تبليغاتX
صبح
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

جعفرقلی

 

روزگار سختی است. تاب و تحمل از کف داده و فرسوده گشته ام. بس که این مجالس محاکمه طویل شده است. هنوز از شر مردان دارالسیاسه خلاصی نیافته بودم که برای نوبه سیم به محکمه احضار شدم. این بار نوبه جماعت نسوان بود تا بار گناهان جعفر قلی بیچاره را افزون کرده و پرونده اش را ثقیل تر نمایند.

سپیده خاتون دبیر السیاسه نخستین کسی بود که اندر جایگاه شاکی مستقر گردیده و لب به شکوه گشود. او از مهجور بودن امور سیاسیه و فقدان اکت‌های پلیتیک در دارالسیاسه گفت و مرا به تجسس و دادن راپورت های محرمانه به بیگانگان متهم کرد. او همچنین عدم خبر رسانی را به جهت بهره بری کثیر از تلگراف، گردن من انداخت و مقصر اصلی عدم برپایی پلن مربوط به کمبود ارزاق و گرانی را جعفرقلی دانست. سر آخر نیز از جانب من از سیاسیون مملکتی به جهت بی کفایتی جعفر قلی عذر خواهی نمود...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:58  توسط صبح  | 

جعفر قلي

 

حکايت عجيبي است حکايت محکمه هاي اين ديار. چنان عليه آدم عريضه مي نويسند که گويي محشر در رسيده و نامه اعمال را به دستت مي دهند و چنان ظلم و جور مي کنند که انگار محکمه آخرتي در کار نيست. جعفر قلي تاوان گناه ناکرده را مي دهد و صدا از کسي به در نمي آيد که هيچ، با بدخواهان همدستي مي کنند. رفقاي زمانه ما اينگونه بودند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 17:22  توسط صبح  | 

جعفر قلي

 

پس از سپري کردن دوران بازخواست و تفتيش، هنگامه محاکمه علني در رسيد. جرايد جار مي زدند که جعفر قلي مجرم است و نابکاران نيز به آن دامن مي زدند. در نخستين مجلس محاکمه که ...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:26  توسط صبح  | 

جعفر قلي

 

دوران حبس را به کسي خوش نمي گذرد. درست است که مجالي از براي تنفس و دوري از غوغا مي يابد. اما آدم را که در بند تک نفره کرده باشند، انگار همه چيزش را ستانده اند. خدا به آنان که نامه اعمالشان سياه است رحم کند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:22  توسط صبح  | 

جعفر قلي

 

چندي بود که فکلتي ناامن گشته و جميع استيودنت ها سر به گلايه گذاشته بودند. اموال و امتعه ايشان به کرات به  سرقت مي رفت و دستانشان به جايي بند نبود. اين واقعه خاصه در دارالکتاب بسيار رخ مي داد. استيودنت ها جهت حفظ مکان، اشياء خود را بر جاي گذاشته و دارالکتاب را ترک مي گفتند...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:3  توسط صبح  | 

جعفرقلی

 

آن زمان ها چیزی اندر دارالسیاسه بود که آن را پارتیشن می گفتند. پارتیشن دارالسیاسه را به دو قسم می کرد. مجالس و پلن های پابلیک عموما در سوی وسیع تر و مجالس درونی و خاص در سوی دیگر بر پا می گردید...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط صبح  | 

جعفرقلی

 

ايام واپسين سال بود و همه در تب و تاب نوروز. هر روز كه مي گذشت فكلتي تهي تر از روز قبل مي گشت و جماعت استيودنت ها روانه ولايات خويش. روز يكي مانده به آخر مقرر بود دو پلن در فكلتي برپا گردد. يكي برپاداشت چهارشنبه سوري و آتش بازي آخرسال كه شوراي اصناف متولي آن بود و ديگري شب ادب و طرب كه دارالسياسه ترتيب داده بود. روز پيش از مراسم زمزمه هايي از لغو پلن آتش بازي به گوش مي رسيد. ظاهرا مقامات بالا و از جمله شخص وزير داخله حكم توقيف آن را صادر نموده بودند.

امراي فكلتي هم گوشزد كرده بودند كه اگر جرقه اي به پا خيزد و آتشي شعله ور گردد دودش به چشم خودتان مي رود. سردسته ها و پيشروان را نيز تهديد كرده بودند كه اگر مخل نظم فكلتي گرديد در حال به نظميه احضار مي شويد. اما از آنجايي كه خوف و سازش در مرام استيودنت هاي آن زمان نبود، در مجالس مخفيانه و با هماهنگي راپورتچي ها و كشيكچي ها پليتيك نويي در انداخته شد. مقرر گشت پس از مراسم ادب و طرب به طور خود جوش و بالمره شعله اي در افكنده شود و سنت ساليان دور محفوظ بماند.

بالاخره يوم الموعود در رسيد و شاعران و اديبان و نوازندگان از سراسر مملكت به فكلتي آو سوسيولوژي آمدند. در گير و دار رتق و فتق امور بودم كه راپورتچي ها خبر آوردند اوضاع نابسامان است. گزمه ها درب فكلتي را بسته اند و دخول و خروج را به جد در اختيار دارند. چند تن از شعرا هم پشت درب مانده و اذن دخول نيافته بودند. دوان دوان خودم را حجره جوادالسطنه رساندم و با همان احوالات ناخوش سر به شكوه و گلايه گذاشتم... لبخندش به اخمي تلخ مبدل گشت و گفت: تمامي اين آتش ها از گور تو برمي خيزد جعفرقلي. باز چه توطئه اي ترتيب داده اي؟ ادب و طرب به راه انداخته اي و مي خواهي آشوب به پا كني؟ هزار تا همچون تو را تا مطبخ  مي برم و گرسنه باز مي گردانم. نمي گذارم پاي جماعتي را به اينجا باز كني  و فكلتي را به آتش بكشي.

با حيرت پرسيدم: كدام توطئه؟! اين ها شاعر و اديبند. اهل گل و بلبل و احساسند. اين ها را چه به آشوب؟ پاي آتش و غائله و شورش بيفتد كه ما خودمان ديگران را درس مي دهيم. چه حاجتي به توطئه گر از خارج است. اين ديگر چه كاري است با شعر و ادب اين مملكت مي كنيد؟ تن ادبا و خواجگان در گور مي لرزد.

امير ماليه هنگامي كه خاطرش از هر گونه نابساماني آسوده گشت، گفت: بسيار خوب. اما بدان كه اگر كمترين غائله اي به پا گردد، پيش از همه تو را در همان آتش چهارشنبه سوري مي اندازم تا براي يك وعده هم كه شده استيودنت ها قلي كباب نوش جان كنند.

تعظيمي كردم و گفتم: ماليه عالي پر رونق.

خطر مرتفع گشت و هر دو مراسم برپا گرديد. نه توطئه اي ، نه شورشي.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:33  توسط صبح  | 
 
  بالا