جشن تولد یک سالگی گرفت. پارسال همین وقت ها بود(گیرم یک قدری زودتر یا دیرتر) که آمدم و این ستون را ساختم و ساکنش شدم ؛ مثل یک بچه برایش اسم گذاشتم؛ نگاهی به اطرافم انداختم و گفتم: می خواهم بگویم... از آن چیزهایی که از بس معمولی اند دیده نمی شوند. رفته اند زیر پوست شهر و پنهان شده اند. چیز خاصی هم نبود از قضا. به اشتراک گذاشتن تجربیاتی بود که همه مان هم از سر گذراندیم.
يک روزهايي در کمال نااميدي حس مي کنم هيچ کداممان سرجايمان نيستيم. يا نه شايد نمي دانيم کجا هستيم؟ بعد خودمان را گم مي کنيم. اصلا يکدفعه گم مي شويم. در هياهوي زندگي کردن، که آن هم يادمان مي رود. زندگي کردن در شهر شلوغ که نه در دارد و نه پيکر. با هيچ کس هم شوخي ندارد. يادمان مي رود چرا زندگي مي کنيم؟ اين همه چرا مي دويم؟ نمي دانم دنبال کسي هستيم يا به جاي خاصي قرار است برسيم. اما آن وقت هايي که گم مي کنيم خودمان را وقت بدي ست. وقتي از زمين و زمان طلبکار مي شويم. جامعه اي که آدم هايش ازهم هميشه طلبکار باشند مي شود همين. همين روزها. همين ساعت ها، همين اطراف. آدم هايي که نه مسئوليت مي پذيرند و اگر بپذيرند هم در قبالش مسئوليتي ندارند...
خيلي گذشته. خيلي ها! از آن روزهاي دور که بچه بوديم و بچگي مي کرديم. از بچگي کردن هايمان گذشته. حالا ديگر بچگي ها ،سال هاي دورشده اند. سال هاي سياه و سفيد که بيشترش هم يادمان نمي آيد...
مي دانيد؟خيلي لذت دارد که راه بيفتي در شهر وبچرخي و بچرخي و بگردي دنبال سياهي ها و تلخي ها يا پيش فرض ذهنت اين باشد که همه چيز نابه هنجار است مگر اينکه خلافش ثابت شود و از قضا ثابت شود و يکدفعه ببيني يک جاهايي هنوز جهنمي نشده. هنوز سفيد است...
نمی دانم اگر اتوبوس نبود. اگر هرروز می نشستم پشت ماشین و عینک آفتابی ام را یک لحظه هم در نمی آوردم، یا اگر روزی هزار بار هزار مسیر را پیاده نمی رفتم و نمی آمدم چه می شد.شاید هیچ. اما قطعا نمی فهمیدم هر روز، جایی در حوالی همین جا همین خیابان ها، همین کوچه ها...
بزرگراه جلال آل احمد
مریم رحمانی
یک وقت هایی خودم را،این ستون را،نگاهم را دوباره نگاه می کنم. مخصوصا حالا که سال نو شده.
که نکند سیاه نمایی کنم یک وقت.یا ناخواسته قضاوت کنم.
بایدروایت کنم تنها. پایم را فراتر نگذارم. شرح و توضیح و توجیح هم در کار نباشد. دیده ها باشند. روزمرگی ها باشند. زندگی باشد.
فقط نگاه کنم.همه زندگی را.آنها را که دوست دارم یا ندارم.اشتباه هایش را . می خواهم چشم بشوم اصلا.
شما هم نگاه کنید گاهی ،که اگر اشتباه می کنیم لا اقل اشتباهی نباشیم یک وقت.
یزد-باغ دولت آباد
تعطیلات که شروع می شود،دیگر دوران سرخوشی بچه هاست. همین طور دشت بزرگترها را می کشند و می برند و می روند ولذت اینکه حالا نوبت آنهاست که تصمیم بگیرند و بزرگترها گوش کنند.
تا چشم کار می کند بچه ها هستند و خانواده ها و رنگ ها و تفاوت ها.
همه هم هستند؛کارمند هست،معلم هست؛پزشک هست،پلیس هست.راننده و بازیگر و دانشجو و چه می دانم خلاصه جمع همه جمع است.آمده اند با خانواده تفریح کنند.
همه به هم لبخند می زنند. عید است دیگر. همه خوبند و خوش.
به پلیس که می رسند اما دیگر لبخند نمی زنند.
"هیچ جا دست از سر ملت برنمی دارند،عین مور و ملخ ریختن،هرجا می ری هستن!"
هر کسی به نوبه خودش اخمی می کند و راهش را می گیرد و می رود.همه دارند با نگاه تلافی می کنند ناخوشایندی ها را.پلیس جوان شده نماینده نیروی انتظامی و دارد تاوان می دهد.
"زود تموم شد بابا. یه خورده دیگه هم بگردیم بعد برو.خب؟"
آدم ها پسرکوچک را نگاه نمی کنند.
پسر دست پدر پلیسش را سفت و محکم گرفته و شیطنت نمی کند اصلا. حالا پسر پلیس تاوان می دهد.
آدم ها می روند می آیند. لبخند نمی زنند اما به جناب سروان که لباس دارد،کلاه و باتوم دارد. که پسر دارد...
***
مانتو فروشی-خیابان تجریش
عید دارد تمام می شود. عید دیدنی ها هم حتما . لباس فروشی ها اما پر از آدم اند.آدم ها و پول هایشان.
لباس ها پیچیده می شوند. اسکناس ها شمرده می شوند. آدم های خوشحال می روند،می آیند.
مادری و دختری آمده اند دنبال مانتو. همین طور می چرخند و به هر کدام که می رسند اول قیمتش را می بینند و می روند سراغ بعدی. مانتوها گران اند.خیلی گران. مادر شاکی شده. یک بند غر می زند.دختر اما تلاش می کند چیزی پیدا کند.
فروشنده همه چیز را زیر نظر دارد. مادر خسته شده. تیر خلاص را می زند،با صدای بلند "پول ما که به هیچ کدوم اینا نمی رسه. واسه چی الکی می گردی. اینا خیلی گرونن. صبرکن فصل بگذره ارزون که شد می خریم. اینی که پوشیدی مگه چه عیبی داره. همش دو ساله داری می پوشیش"
دختر لبش را می گزد. فروشنده اما آن چیزی را که نباید بشنود،شنیده.
دختربه تلاشش ادامه می دهد:آقا اینا چنده؟
حالا نوبت فروشنده است "خانم بهم نزن لباسا رو. اینا گرونه. به درد شما نمی خوره. شما که نمی خوای خرید کنی، واسه چی میای اینجا ؟برو یه جا پیدا کن قد جیبت. وقت ما روهم بیخودی نگیر."
دختر می رود. می خواهد غیب شود لابد. دیگر به لباس های امسال نگاه هم نمی کند. آدم ها اما نگاه می کنند.ترحم هم می کنند. خوشحال هم می شوند اتفاقا. از اینکه فروشنده لبخند تحویل شان می دهد و جلوی پایشان بلند می شود.جلوی پای پولشان.
|
|