|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
نسيم سرابندي
چند روز پيش زير پل عابر پياده روبروي دانشکده ايستاده بودم که ديدم دختري با ظاهري معمولي و آرايشي کم تلاش مي کند آخرين آثار رژ باقي مانده بر لبانش را پاک کند... پس از چند دقيقه با عجله فراوان وارد دانشگاه تربيت مدرس شد. مشابه اين صحنه را بارها مقابل اين دانشگاه ديده بودم و جنجال هاي سال گذشته در تربيت مدرس را بر سر تدوين و اجرايي کردن دستورالعمل هاي پوشش دختران از ياد نمي برم. از آن زمان به بعد، با پا گذاشتن به اين دانشگاه، اتاقي که ابتداي ورود براي نظارت بر وضع ظاهر زنان تعبيه کرده اند و زني که مأمور آن است در آن مي نشيند، جلب توجه مي کند...
نسيم سرابندي
تا پيش از آشنا شدن با مباحث زنان تأکيد هميشگي و اصرار زياد يکي از فمينيست هاي ايراني بر نوشتن زنان همواره برايم تعجب برانگيز بود. هنوز هم سرزنش هاي او را، که چرا نمي نويسيد در ذهنم تداعي مي شود. از خودم مي پرسيدم چرا زنان بايد بنويسند؟...
نسيم سرابندي
انتخابات مجلس هشتم با حواشي فراوان و بحث و جدل هاي بي پايان تمام شد، انتخاباتي که صحت برگزاري آن جاي پرسش دارد و در به کار بردن لفظ انتخابات در مورد آن جاي شک وجود دارد. انتخاباتي که با رد صلاحيت هاي گسترده شروع شد و در آخر گروهي از...
نسیم سرابندی
بیش از سه سال است که احضار به کمیته های انضباطی و صدور احکام محرومیت از تحصیل به یکی از معضلات اساسی فعالین دانشجویی تبدیل شده است. طی سال گذشته نیز این روند تشدید و بر کمیت احکام محرومیت از تحصیل افزوده شده است...
نسیم سرابندی
شنیدن این سخن که «کمپین یک میلیون امضا تنها در پی لغو حجاب اجباری است» از زبان دوستانم که گویا در کلاس درس توسط دانشجویی مطرح شده، انگیزه ای شد برای تورق چندین باره جزوه حقوقی تاثیر قوانین بر زندگی زنان این کمپین. موارد ذکر شده را یکی یکی مرور می کردم...
نسیم سرابندی
روزهایی بود که مشاهده مکرر زنان دستفروش در مترو برایم چنان عادی شده بود، که اگر چند فروشنده با هم داد می زدند: حوله، روسری، لباس و... سرم را از روی کتاب بلند نمی کردم...
نسیم سرابندی
شاید برای خوانندگان تعجب آور باشد که در میان نوشته های ستون حنجره با معرفی فیلمی برخورد کنند. مشاهده مطالبی در باب زنان و گاه مسائل اجتماعی با دیدگاهی نقادانه عادت مخاطبان این سطرها شده است. اما این بار می خواهم به بهانه ی معرفی یک فیلم با شما دردلی کنم. از اتفاقی سخن گویم که این روزها در میان دختران هم نسلمان در حال وقوع است. شرایطی که برای دختران به وجود می آید و در خانواده و اجتماع به آنها تحمیل می شود. راهی که در بسیاری از مواقع با آگاهی انتخاب نمی شود. و نبود آگاهی و نداشتن هدفی به غیر از آن در زندگی خود مشکلاتی جدید می آفریند.
«لبخند مونالیزا» محصول سال 2004 از امریکا به کارگردانی مایک نیول فیلم مورد نظر است. داستان آن با ورود کاترین واتسن (جولیا رابرتز) به کالج ولزلی در سال تحصیلی 1953-1954آغاز می شود. او استاد تاریخ هنر است و به یکی از معروفترین و محافظه کارترین کالج های امریکا می رود تا تدریسش را شروع کند. (جالب است بدانید مادلین آلبرایت (وزیر خارجه امریکا در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون) و هیلاری کلینتون (همسر بیل کلینتون) به ترتیب در دهه 50 و 60 میلادی در این کالج تحصیل کرده اند و حتی هیلاری بخشی از کتاب خاطرات خود را به آن اختصاص داده است.) کاترین زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نسب اما با، هوش ِ فراوان است. در ولزلی با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند. رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده هایشان که همان شوهر است، هستند.
فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، اتو، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشتن آنها با هم رقابت می کنند. کاترین تلاش می کند تا به دخترها بفهماند که آنها می توانند هم زندگی خانوادگی خوبی داشته باشند و هم در عرصه کار و فعالیت های اجتماعی مثمر ثمر باشند.
کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نکرده است. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند و این را به شاگردانش می آموزد.
داستان فیلم تا حدودی مشابه «انجمن شاعران مرده» به کارگردانی پیتر ویر ساخته شده در سال 1989 است. در آنجا هم رابین ویلیامز به عنوان استاد ادبیات انگلیسی وارد کالج ولتن می شود. در آنجا هم استاد، دیدگاهی نو به ادبیات، را به دانشجویان عرضه می کند و دانشجویان را درگیر این می کند که آیا می خواهند خودشان باشند و یا اینکه برای دیگران زندگی کنند. آنان هم باید تصمیم می گرفتند که از زندگی شان چه می خواهند و به دنبال چه هستند. دختران کالج ولزلی نمی دانند از زندگی چه می خواهند. اطرافیان از روز نخست به آنها گفته اند که شما هر چیزی نشوید حداقل باید کدبانوی خوبی از آب در بیایید و برای دیگران زندگی کنید. به دنبال اجرای نقش طبیعی و ذاتی تان!(همسری و مادری) باشید. تحصیل و علم آموزی هم باید در همین راستا باشد و فعالیت اقتصادی مانعی در راه رسیدن به خوشبختی تان است.
هر بار که به این فیلم فکر می کنم به یاد وضعیت دختران سرزمینمان می افتم. به راستی هدف بسیاری از آنان از تحصیل برایم روشن نیست و نمی دانم برای خودشان مشخص است یا نه. شرایط تحمیل شده از سوی فرهنگ جامعه که از دل خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه بیرون می آید را می بینم که بر سر دختری که حتی در زندگی اش هدفی دارد، خراب می شود. فرهنگی که زن را اول همسری حاضر و آماده و مادری به راستی خدمتکار می خواهد و اهداف و آرزوهای زن در آن جایگاهی ندارند.
دنیای نیمه صنعتی کشورمان به مدد واردات محصولات جدید هر روز شاهکاری نو را برای کدبانوان به ارمغان می آورد و در بوق و کرنا آن را فقط مختص زنان می خواند. خانواده ای که اگر از 25 سال رد کردی و سایه قیم دیگری بر سرت نبود باید بدانی که ترشیده ای و هر متلکی بر تو رواست. دولتی که با سیاست هایی کاملا برابری خواهانه!!! ورودت را به دانشگاه محدود می کند و در محیط کار فضایی را فراهم می کند تا بیشتر از دیروز به ادامه کار تشویق شوی!!! قانونی که برایت انسانیتی قائل نشده و حق انتخاب در ادامه زندگی مشترک را از تو سلب کرده است و ... . و شاید نکته دردناک و فاجعه بار آن تسلیم شدن گروهی از ما در برابر این شرایط است، بی آنکه مبارزه ای را برای هدف هایمان در پیش گرفته باشیم.
دیدن اینکه دختران هم نسلم و یا دوستانم سرنوشتی همچون مادرانمان داشته باشند چنان دغدغه آفرین و مسئولیت زا است که مرا به نوشتن این مطالب واداشت. نمی خواهم شاهد این باشم که ما هم زنانی افسرده باشیم. دنیایی متعلق به خود نداشته باشیم. هر آنچه به دست می آوریم به دیگران تعلق داشته باشد. کار نکنیم، هدف و شخصیت مستقلی در زندگی نداشته باشیم و حتی برای ازدواج هایمان به درستی تصمیم نگرفته باشیم، در حالی که ادامه دادن و یا ندادن زندگی مشترک را هم نتوانیم انتخاب کنیم.
|
|