|
صبح
|
||
|
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران |
پدرم از استالینیست ترین
مارکسیست های جهان بود .
آن چنان که هر یکشنبه به مسجد میرفت بی تاخیر
و تورات را دوره میکرد بر چهارده روایت
او حافظ جزء جزء سرمایه بود
اما برادرم
اکنون در عراق پوتین های القاعده را برق می اندازد
او واکس زن مخصوص ابومصعب زرقاوی است
و من در افغانستان
برای سربازان غریب آمریکایی انجیل میخوانم
و در گوش افغانها تکرار می کنم
سرود آزادی را.
هادی صداقت
آدمای شهر ما ستاره رو سند زدن
بدیا خوبی شدن ، خوبیا هم خیلی بدن
توی عشق بازیشون برای هم چک می کشن
سر عقد جای عسل ، مزه پولُ می چشن
ارزش عشق توی شهر به عرضه و تقاضا ِ
خونه خدا کجا ؟ تو پنت هاوسش اون بالا ِ
بچه ها ! ساکت باشید ، پرنده ها دکون دارن
واسه سود معامله ، تا حد مرگ جنون دارن
پروازُ تو بانک گذاشتن ، برج به برج سود میگیرن
دریا رو بد می تیغن ، اجاره از رود می گیرن
گلای خوشگل شهرم همه بوی سم میدن
باغچه ها به غنچه ها به جای خنده غم میدن
توی این شهر به خدا ، خدا و شیطون یکی ِ*
مجنونم چند سالیه تو فکر قتل لیلی ِ
____________________________
|
|