تبليغاتX
صبح
 
صبح
 
 
روزنامه دانشجویی دانشگاه تهران
 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:59  توسط صبح  | 

در تعطیلات نوروز امسال شاهد پخش سریال های متنوعی از شبکه های مختلف تلویزیونی بودیم. از آنجا که فیلم و سریال جذابیت خاص خود را داراست و به تبع به همین خاطر می تواند مخاطبانی از گروه های سنی متنوع را جذب نماید، مجال مناسبی برای بیان ایده ها و و افکار، طرح مسائل، ارائه راه حل ها، تداوم و بازنمایی کلیشه ها است.

یکی از مسائلی که در سال جاری با آن روبرو بودیم تلاش برای ترویج دیدگاهی نو و واپس گرا در زمینه مسائل زنان در قالب برنامه های جدی، طنز و سریال بود. در کنار رفتن لایحه حمایت از خانواده به مجلس که اختیار کردن زن دوم را برای مرد با تمکن مالی آسانتر می ساخت، در این زمینه برخوردهایی بنیادین در «رسانه ملی» با تفکرات مترقی خواهانه ای  که فعالین زن درصدد ترویج آنان هستند، شده است. ساخت برنامه ی «زن، سنت و تجدد» و برنامه «اردیبهشت» و پخش آن به صورت سلسله وار در زمستان گذشته و سریال هایی که نقش های کلیشه ای زنان را بازتولید می کنند نمونه هایی از این دست هستند. سریال هایی که در زمینه یا پس زمینه روایت داستان به دنبال القای نوعی عادی سازی در چند همسری هستند.

مسئله تعدد زوجات (چند همسری)، موضوعی است که در فرهنگ جامعه ی ما تا حدودی بر نادرست و قبح بودن آن اتفاق نظر است، گرچه در قانون بدین صورت نیست و مسئولین هم دیدگاهی موافق با قانون دارند. تلاش های صورت گرفته در «رسانه ملی» هم در همین راستا است.

 تعدد زوجات در سریال «پیامک از دیار باقی» به شیوه ای نو بازنمایی شد. داستان این سریال حکایت مردی دلال و بدهکار است که با وجود داشتن همسر و فرزند تصمیم به ازدواج مجدد با دختری جوان می گیرد. در این فیلم با نگاهی جدید به مسئله چند همسری در سریال ها و فیلم های تلویزیونی روبرو بودیم یعنی ترویج ایده ای نو در جهت تداوم سنت های مردسالارانه. پیش از این تلاش می شد در رسانه به مشکلات مسئله چند همسری پرداخته شود، البته نه از منظر دفاع از حقوق زنان، بلکه به عنوان موضوعی که ارکان خانواده، که در نظام مردسالار مقدس انگاشته می شود، را از هم می پاشد. در این فیلم دیگر شاهد قصه های تکراری یعنی دعوای دو هوو و اختلافات میان آنها نبودیم. نه اینکه این دعواها واقعیت بیرونی نداشته باشد، بلکه با موضعی ابلهانه و به دور از واقعیت اختلافات و مشکلات به دست فراموشی سپرده شده بود. احتمالا این فیلم می خواست نشان دهد که چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید. الزاما همیشه دو هوو با هم خصومت ندارند و می توانند با یکدیگر کنار بیایند و همچون دو هووی خوشبخت با هم زندگی کنند.

نکته قابل توجه این جاست که این فیلم ها در شرایطی تولید می شود که فعالان حوزه زنان با وجود انبوه فشارها، محدودیت ها، برخوردها و سرکوب ها از تمامی توان خود برای مبارزه با سنت های مردسالارانه و نگاه های ابزارگونه به زنان استفاده می کنند و تولید فیلم هایی با این مضامین تلاش هایشان را به سخره می گیرد. تلویزیون رسانه ای ملی است که در انحصار یک گروه فکری می باشد و مسلما تأثیرگذاری بیشتری نسبت به رسانه های دیگر دارد. بر کسی پوشیده نیست که با قدرت رسانه می توان واقعیت را وارونه به نمایش گذاشت.

یک از موضوعاتی که این سریال تلاش می کرد آن را بسط دهد و بر آن تأکید ورزد نقش مادری (نه حس مادری) و محدود کردن زنان به این نقش  بود. زن در این فیلم به عنوان موجودی نشان داده می شد که زمانی که بعد از دو فرزند و در سن بالا دیگر توانایی باردار شدن را نداشت، به کناری نهاده شده و زن دیگری که اتفاقا بسیار جوان هم بود این نقش را بر عهده می گرفت. آن هم به این دلیل که حاج آقا دلشان دختر می خواست و زن اول فقط پسر  زاییده بود! این در واقع تضعیف نقش همسری و محور قرار دادن فرزند به عنوان بنیان خانواده است. بهانه ای که از لحاظ منطقی نمی تواند به هیچ عنوان توسل به زن دوم را که بیشتر به نظر می آید از روی هوی و هوس باشد، توجیه کند. چرا که اگر نقش همسری و مفهوم عشق میان زوجین مطرح بود، مرد نمی توانست همزمان به دو نفر عشق بورزد در حالی که در دقایق پایانی فیلم مرد نزد دو همسر خود می رود و به هر دو با شیوه ای تمسخرآمیز ابراز محبت می کند چرا که برای او نقش مادری این دو زن مطرح است نه نقش همسری.

از سویی دیگر تصویری که از زن نشان داده شده بود تصویر زنی ضعیف و فاقد اعتماد به نفس بود که با وجود اینکه در سراسر فیلم، زن اول در این توهم به سر می برد که ممکن است زن دیگری در زندگی او باشد، درست در همان لحظه که با واقعیت روبرو شد همه چیز را فراموش کرد. خود به اصطلاح به ضعفش (که به هیچ عنوان ضعف نیست) در از دست دادن قدرت باروری اشاره کرده و تسلیم می شود و باز نقش مادری را برای فرزند زن دوم همسرش بر عهده می گیرد. گذشته از آنکه چه لزومی دارد زنی در سن بالا باردار شود در حالی که پیش از آن دو فرزند آورده و حق تصمیم گیری کاملا از وی سلب شده، نکته مهم این است که به مردی که به خاطر هوا و هوس ازدواج مجددی با زنی جوان انجام داده است، حق داده می شود. زمانی که پسرانش او را به همین دلیل سرزنش می کنند از شرع و حق مرد برای اختیار کردن زنان متعدد دستآویزی برای خود قرار می دهد و آن را حق مسلم و طبیعی هر مردی می خواند و برای عمل به شرع و اخذ اجازه پس از ارتکاب به عمل ازدواج مجدد! پیش روحانی محل رفته و از وی  تأییدیه می گیرد به شرط آنکه عدالت! را در میان زنانش به اجرا درآورد! در سکانس پایانی هم کوشش می کند عدالت را اجرا کند و محبت یکسان به هر دو زن ارزانی کند.

از نگاه این فیلم اساسا موجودیت زن بدون وجود یک مرد زیر سوال می رود. مرد در موضع برحق و اجرا کننده عدالت می نشیند که می تواند هر عملی انجام دهد. شیرین زنی ست که استقلال مالی دارد و به کار مشغول است، اما برای داشتن یک آقا بالاسر و قیم با وجود جوان بودن تصمیم می گیرد تحت مالکیت! مردی درآید که پیر است.

انتقال این مفاهیم و تلاش برای تأکید و عادی سازی آنها یعنی بازتولید انگاره های جنس دومی به زن که بدون وجود جنس برتر قادر به ادامه زندگی نیست، کاملا نمایان است. در اینجا زن از موجودی انتخابگر به موجودی انتخاب شونده تبدیل می شود که در بهترین شرایط هم به دنبال سایه ای بالای سر خود است!

کاش به جای اینکه فیلمسازان و تصمیم گیرندگان و مسئولین امر به دنبال وارونه سازی واقعیت ها، تغییر در تفکرات و تأکید بر ساخت های کهنه و نادرست جامعه باشند، حقیقت را آنگونه که هست نمایش دهند. توسل به دیدگاه های پوسیده و تلاش برای احیاء آنان، آن هم با شیوه ای نو یعنی عادی انگاری معضلات اتفاقی است که امروزه در رسانه ها رخ می دهد. تلاش برای موجه جلوه دادن مسئله تعدد زوجات  و ایجاد فضای روانی و انگاره های مثبت در این زمینه بر کسی پوشیده نیست. گرچه میزان تأثیرگذاری این برنامه ها کاملا آشکار نیست اما نمی توان این موضوع را نادیده گرفت که برخوردهای مسئولین با برابری خواهان و فعالان زن به نقطه ای بنیانی تر رسیده است. در کنار سرکوب فعالین زن به شیوه ای اساسی و ریشه ای به دنبال زدودن هرگونه نگاه مترقی و برابری خواهانه هستند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:52  توسط صبح  | 

محسن جعفری مقدم

 

1. کاندیداتوری مجلس هشتم نام چهار جامعه شناس دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران را به خود دید. دکتر غلامعباس توسلی، دکتر تقی آزاد ارمکی، دکتر حمید رضا جلایی پور و دکتر سعید معید فر چهار اسمی که نوید دهنده تمایل ورود جامعه شناسان به حوزه قدرت سیاسی بود. اما چرخ سیاست بر مدار مدارا و تسامح نگشت و خیلی مهرورزانه تر از آنچه انتظارش را داشتیم با اساتید برخورد شد. دکتر توسلی و دکتر جلایی پور همانند دوره های قبل و احتمالا به دلیل عضویت در احزاب غیرقانونی و داشتن سوء سابقه و پرونده های قضائی صلاحیت ورود به خانه ملت را نیافتند. نمی دانم بندهای 1 و 3 هم شامل حالشان شد یا نه. اما تفاوتی نمی کند. چرا که دکتر آزاد طعم رد صلاحیت به اتهام عدم التزام عملی به اسلام و ولایت فقیه را چشید تا ثابت شود که تیغ تیز حذف نیازی به پرونده و دادگاه و محکمه ندارد. تشخیص و استنباط فضلای با تقوا کافی است. از این چهار نفر اما دکتر معیدفر اسلامش نقصی نداشت و یا حداقل نقص دردسر سازی نداشت و توانست مانع اول را پشت سر بگذارد تا بخت آن را داشته باشد که وارد مجلس شورای اسلامی شود. اما این اتفاق نیز هرگز نیفتاد و او جایگاهی بهتر از شصت و چهارم تهران را به دست نیاورد.

نمی دانم اگر بقیه اساتید هم ثبت نام می کردند سرنوشتشان چه می شد. اما اگر با قدری تساهل این نمونه گیری را تعمیم دهیم اوضاع و احوال جالب می شود. از دید ناظران، حدود 75 درصد اساتیدمان دارای سوء سابقه هستند و صلاحیت نمایندگی را ندارند و احتمالا چیزی بیش از این 75 درصد هم به اسلام و نظام اسلامی و متعلقات آن وفاداری و پایبندی عملی ندارند.

2. سوال اینجاست که توجیه عقلانی این رفتار حاکمیت چیست؟ مگر اساتید جدای از این نظام هستند که اینگونه و به این دلایل قلع و قمع می شوند؟ نظامی که بیش از هفتاد درصد اساتیدش و جمع کثیری از وزیر و وکیل و مدیرش مسلمان نیستند کجایش اسلامی است؟ با این حساب مگر می توانید از انقلاب اسلامی و سه دهه نظام اسلامی سخن بگویید. قدری تأمل و تفکر هم بد نیست. اگر اینان ملتزم به اسلام و انقلاب نیستند در این نظام چه می کنند؟ نکند خودتان هم باورتان شده که ایران آزادترین جای دنیاست!

به راستی در پس ابرهای سیاه قدرت چه می گذرد که اینقدر از ورود نامحرمان برآشفته اید و به بهایی گزاف کنارشان می زنید؟ سهم الارثتان از نظام و انقلاب چقدر است که به هیچ روی حاضر به از دست دادن ذره ای از آن نیستید؟

شما که ابایی از متهم کردن و تخریب دیگران ندارید، جامعه شناسی هم که اساسا غربی است و اسلامتان محتاج این چیزها نیست، چطور است همه این اساتید را اخراج کنید و به جایشان از فضلای حوزه و سازمان تبلیغات بهره بگیرید. اصلا چطور است هر کسی که خواب آرامتان را آشفته می کند و قصد نافرمانی مدنی  غیر مدنی دارد به سرزمین دیگری تبعید کنید تا خاطرتان آسوده باشد. یا اینکه هر کسی هر جا و به هر نحوی خیال بد در موردتان کرد سریعا برخورد کنید تا مبادا خطری متوجه دین و دنیایتان گردد...

راه های بهتری هم هست. البته اگر کمی خردمندانه تر عمل کنید و اینگونه تیشه به ریشه خود و این مملکت نزنید. بحران ها همیشه به این سادگی قابل پشت سر گذاشتن نیستند. فرسایش اجتماعی و عدم گردش نخبگان لاجرم فرسودگی نظام سیاسی اجتماعی را به دنبال خواهد داشت. بیندیشید پیش از آنکه به لبه پرتگاه برسیم.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:49  توسط صبح  | 

هادی صداقت

 

پدرم از استالینیست ترین

مارکسیست های جهان بود .

آن چنان که هر یکشنبه به مسجد میرفت بی تاخیر

و تورات را دوره میکرد بر چهارده روایت

او حافظ جزء جزء سرمایه بود

اما برادرم

اکنون در عراق پوتین های القاعده را برق می اندازد

او واکس زن مخصوص ابومصعب زرقاوی است

و من در افغانستان

برای سربازان غریب آمریکایی انجیل میخوانم

 و در گوش افغانها تکرار می کنم

سرود آزادی را.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:47  توسط صبح  | 

سپیده امیرکافی

 

موقع سال تحويل، زماني که اکثر خانواده هاي ايراني بر سر سفره هفت سين نشسته بودند و انتظار سال جديد رو شنيدن ساز و دهل مخصوص اين زمان را از تلوزيون مي کشيدند. اما متاسفانه هيچگونه صداي سازي از تلوزيون شنيده نشد. تنها صدايي که به گوش مي رسيد صداي مجريهايي بود که در نهايت بي توجهي به تحويل سال، مشغول گپ زدن با مهمانان خود بودند و صداي گريه هاي مردمي که در صحن حرم امام رضا جمع شده بودند. فکر مي کنم اکثر خانواده هاي ايراني با چند ثانيه تاخير متوجه تحويل سال شدند.

شايد عيد امسال يکي از بي روح ترين عيدهاي نوروزي باشد که من ياد مي دهم. عيدي که در سکوت کامل و در نهايت بي توجهي و بدون هيچ زرق و برقي شروع شد و در همان سکوت هم به پايان رسيد. اين گونه برخوردها با سنت و فرهنگ ايراني، بعد از پيروزي انقلاب چيز تازه و جديدي نيست. برخوردي که در سال اول پيروزي انقلاب، چه در مورد نوروز و چه جشنهاي قبل از آن از جمله چهارشنبه سوري شد، برخوردي کاملا افراطي و حذفي بود به گونه اي که سيزده روز تعطيلات نوروزي به چهار روز تقليل يافت و تمام اين چهار روز نيز از تلوزيون نوحه سرايي پخش شد. اما اوايل انقلاب به دليل شور و هيجاني که در ميان مردم وجود داشت، آنها سريعا نسبت به اين مساله واکنش نشان دادند و هيچ کدام از مدارس تا اوايل ارديبهشت باز شد.

الان هم با گذشت سي سال از انقلاب اين گونه برخورد با کمي تغيير تاکتيکي همچنان ادامه دارد. هدف همچنان حذف و به فراموشي سپردن سنتهاي باستاني است، اما ابزار و وسيله اي که در حال حاضر انتخاب شده، ابزار بي توجهي، سکوت و در نظر نگرفتن است و هرگاه آقايان فرصتي را به دست آورند، بر تعطيلات و پررنگ کردن روزهاي مذهبي افزوده و در جهت  کاستن از تعطيلات نوروزي و فراهم کردن زمينه آن از طريق مصاحبه هاي مردمي! و پرسيدن اين سوال که "آيا به نظر شما تعطيلات نوروزي زياد نيست؟" مي کوشند. اما واکنشي را که مردم نسبت به ناديده انگاري جشنهاي ملي و نوروز داشتند، مي توان در اين جمله که "اين سنتها چند هزار سال دوام آورده اند و حتي بعد از حمله مغول هم از بين نرفتند" نشان داد. اما به نظر من در اينجا به تفاوت نوع برخوردهايي که پس از انقلاب و دوران مغول يا افغان وجود دارد توجه نشده. برخوردي که پس از انقلاب با سنتهاي ملي شد، برخوردي کاملا ايدئولوژيک بود. تاثيري که برخورد ايدئولوژيک در حذف سنتها دارد، خيلي بيشتر از برخورد حذفي است.برخورد ايدئولوژيک، به راحتي مي تواند ريشه يک سنت و رفتار را به خصوص در يک جامعه مذهبي بزند. وقتي مرتبا مطرح مي شود که اين کار حرام است، گذشتگان ما احمق بودند که اين کارها را انجام مي دادند و... مسلما تاثيري که بر ذهن مي گذارد خيلي بيشتر از تاثير تهديد کردن است.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:45  توسط صبح  | 

 

احمدرضا بلیغ*

 

«گفتم: چیزی بخوان

گفت: شرمنده ام، رویم سیاه، یک سال است که چیزی نخوانده ام

گفتم: برای عاطفه ای که در ما مرده است، رحم ا... من یقرأ الفاتحه مع الصلوات!»

 دوست و برادر عزیزم،

پیش از آنکه بر من حد «تهمت» جاری شود، حد «وجدان» را بر خویشتن جاری کرده ام و پیش از آنکه حجاب «سیاست» مرزهای «رفاقت» را بپوشاند، «صداقت» را بر آن مقدم داشته ام.

می دانم، در این گرگ و میش تردید و روزمرگی، در این روزهای خاکستری که سیاهی ها و سفیدی ها پشت خروار خروار خاک غفلت و تزویر و ریا نهفته، در این زمانه که زاهدنمایان نام «خدا» را به زبان جاری می کنند و بعد «خرما» را به دهان می گذارند و در این روزگار که ...

آری، می دانم و می بینم و می شنوم و می فهمم، اما...

اما خدایمان بیامرزاد اگر ما هم در این لجن زار فرو رفتیم و هرچه بیش تر دست و پا زدیم پایین تر رفتیم. اگر «این» گونه است که «دنده ی اخلاصمان شکسته و سجاده ی ایمان مان پوسیده، بیایید به گناهانمان اعتراف کنیم، بیایید استغفار کنیم، خدا ما را خواهد بخشید...»

و اگر «نه این» است، پس:

«آیین عشق بازی دنیا عوض شده است

یوسف عوض شده است، زلیخا عوض شده است

خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسیم

خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده است

حق داشتی مرا نشناسی، به هر طریق

«من» همچنان همانم و «دنیا» عوض شده است»

 

دلتنگ نیستم

و کفی بالله شهیدا...

 

امضا: یک شبه بسیجی غربزده ی بنیادگرای  دگر اندیش (؟)

*مسئول بسیج دانشجویی دانشکده

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:44  توسط صبح  | 

هادی دوست محمدی

 

همه ي ما بارها وقتي سوار تاکسي شده ايم شاهد بحث هايي بوده ايم که به يکباره آغاز مي شوند از طرف يکي از سرنشينان يا راننده تاکسي و همين طور ادامه پيدا مي کنند تا جايي که يکي از طرفين بحث به مقصدش برسد و بحث متوقف شود،تازه اين موقع هم ممکن است بحث ها ادامه پيدا کند با حضور ديگران.خاتمه ي بحث ها هم(البته اگر خاتمه اي داشته باشد حرف هايمان!)معمولا مسائل سياسي است و مدح و لعن آنان که مسئول بدبختي هامان مي دانيمشان.از هر دري سخن گفته مي شود.همه انگار منتظرند تا کسي سر صحبت را باز کند،ناگهان مثل کساني که سال هاست حرف هايي ته دلمان انباشته شده و مجال بروز نيافته اند،شروع مي کنيم به صحبت از مشکلاتمان و به نوعي انگار مي خواهيم با اين کار طلب کنيم همدردي آنان را که کنارمان نشسته اند.از بيکاري و مشکل اشتغال گرفته تا تورم و گراني سرسام آور کالاها که داد همه را در آورده است،همه و همه در مجالي کوتاه به ميان مي آيند و براي حلشان راهکار پيشنهاد مي شود.در آخر اما همه چيز آوار مي شود سر آنکه همه ي بدبختي ها زير سر اوست : دولت.

وقتي پاي مشکلات پيش مي آيد همه دهان به انتقاد از دولت مي گشاييم و وقتي پاي خيري در ميان است همه به تحسين دولت مي پردازيم و هورا مي کشيم به افتخار اين دولتمردان مسئول که به فکر مردم و مشکلاتشان هستند و فاتحه اي هم نثار ارواح درگذشتگانشان مي کنيم.عشق و نفرتي توامان که در رفتارمان در مواجهه با دولت به چشم مي خورد؛عشق به هر آنچه که به رايگان در اختيارمان مي گذارد و نفرت ،که چرا بيشتر به فکرمان نيست .اين وسط چيزي که گم است معياري است که بتوان با آن توضيح داد اين بذل و بخشش ها را.معياري که بگويد چرا ازدولت انتظار داريم همه جا باشد و خدمات بدهد و در عين حال سرزنشش مي کنيم که چرا همه جا هست و با اقتدار خودش کارها را خراب مي کند؟نمي دانم به چه مي توان نسبت داد اين حس توهم ما را نسبت به وظايف دولت و انتظارات بيش از حد خودمان را نسبت به آن؟

در تعاملات اجتماعي مان هم دچار همين توهم هستيم انگار!هر چه خوبي ست به خودمان نسبت مي دهيم و بدي ها را به گردن ديگران مي اندازيم و انتظار داريم که بقيه هم بپذيرند که خطاکارند و سهل انگار.همين است که کار گروهي ناکام مي ماند بسياري از اوقات و دوستي ها به دشمني ها بدل مي شوند به آساني،به خاطر انتظارات نسنجيده و نا بجايي که داريم از هم.

يادم مي افتد به کودکي هايم.چهارشنبه آخر سال.وقتي مي خواستم از روي آتش بپرم طبق سنت ديرينه مادرم مي گفت:بگو زردي من از تو،سرخي تو از من. يادم است که بارها تمرين کردم تا بر عکس نگويمش.حالا که دارم اين مطلب را مي نويسم فکر ميکنم که انگارسابقه ي درازي دارد اينکه بدي ها را به جايي بيرون از خودمان نسبت مي دهيم و دوباره ياد حرف مادرم مي افتم."زردي من از تو،سرخي تو از من"...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:39  توسط صبح  | 

آشغال های پشت دانشکده تا شروع سال جدید تخلیه نشدند تا بوی نامطبوعشان سال جدید را به دانشجویان تبریک بگوید! فکر می کنید این آشغالها چند ماه است که اینجا مانده اند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:12  توسط صبح  | 

توان‌سازي و تجهيز نظري و عملي

چرخه‌ي معيوب اقدامات اعتراضي بدون پشتوانه، بايد جايي شکسته شود؛ بدون شکستن اين چرخه همان الگوهاي گذشته بدون هيچ بهبودي تکرار مي‌شوند. پايان دادن به اقدامات اعتراضي، نه انکار نفس اعتراض است و نه دادن حکم کلي به بيهوده بودن هرگونه واکنش. اعتراض‌ها را مي‌توان حساب‌شده و واقع‌کرايانه‌تر همچنان ادامه داد. ولي فعالان دانشجويي ناگزيرند براي پايان دادن به اين چرخه‌ي «سرکوب ـ اعتراض ـ سرکوب ـ اعتراض ....» جايي دست از کار بکشند و از چرخه خارج شوند. خروج از اين چرخه از جهات متعدد دشوار بوده و ناممکن مي نمايد؛ چگونه مي‌توان شاهد بازداشت، شکنجه، صدور حکم دادگاه يا کميته‌ي انضباطي براي دوستان خود باشيم ولي در مقابل دم برنياوريم و اعتراضي نکنيم؟ اين سوال و سرزنش به حق، دشواري‌اي است که در خروج از چرخه‌ي بي‌پايان اعتراضات پيش روي فعالان است.(3) اما براي خروج از بن‌بست فعلي، چاره‌اي جز آزمودن آن وجود ندارد. به خصوص اينکه بدانيم، توسل صرف به اقدامات اعتراضي تاکنون اغلب به نفع نيروهاي سرکوب‌گر بوده است تا به نفع دانشجويان.(4)  

چنانکه در گذشته نيز در مقاله‌ي «جنبش دانشجويي؛ وجه‌المصالحه‌ي جنگ قدرت» تصريح شده است، بهترين راهکار در وضعيت کنوني، روي آوردن به سازندگي و تجهيز دروني است. گروه‌هاي دانشجويي بايد به‌جاي صرف تمام پتانسيل خود بر سر اعتراض به برخوردهاي فراقانوني مديريت يا نيروهاي بيروني، اولويت اصلي فعاليت خود را تقويت توان تئوريک و تشکيلاتي خود قرار دهند. به عنوان نمونه، گروه‌هاي دانشجويي در شرايط فعلي نه شناختي از توان و پتانسيل عملي خود دارند، و نه هيچ تبييني از وضعيت دانشگاه و حتي دانشکده‌هاي خود دارند، چه رسد به وضعيت جهان، منطقه، کشور (از منظر دانشجويي خاص خود). نه توان تحليل حوادث و فرآيندهاي پيرامون خود را دارند و نه اصولاً توان عملي براي تحت الشعاع قرار دادن يا تاثير گذاشتن بر روند حوادث. به عنوان چند نمونه‌ي عيني از فقر تئوريک و تحليلي و ضعف سازماندهي دانشجويان بد نيست مواردي را يادآوري کنيم.

1. اواخر ترم گذشته، ناآرامي‌هايي در کوي دانشگاه، به طور غيرمترقبه آغاز شد و پس از يک هفته بدون دستيابي به هيچ نتيجه‌ي خاصي پايان گرفت. هيچ يک از گروه‌هاي دانشجويي حتي قادر به ارائه‌ي تحليل دقيقي از علل و پيامدهاي اين ناآرامي‌ها نبودند؛ چه رسد به آنکه بتوانند با سازماندهي نيروهاي خود بر روند ناآرامي‌ها تاثير گذاشته و آن را تحت الشعاع قرار دهد.

2. مهمترين حادثه در سطح مديريت دانشگاه، تغيير رئيس دانشگاه است؛ اما شاهد بوديم که اواخر سال گذشته، توديع و معارفه‌ي روساي سابق و فعلي دانشگاه، چگونه با بي‌تفاوتي تمام گروه‌‌هاي دانشجويي مواجه شد. اگر زماني، نسبت به تغيير فرجي دانا و سر کار آمدن عميد زنجاني اقدام عملي نصف و نيمه صورت مي‌گرفت و جنب‌وجشي در بين دانشجويان رخ مي داد، سال گذشته، تغيير رئيس دانشگاه حتي اين زحمت و تعهد را براي فعالان دانشجويي ايجاد نکرد تا به تحليل اين مساله بپردازند که تغيير و تحول در سطح رياست دانشگاه، در راستاي چه هدفي است؟ اين سکوت و بي‌تفاوتي معنادار، تنها ناشي از همان فقر تئوريک و تحليل دانشجويان است.

3. انتخابات در هر ايران اعم از آنکه انتخاباتي آزاد باشد يا فرمايشي، همواره محل بحث و تبادل‌نظر دانشجويان بوده است. اما در انتخابات مجلس هشتم شاهد بوديم که گروه‌هاي دانشجويي که در چند انتخابات گذشته اغلب به طور فعال در راستاي تحريم يا ترغيب به مشارکت در انتخابات فعاليت مي‌کردند، اين‌بار حتي حاضر به اعلام نظر تحريم در خصوص انتخابات هم نشدند.

4. در ماه جاري، انتخابات رئيس دانشکده در پيش است. از هم‌اکنون مي توان پيش‌بيني کرد که موضوع تغيير رئيس دانشکده براي گروه‌هاي دانشجويي هيچ جذابيتي ندارد و طبعاً اغلب دانشجويان بي‌تفاوت از کنار فرآيند انتخاب رئيس دانشکده عبور خواهند کرد. اين بي‌تفاوتي ناشي از اين است که هيچ گروه دانشجويي‌اي در دانشکده تبييني از طيف بندي‌ها و رقابت‌هاي اساتيد دانشکده ندارد و در نتيجه‌ي اين خلاء تحليلي طبعاً نمي‌تواند کنشگر باشد و بر فرآيند انتخاب رئيس دانشکده هم تاثيري هر چند اندک گذارد.

بي‌تفاوتي‌هاي از جنس فوق را نمي توان تحت الگوي کلي انفعال در فضاي دانشجويي تحليل کرد؛ واقعيت اين است که دانشجويان (يا حداقل فعالان دانشجويي) در شرايط فعلي منفعل نيستند، بلکه در بروز اقدامات اعتراضي بسيار فعال و پيشرو هستند. بي‌تفاوتي در اينجا ناشي از فقر تئوريک و تحليلي است. وقتي گروه‌هاي دانشجويي تمام تمرکز خود را بر مقابله با اقدامات سرکوب‌گرانه‌ي مديريتي قرار مي‌دهند، فرصتي براي انديشيدن به ساير مسائل پيراموني و انجام کنش نمي‌يابند. ذکر نمونه‌هاي فوق بدين معنا نيست که از دانشجويان انتظار مي‌رود در تمام مسائل کشور و دانشگاه، پيشاپيش تحليلي آماده داشته باشند و بر مبناي اين تحليل آماده‌ي کنش باشند و از فردا بايد تمام هم و غم خود را مصروف تحليل شرايط کنند. بلکه غرض اين است که بگوييم در اغلب مسائلي که به طور مستقيم به سرنوشت دانشجويان مربوط مي‌شود، در حال حاضر هيچ خط و جريان تحليلي عمده‌اي در بين دانشجويان وجود ندارد. بدست آوردن اين چارچوب تحليلي، به خودي خود هدف نيست بلکه پيامد تجهيز تئوريک است. اگر گروه‌هاي دانشجويي بتوانند با تشخيص ضرورت‌هاي فکري، به توان‌سازي تئوريک پرداخته و به انسجام تئوريک دست يابند، در سايه‌ي اين انسجام تئوريک مي‌توانند هم نسبت به حوادث پيراموني کنشگر باشند و به واکنش‌گر صرف بدل نشوند يا بي تفاوت نباشند، و هم مي‌توانند با پيوند زدن خود با ساير گروه‌هاي دانشجويي، توان تاثيرگذاري خود را بهبود بخشند. اين توان‌سازي در دو حوزه‌ي کلي ضروري است:

1. در وجهه‌ي تئوريک و نظري، گروه‌هاي دانشجويي مي‌توانند به مسائل متعددي نظير بازخواني تجربه‌ي فعاليت‌هاي دانشجويي در دوره‌هاي گذشته (از بدو تاسيس دانشگاه تا دوره‌ي متاخر)، بررسي چارچوب‌هاي نظري در خصوص مسائل مختلف دانشجويان و دانشگاه (هدف فعاليت‌هاي دانشجويي، نسبت‌ دانشگاه با جامعه و نهادهاي اجتماعي و سياسي و ...)، جريان‌شناسي نيروهاي دانشگاه (گروه‌هاي دانشجويي، طيف‌هاي مديريتي، مناسبات بين جريان‌هاي موجود در اساتيد)، مدل‌هاي سازماندهي فعاليت دانشجويي و نقاط قوت و ضعف آنها و ... بپردازند.

2. در سطح عملي، گروه‌هاي دانشجويي مي‌توانند از نتايج بررسي‌هاي تئوريک خود (جمع‌بندي از تجربيات گذشته، سنجش الگوها و مدل‌هاي فعاليت دانشجويي) براي تجديد سازمان و فعال کردن بيشتر عموم دانشجويان بهره گيرند. گروه‌هاي دانشجويي بايد پيش از دست زدن به اقدامات اعتراضي که هيچ تخميني از ميزان استقبال و مشارکت دانشجويان در آنها ندارند، اين توان را داشته باشند که با در نظر گرفتن شرايط، بتوانند مشارکت حداقلي دانشجويان را تضمين کنند. اين توان مستقيماً به تلاش گروه‌هاي دانشجويي براي سازماندهي خود و هواداران‌شان بازمي‌گردد.

در نهايت ذکر دو نکته ضرورت دارد. نخست اينکه تاکيد بر توان‌سازي به معناي بي‌عملي و تعطيل کردن هرگونه اقدام اعتراضي به بهانه‌ي تجهيز تئوريک نيست. کنش‌هاي مقطعي و اقدامات اعتراضي را مي‌توان در سايه‌ي اهداف بلندمدت‌تر و با درک بهتر از واقعيت‌هاي موجود همچنان پي گرفت؛ اما در شرايط انتخاب بين مشي اعتراضي و رويکرد به درون براي تجهيز، اولويت با راهکار دوم است. نکته‌ي ديگر اينکه، توان‌سازي و تجهيز تئوريک و عملي، به خودي خود هدف نيست، بلکه راهکاري است براي تبديل دانشجويان به عاملي تاثيرگذار در رويدادهاي دانشگاه. چنانچه به اشتباه، اين راهکار، هدف نهايي يک جريان دانشجويي قرار گيرد، تجهيز تئوريک به بهانه جديدي براي عافيت‌طلبي و و بي‌تفاوتي بدل مي‌گردد.

 

در اين نوشتار کوشيديم، به بررسي نقاط ضعف و قوت راهکارهاي موجود براي مقابله با اقدامات فراقانوني مديريت دانشگاه در احضار و صدور حکم انضباطي براي دانشجويان بپردازيم. هر يک از راهکارها داراي مزاياي است که دانشجويان را به استفاده از آن ترغيب مي‌کند؛ به نظر مي‌رسد، راهکار نهايي بايد آميزه‌ي مناسبي از چهار راهکار فوق باشد؛ تمرکز اصلي بر راهکار چهارم به عنوان راهکاري طولاني مدت براي تبديل دانشجويان به نيرويي تاثيرگذار است؛ اما در کنار اين راهکار بايد از پتانسيل ساير روش‌ها نيز بهره گرفت.

 

(1) نمونه‌اي از وقوع اين چرخه را مي‌توان از اوايل سال تحصيلي جاري مشاهده کرد؛ جايي که اعتراض به زنداني کردن سه دانشجوي پلي‌تکنيک، سرآغاز زنجيره‌اي از اعتراضات در دانشگاه علامه، دانشکده مديريت و نهايتاً تجمع‌هاي روز دانشجو شد. طي اين زنجيره، هر بار با برگزاري يک تجمع، تعداد ديگري از دانشجويان بازدداشت و زنداني شدند و تعداد ديگري احکام انضباطي دريافت کردند؛ به گونه‌اي که تنها در دانشگاه علامه تعداد نيم‌سال‌هاي محروميت از تحصيل در مجموع بيش از 60 ترم شده است! در همين دانشکده‌ي خودمان، تعداد زيادي از دانشجويان حکم دريافت کرد‌ه‌‌اند و تعداد زيادي به کميته‌ي انضباطي احضار شده و در انتظار دريافت حکم به سر مي‌برند. در ساير دانشگاه‌هاي کشور نيز کمابيش همين روند حاکم است. اما اگر به روند استقبال عموم دانشجويان از تجمع‌هاي اعتراضي و توان فعالان دانشجويي در بسيج بدنه بپردازيم، متوجه سير نزولي در ميزان استقبال و توان سازمان‌دهي مي‌شويم.

(2) به عنوان يک نمونه‌ي عيني از همين اتفاق کافي است به سرنوشت تريبون آزادي که اواخر ترم گذشته در دانشکده‌ي خودمان برگزار شد، بنگريم که چگونه راديکاليزه شدن فضاي جلسه، موجب بيان اظهاراتي از جانب يکي از دانشجويان شد که صدور بيانيه‌ي مشترک با بسيج دانشجويي دانشکده را به برگزارکنندگان تريبون آزاد تحميل کرد.

(3) دشوارتر از مسکوت گذاشتن اين نداي دروني براي به ياري دوستان شتافتن، ملامت دوستان ديگري است که حاضر به پذيرش واقعيت‌هاي موجود (ناکافي بودن اقدامات اعتراضي) نيستند؛ کافيست از پايان دادن به اقدامات اعتراضي سخن گفته شود تا طرح‌کننده‌ي بحث در بهترين حالت به «بريدن» و انفعال و در بدترين حالت به عامل نفوذي نيروهاي امنيتي بودن متهم گردد!

(4) اقدامات اعتراضي، بهانه‌ي لازم براي آغاز دور جديدي از برخوردها را به دست مديريت يا نيروهاي بيروني مي‌دهند؛ اين چرخه در نهايت نتيجه‌اي جز يک سرکوب اساسي (نظير آنچه در خرداد 82 رخ داد و در چند ماه گذشته نيز به شکل ديگري در حال تکرار است) نخواهد داشت؛ تا جايي که به نظر مي‌رسد، نيروهاي امنيتي هر از چندگاهي براي خالي کردن پتانسيل دانشجويان و فعالان، دست به اقدامي مي‌زنند که از پيش مي‌دانند، دست زدن به اين اقدام موجب اعتراض گسترده‌ي دانشجويان خواهد شد؛ تا از طريق تحريک احساسات دانشجويان، زمينه‌ي لازم براي اقدامات سرکوب‌گرانه‌ي جديد را فراهم آورند. در واقع به گمان ما، اتفاقي که در دانشگاه اميرکبير رخ داد (انتشار نشريات جعلي) از همين الگو تبعيت مي‌کرد.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط صبح  | 

احمد طالبی

 

سال ۷۶ که خاتمي با شعار قانونگرايي و تاکيد بر رفتارهاي اصلاح طلبانه پيروز انتخابات شد، عده اي نويد مي دادند که آرمانهاي مشروطه به بار نشسته است و بشارت مي دادند که جنبش اصلاح طلبي مردم ايران راهي متفاوت از مشروطه را خواهد رفت و مانند سلف خود زمينگير نخواهد شد. دلايل متعددي نيز بر اين امر آورده مي شد.

نخست آنکه جامعه ما به خلاف يکصد سال پيش، جامعه اي باسواد است و جامعه باسواد با درک بهتر و توانايي بالاتر، از آرمانهاي مترقي اصلاح طلبي دفاع خواهد کرد.

دوم آنکه در قياس با زمان مشروطه، امروز عمده مردم ما نه روستايي و نه کوچ نشين که شهري هستند و تجربه نشان مي دهد که گسترش شهرها لاجرم به بسط مدرنيته و دموکراسي مي انجامد.

و سومين دليل هم اشاره به تغيير بافت اقتصادي جامعه ايران و شکل گيري طبقه متوسط داشت. تجربه اروپا نشان مي داد که گسترش اين طبقه نيرودهنده حاملان آرمانهاي دموکراتيک و اصلاح طلبانه باشد.

انتظار اين بود که طبقه متوسط و باسواد شهري که در شهرهاي بزرگ شکل گرفته است، اصلي ترين مدافع جريان اصلاح طلبي و آرمانهاي آن باشد و مانع از زمينگير شدن اين جنبش بشود اما در عمل اتفاق ديگري افتاد. به فاصله چند سال ورق برگشت و اصلاح طلبان در کارزار سياست ايران بي ياور ماندند.

به نظرم آنچه در انتخابات هاي اخير رخ داده است، بطلان انگاره هاي اصلاح طلبان را نشان مي دهد اما مشکل اينجاست که اين انگاره ها در ذهن اصلاح طلبان، ابطال ناپذير بوده و هربار که در آزموني ناکام مي شوند باز بر جاي خود مي مانند.

با انگاره هاي پيش گفته قاعدتا بايد انتظار داشت که اصلاح طلبان بيشترين پايگاه را در شهرهاي بزرگ و مناطق توسعه يافته داشته باشند، اما نتايج انتخاباتهاي اخير چيزي غير از اين را نشان مي دهد.

در شوراي دوم، اصلاح طلبان تقريبا در تمام شهرهاي بزرگ بازنده شدند، اما به سبب موفقيت نسبي در شهرهاي کوچک، از وزن قابل قبولي در شوراي استانها برخوردار بودند.

در رياست جمهوري نهم که با جانشيني احمدي نژاد به جاي خاتمي، ضربه سختي به اصلاح طلبان وارد شد، به خلاف تبليغات رايج که احمدي نژاد را رييس جمهور محرومان معرفي مي کند، وي بالاترين راي خود در دور اول را از استانهاي تهران، اصفهان، قم، سمنان و يزد کسب کرد که جملگي در زمره استانهاي توسعه يافته کشور هستند و تنها استان محرومي که راي بالايي به وي داد خراسان جنوبي بود. در مقابل مصطفي معين و مهدي کروبي(کانديداهاي اصلاح طلبان) بيشترين راي خود را در سيستان و بلوچستان و استانهاي جنوبي و غربي کشور کسب کردند که دقيقا محرومترين مناطق کشور هستند.

انتخابات اخير مجلس هم گرچه به سبب تنگناهاي موجود چندان قابل استناد نيست، با اين حال اصلاح طلبان در اغلب مراکز استانها مغلوب شدند و در تهران هم يک شکست کامل را تجربه کردند. اما در شهرهاي کوچکتر با توفيق نسبي مواجه شده و توانستند بخش قابل توجهي از نامزدهايشان را روانه مجلس سازند.

از دو حال خارج نيست. يا تئوريهاي ترجمه اي اصلاح طلبان در ايران جواب نمي دهد و يا اينکه جامعه ايران با فرصت راي خود به عنوان يک مساله جدي مواجه نمي شود و تنها از سر تفنن و باري به هرجهت به سمتي متمايل مي شود.

در واقع اصلاح طلبان با اصرار بر عرضه کردن کانديداهاي اصلي شان که اغلب شهرستاني هم هستند، در شهرهاي بزرگ و خصوصا تهران و در حاليکه در بسياري از حوزه هاي انتخاباتي دور از مرکز فاقد کانديدا بودند، عملا شانس خود را براي وارد کردن اندک کانديداهاي باقي مانده شان به مجلس کاهش دادند.

به نظرم مي رسد که اصلاح طلبان، حداقل در کوتاه مدت بايد زمينه سرمايه گذاريشان را تغيير داده و از شهرهاي بزرگ به سمت مناطق کوچک، محروم و کمتر توسعه يافته متمايل شوند.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 11:0  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

یک وقت هایی خودم را،این ستون را،نگاهم را دوباره نگاه می کنم.  مخصوصا حالا که سال نو شده.

که نکند سیاه نمایی کنم یک وقت.یا ناخواسته قضاوت کنم.

بایدروایت کنم تنها. پایم را فراتر نگذارم. شرح و توضیح و توجیح هم در کار نباشد. دیده ها باشند. روزمرگی ها باشند. زندگی باشد.

فقط نگاه کنم.همه زندگی را.آنها را که دوست دارم یا ندارم.اشتباه هایش را .  می خواهم چشم بشوم اصلا.

 شما هم نگاه کنید گاهی ،که  اگر اشتباه می کنیم لا اقل اشتباهی نباشیم یک وقت.

 

یزد-باغ دولت آباد

تعطیلات که شروع می شود،دیگر دوران سرخوشی بچه هاست. همین طور دشت بزرگترها را می کشند و می برند و می روند ولذت اینکه حالا نوبت آنهاست که تصمیم بگیرند و بزرگترها گوش کنند.

تا چشم کار می کند بچه ها هستند و خانواده ها و رنگ ها و تفاوت ها.

همه هم هستند؛کارمند هست،معلم هست؛پزشک هست،پلیس هست.راننده و بازیگر و دانشجو و چه می دانم خلاصه جمع همه جمع است.آمده اند با خانواده تفریح کنند.

همه به هم لبخند می زنند. عید است دیگر. همه خوبند و خوش.

به پلیس که می رسند اما دیگر لبخند نمی زنند.

"هیچ جا دست از سر ملت برنمی دارند،عین مور و ملخ ریختن،هرجا می ری هستن!"

هر کسی به نوبه خودش اخمی می کند و راهش را می گیرد و می رود.همه دارند با نگاه تلافی می کنند ناخوشایندی ها را.پلیس جوان شده نماینده نیروی انتظامی و دارد تاوان می دهد.  

"زود تموم شد بابا. یه خورده دیگه هم بگردیم بعد برو.خب؟"

 آدم ها پسرکوچک را نگاه نمی کنند.

پسر دست پدر پلیسش را سفت و محکم گرفته و شیطنت نمی کند اصلا. حالا پسر پلیس تاوان می دهد.

آدم ها می روند می آیند. لبخند نمی زنند اما به جناب سروان که لباس دارد،کلاه و باتوم دارد. که پسر دارد...

 

                                                            ***

مانتو فروشی-خیابان تجریش

عید دارد تمام می شود. عید دیدنی ها هم حتما . لباس فروشی ها اما پر از آدم اند.آدم ها و پول هایشان.

لباس ها پیچیده می شوند. اسکناس ها شمرده می شوند. آدم های خوشحال می روند،می آیند.

مادری و دختری آمده اند دنبال مانتو. همین طور می چرخند و به هر کدام که می رسند اول قیمتش را می بینند و می روند سراغ بعدی. مانتوها گران اند.خیلی گران. مادر شاکی شده. یک بند غر می زند.دختر اما تلاش می کند چیزی پیدا کند.

فروشنده همه چیز را زیر نظر دارد. مادر خسته شده. تیر خلاص را می زند،با صدای بلند "پول ما که به هیچ کدوم اینا نمی رسه. واسه چی الکی می گردی. اینا خیلی گرونن. صبرکن فصل بگذره ارزون که شد می خریم. اینی که پوشیدی مگه چه عیبی داره. همش دو ساله داری می پوشیش"

دختر لبش را می گزد. فروشنده اما آن چیزی را که نباید بشنود،شنیده.

دختربه تلاشش ادامه می دهد:آقا اینا چنده؟

حالا نوبت فروشنده است "خانم بهم نزن لباسا رو. اینا گرونه. به درد شما نمی خوره. شما که نمی خوای خرید کنی، واسه چی میای اینجا ؟برو یه جا پیدا کن قد جیبت. وقت ما روهم بیخودی نگیر."

 

دختر می رود. می خواهد غیب شود لابد. دیگر به لباس های امسال  نگاه هم نمی کند. آدم ها اما نگاه می کنند.ترحم هم می کنند. خوشحال هم می شوند اتفاقا. از اینکه فروشنده لبخند تحویل شان می دهد و جلوی پایشان بلند می شود.جلوی پای پولشان.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:58  توسط صبح  | 

سید محمد باقر ثامنی راد

 

سال 86 گذشت... با تمام اتفاق های خوشایند و ناخوشایندش. یکی از دوستانم، نظرسنجی اینترنتی ترتیب داده بود و خواسته بود تا خوانندگان وبلاگش، شیرین ترین و تلخ ترین اتفاق سال را برگزینند.

تحلیل نظرات برای من به عنوان یک علاقه مند به ورزش و دانشجوی جامعه شناسی، بسیار جذاب بود!  به چند نکته از آنها اشاره می کنم:

1.       بیشتر نظردهندگان، هر دو مورد انتخابی را از حوزه­ی "ورزش فوتبال" برگزیده بودند.

2.       انتخابها اکثراً از بین وقایع دو ماه آخر –بلکه روزهای آخر سال- بود. همان مسأله­ی قدیمی حافظه­ی تاریخی! چرا که به نظرم نیمه اول سال، حادثه­خیز­تر بود.

3.       به مواردی که نیاز به نگاهی عمیق­تر و ساختاری داشت، اشاره نشده بود و وقایع روزمره در کانون توجهات بود.

***

در صورتی که به نظر من تلخ­ترین اتفاق، نداشتن برنامه­ی مناسب برای کسب سهمیه­ی المپیک پکن و عدم آماده­سازی تیمهای مختلف بود. اتفاقی که هم اکنون، رویِ ناراحت­کننده اش را به ما نشان می­دهد. برای مثال، در ورزشهایی مثل کشتی و وزنه­برداری –که بیشترین شانسهای کسب مدال ما در المپیکهای قبلی بوده اند- هنوز نتوانسته ایم مجوز فرستادن تیمی کامل را در اختیار داشته­باشیم.

هنوز نمی­دانم چقدر باید منتظر بود تا بتوان یک برنامه­ریزی بلندمدت داشت و از آن مهمتر، آن را اجرا کرد... گرچه، احتمالاً شما با من هم­داستانید که این نگاه کلان­نگر و اراده­ی اجرای تصمیمات، در دیگر عرصه­های مدیریتی نیز وجود ندارد.

***

و اما اتفاق خوشایند سال 86 از دید نگارنده، نتیجه گرفتن تیمهایی است که از مربیان خارجی استفاده می­کردند. به راستی در بسیاری از ورزشها –از جمله فوتبال- هنوز نتوانسته ایم مربیانی در حدّ استاندارد بین المللی داشته باشیم. با این وجود، اصرار فراوان متصدّیان ورزش کشور بر بومی­سازیِ مربیان، کماکان، به شدت ادامه دارد و سبب­ساز روندی است که موجب بروز پیشامدهای تلخی در آینده خواهد شد.

***

و اما جذاب­ترین رخداد، مربوط می­شود به پشت پرده­ی کمیته­ی انتفالی فدراسیون فوتبال که به خوبی در برنامه­ی نود برملا شد. به تعبیر یکی از ورزشی نویسان، در ده سال اخیر، مناظره­ای به این جذابیت از تلویزیون پخش نشده بود.... این گفت و گو به خوبی نشان داد که چگونه سیاست در ایران، چگونه در اعماق همه­ی پدیده­ها ریشه دوانده است. (جالب آنکه پخش مجدد آن برنامه در شبکه جام جم با سانسور فراوان همراه بود!)

***

نمی خواهم از سال 87 ناامیدتان کنم. بالاخره ورزشکارانی هستند که زحمتهای فراوانی کشیده اند تا خود را برای مسابقات آماده کنند. حتی نباید تلاشهای بسیاری از دست­اندرکاران امر ورزش را نادیده گرفت. اما مادامی که چرخ ورزش بخواهد به همین منوالِ پوپولیستی­اش بچرخد و سیاست­گذاری ورزشی بخواهد باری به هر جهت باشد، نمی توان توقع معجزه داشت. آرزوی ما ارتقای ورزش کشور است... به شرط آنکه برخی تصمیم­گیران کفایت خود را نشان دهند و به نظرات کارشناسی ارج بهتری بگذارند...

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:57  توسط صبح  | 

اشاره: در بخش نخست اين نوشتار (منتشر شده در شماره‌ي 31 نشريه‌ي صبح) با طرح اين مساله که در هفته‌هاي اخير و در پي احضار تعدادي از هم‌دانشکده‌اي‌ها به کميته‌ي انضباطي دانشگاه و صدور حکم براي برخي از آنها، اين سوال در ذهن اغلب دانشجوياني که اخبار را پيگيري مي‌کنند، پيش آمده که براي مقابله با اين برخوردهاي فراقانوني دانشگاه و حمايت از دانشجويان احضارشده يا محکوم، چه مي‌توان کرد؟ درصدد بررسي برخي راهکارهاي ممکن برآمديم. در بخش نخست به طرح دو راهکار «پيگيري امور از مجاري حقوقي» و «استفاده از فضاي رسانه‌اي» پرداختيم و گفتيم اين دو راهکار گرچه مي‌تواند به عنوان بخش‌هاي پيراموني راهکار نهايي مورد استفاده قرار گيرد، اما به سبب تکيه بر عوامل بيروني (نهادهاي حقوقي غير دانشجويي و رسانه‌هاي برون‌دانشگاهي) و در نتيجه غيرقابل‌پيش‌بيني و کنترل‌ناپذير بودن، نمي‌توانند به عنوان اساس راهکار نهايي مطرح باشند. در ادامه‌ي بحث گذشته، در نوشتار پيش‌رو به راهکارهاي درون‌زا (راهکارهايي که به عوامل دروني: دانشجويان، نهادها و گروه‌هاي دانشجويي تکيه دارند) مي‌پردازيم و سعي مي‌کنيم به بررسي نقاط ضعف و قوت اين دسته از راهکارها بپردازيم و در نهايت به ارائه‌ي جمع‌بندي براي شرايط فعلي بپردازيم.

 

روي آوردن به راديکاليزم و مشي اعتراضي

بي‌شک نخستين و طبيعي‌ترين راهکار براي مقابله با اعمال فراقانوني مديران دانشگاه، روي آوردن به اقدامات تند اعتراضي براي ايجاد مانع در برابر پيشروي بيشتر اقدامات خلاف قانون است. اين اقدامات، طيف وسيعي را از صدور بيانيه‌هاي اعتراضي، نصب شعارها و اخبار مربوط به محکوميت‌ها در انظار دانشجويان و پخش شب‌نامه تا برگزاري تجمع دانشجويي، برپايي تريبون آزاد، دست زدن به اعتصاب غذا، برگزاري راهپيمايي و در نهايت اقدامات خشونت‌آميز نظير تخريب اموال دانشگاه و اماکن دولتي، تهاجم نمادين به محل استقرار طيف‌هاي مديريتي (ساختمان رياست، دفتر نهاد رهبري و حتي تشکل‌هاي دانشجويي حامي مديريت) شامل مي‌شود.

هر يک از اين اقدامات مي‌تواند به صورت مقطعي، موثر و نتيجه‌بخش باشد و موجب عقب‌نشيني نيروهاي سرکوب‌گر گردد؛ اما بالطبع پس از مدتي، خود به بهانه‌اي براي آغاز دور جديدي از برخوردهاي و سرکوب‌ها بدل مي‌شود؛ برخوردهاي جديد، واکنش‌هاي اعتراضي جديدي را به همراه خواهد داشت و اين چرخه با تشديد اقدامات طرفين (تشديد برخوردها و سرکوب‌ها از يک سو، و راديکاليزه شدن بيشتر اعتراض‌هاي دانشجويي از سوي ديگر) به رشد خود ادامه مي‌دهد؛ و آنچه به طور تجربي به وقوع مي‌پيوندد، در نهايت چيزي جز تشديد انفعال (حداقل در طيف‌هاي مياني و بدنه‌ي دانشجويان) نيست؛ چرا که با تشديد مواضع راديکال دانشجويان، مطالبات و شعارها نيز گسترش مي‌يابد؛ در حالي که در مقابل نه تنها هيچ اقدامي براي تقويت پشت‌جبهه‌ي حرکت‌هاي اعتراضي صورت نمي‌گيرد، که با راديکاليزه شدن بيشتر فضا، اين پشت‌جبهه به تدريج حاميان نخستين خود را نيز از دست مي‌دهد و بيش از پيش تضعيف مي‌گردد و افزون بر اين، تحقق نيافتن مطالبات و شعارهاي خود به انگيزه‌ي منفي درجهت انفعال بيشتر، بدل مي‌گردد.(1) به نظر مي‌رسد، مشي اعتراضي با شکل و صورت توصيف‌شده، به دلايل متعددي نمي‌تواند راهکار مناسبي باشد:

1. در پيش گرفتن مشي اعتراضي، عموماً مبتني بر گفتمان نظري راديکال است؛ در اين گفتمان، به طرف مقابل (مديريت) به طور کامل و يکدست، به چشم عاملي سرکوب‌گر نگريسته مي‌شود که رسوخ‌ناپذير بوده و جاي هيچ گفتگويي با آن وجود ندارد. نتيجه‌ي اين ديدگاه، غفلت از پتانسيل تضادهاي درون‌مديريتي و خارج کردن اساتيد مستقل و آزادمنش از محاسبات است. نه مديريت به طور يکدست سرکوب‌گر است و نه اساتيد جملگي منفعت‌طلب‌اند. مي‌توان بر مبناي منافع مشترک دانشگاهيان، هم با مديران و هم با اساتيد به گفتگو نشست و از پتانسيل‌هاي گفتگو براي تعديل مواضع طيف‌هاي سرکوب‌گر مديريت بهره گرفت.

2. اشکال اصلي راديکاليزم نظري که در حرکت‌هاي اعتراضي تجلي مي‌يابد، عدم توجه به ما به ازاي عملي مواضع نظري است؛ راديکاليزم در نظر، به خودي خود، مذموم نيست، اما نيازمند آمادگي براي ورود به فاز عملي است. کساني که مطالبه‌ي نظري خود را واژگوني نظم حاکم بر دانشگاه (و گاه فراتر از آن، کشور) قرار مي‌دهند، بايد آمادگي آن را داشته باشند تا در صورت دريافت حکم محروميت از تحصيل به ورطه‌ي انفعال يا منفعت‌طلبي فردي فرونيفتند؛ در صورتي که بناست پس از مواجهه با ما به ازاي عملي مواضع نظري، فعالان دانشجويي دچار انفعال شوند، بهتر است پيشتر به تعديل مواضع نظري خود بپردازند. آنچه به تجربه ثابت شده است، اين است که اکثريت قريب به اتفاق فعالان دانشجويي، پس از نخستين مواجهات عملي با اقدامات تقابلي نيروهاي سرکوب‌گر، مواضع نظري پيشين خود را به کلي فراموش کرده و يا حاضر به پذيرش هرگونه شرايطي از جانب طرف مقابل مي‌گردند و يا در حالت بهتر، به انفعال روي مي‌آورند.(2) بنابراين راديکاليزم نظري تبعات و پيامدهايي دارد که لازم است پيش از ورود به اين عرصه، فعالان دانشجويي خود را براي مقابله با اين پيامدها تجهيز کنند و سپس به اعلام مواضع تند نظري بپردازند.

3. بنيادي‌ترين مشکل مشي اعتراضي که به تنهايي نمايانگر ناکافي بودن آن است، واکنشي بودن اين اقدامات است. اعتراض، در بهترين و متعالي‌ترين حالت، انکار نظم حاکم و واکنشي به نابساماني موجود است نه ارائه‌ي جايگزيني براي آن و نه کنشي براي بهبود آن. در پس هر واکنش، بايد کنشي ايجابي نهفته باشد و در پشت هر انکار بايد الگوي جايگزيني تعبيه شده باشد، در غير اين صورت، اعتراض، به روندي که فاقد هرگونه سازندگي است بدل مي‌گردد. الگوي جايگزين و کنش مورد نظر، نه صرفاً الگوي ذهني و شعاري است، بلکه الگويي است که بر مبناي واقعيت‌هاي موجود (در نظر گرفتن شرايط و تنگناها) و تجربه‌اي در سطوح کوچکتر شکل گرفته است. فعالان دانشجويي اگر به نقد عملکرد سرکوب‌گرانه و غيردموکراتيک مديريت مي‌‌پردازند، اولاً بايد در مشي عملي خود و در مواجهه با مديريت يا ساير گروه‌هاي دانشجويي الگوهاي دموکراتيک را به رسوخ داده و از بروز رفتارهاي غيراخلاقي دوري کنند؛ ثانياً و مهمتر از آن، در بين ساير اساتيد مستقل و آزادمنش به آلترناتيوسازي پرداخته و طيف اين اساتيد را تقويت نمايند. تغيير مديران جاري، به مديران جديدي نيازمند است؛ اين مديران قرار نيست از آسمان و به يک‌باره فرود آيند، بلکه بايد از بين همين اساتيد و مديران موجود جايگزيني صورت گيرد؛ چگونه در شرايطي که تمام اساتيد و مديران را يک‌کاسه کرده و از معادلات خود حذف مي‌کنيم و هيچ تلاشي براي تقويت مواضع مديران و اساتيد مستقل و ميانه‌رو انجام نمي‌دهيم، انتظار داريم اعتراض‌هاي ما نتايج مثبتي در پي داشته باشند؟ اعتراضي که در پس آن الگوي جايگزين نباشد، در بهترين و نتيجه‌بخش‌ترين حالت، به تغيير مديران مي انجامد؛ اما اين تغيير تنها نوعي تغيير صوري است؛ چرا که همان رفتارهاي گذشته در قالبي ديگر بازتوليد مي‌گردد.

با توجه به اشکال‌هاي فوق، به نظر مي‌رسد، مشي اعتراضي ـ گرچه بر توان دانشجويان و نهادهاي دانشجويي تکيه دارد ـ  به خودي خود نمي‌تواند موثر و نتيجه‌بخش باشد. تنها با ادغام و ترکيب اقدامات اعتراضي با روش‌هاي ديگر، مي‌توان به نتيجه‌بخش بودن آنها اميد داشت. در غير اين صورت، اين قبيل اقدامات، با توجه به هزينه‌هاي احتمالي زيادي که در پي دارد، در مقايسه با دو راهکار قبلي نيز واجد هيچ برتري‌اي نبوده و موجب تشديد انفعال مي‌گردند.

 

در بخش سوم این نوشتار، به بحث پیرامون راهکاری که در شرایط فعلی هم واجد هزینه کمتری باشد و هم موثرتر، خواهیم پرداخت.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:12  توسط صبح  | 

محمد جلالی

 

به بهانه‌ی دیدارهای سه‌گانه‌ی هوشنگ امیراحمدی با احمدی‌نژاد

1. سفر هوشنگ امیراحمدی در بحبوحه‌ی انتخابات به ایران و دیدارهای وی با برخی مقامات رده‌بالا گرچه در شرایط انتخاباتی تحت‌الشعاع قرار گرفته و از کانون توجهات دور ماند(1) اما طرح این موضوع در روزهای اخیر در نهایت شریعتمداری و الهام را وادار به اعلام موضع در این خصوص کرد. گرچه سخنگوی دولت روز گذشته هرگونه دیدار امیراحمدی با احمدی‌نژاد را تکذیب کرده است، ولی حتماً منطقی نیست که بپذیریم هوشنگ امیراحمدی پس از ده سال محرومیت از ورود به ایران، به یک‌باره و درست در زمان حکمرانی دولت مهرورزی، برای استفاده از آب و هوای مطبوع تهران ساکن هتل استقلال شده است!(2) فارغ از اینکه آیا واقعاً مطابق گفته‌ی امیراحمدی، وی سه دیدار شخصی با رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد داشته یا نه، در این نوشتار قصد داریم به بحثی کوتاه پیرامون مذاکرات یک سال و اندی اخیر دولت احمدی‌نژاد با آمریکا بپردازیم.

2. آیا مذاکره با آمریکا فی‌نفسه امری مذموم است؟ سوال، سول به جایی نیست؛ نام‌ها نباید مبنای مذاکره‌ی یک کشور با دیگران باشد. آنچه عنصر تعیین‌کننده برای مذاکره با هر کشور، گروه یا جریانی است، منافع و آرمان‌های ملی است. جنگ، صلح، مذاکره یا هر تعامل دیگری با سایر کشورها باید بر مبنای همین عناصر صورت پذیرد. چه بسا منافع و آرمان‌های ملی، جنگ با یک هم‌پیمان استراتژیک سابق را ضروری سازد؛ و چه بسا همین منافع و آرمان‌ها مذاکره با کشوری که سطح روابط با آن خصومت‌آمیز است را ضروری سازد؛ در غیر این صورت، تغییر یک‌شبه در سیاست نظامی ایران در قبال عراق و پذیرش قطعنامه‌ی 598 از جانب امام خمینی را چگونه می‌توان توجیه کرد؟ بنابراین اگر به نقد رویکرد دولت در خصوص مذاکره با آمریکا می‌پردازیم، نفس مذاکره را زیر سوال نبرده‌ایم.

3. مرحوم مصدق هنگامی که علاء را برای مذاکره با انگلیسی‌ها به جنوب می‌فرستاد، تاکید داشت که برای عزیمت، از قطار سلطنتی استفاده شود. علت اصرار وی این بود که قصد داشت به انگلیسی‌ها بفهماند در مساله‌ی ملی شدن صنعت نفت، تمامی جریان‌های سیاسی کشور (حتی دربار) از اقدام دولت پشتیبانی می‌کنند.(3) این امر قدرت مانور دولت را در مذاکرات بیشتر می‌کرد. این در حالی است که هیچ‌کس (حتی نمایندگان مجلس) از محتوای مذاکرات دولت با آمریکا اطلاعی ندارد و مشخص نیست چه توافقاتی در چه سطحی صورت می‌پذیرد. مذاکره با طرفی که داعیه‌ی رهبری جهانی را دارد، آیا جز با حمایت و پشتیبانی نیروهای سیاسی کشور و مردم امکان‌پذیر است؟ دولت آقای احمدی‌نژاد در برقراری ارتباط با آمریکا چندان شتابزده و ناپخته عمل کرده که حتی اعتراض اعضای کمیسیون امنیت ملی مجلس را نیز برانگیخته است. اگر تلاشی برای جلب حمایت مردم و جریان‌‌های سیاسی برای انجام مذاکره و محتوای آن صورت نمی‌گیرد، حداقل آیا این حق ملت و نمایندگانش نیست که از آنچه در مذاکرات دولت با آمریکا می‌گذرد مطلع باشند؟

4. از شواهد امر چنین برمی‌آید که در طول مذاکرات یک سال گذشته‌ی ایران با آمریکا بر سر مسائل امنیتی در عراق، که به کاهش محسوس میزان تلفات و درگیری‌ها در عراق انجامیده است، تیم مذاکره‌کننده بر سر برخی نیروهای عراقی با آمریکا معامله کرده است. این مساله با مقایسه‌ی اظهارات اخیر مقتدی صدر ـ روحانی جوان عراقی و هدایت‌کننده‌ی سپاه المهدی ـ با مواضع قبلی وی روشن می‌شود. مقتدی صدر اخیراً در یک اظهارنظر  گفته است که در سفرش به تهران به آقای خامنه‌ای «نصیحت کرده» که ایران باید از اعمال نفوذ در عراق دست بردارد؛ اظهارنظری که واکنش‌های رسانه‌های نزدیک به راست‌گرایان را در پی داشت و طی آن مقتدی صدر را به گستاخی متهم نمودند. در حالی که دیدارهای گذشته‌ی مقتدی صدر با مقامات ایران هیچ‌گاه با اظهارنظر این‌چنینی از سوی وی همراه نبوده است و تنها پس از درگیری‌های اخیر بصره و شهرک صدر بغداد (بین نیروهای سپاه المهدی و نیروهای دولت عراق، سپاه بدر و نیروهای آمریکایی) بود که مقتدی صدر به چنین موضع‌گیری صریحی در خصوص نفوذ ایران در عراق پرداخت.(4) از این رو به نظر می‌رسد در طول یک سال گذشته نوع مراودات ایران و آمریکا به سطح قابل توجهی نسبت به گذشته رسیده و این بیم به قوت وجود دارد که تداوم مذاکرات غیرعلنی و غیرشفاف با آمریکا به دادن امتیازهایی از جانب ایران بینجامد که هم خلاف منافع ملی ایران است و هم به تضعیف جنبش‌های مقاومت منطقه‌ای (مانند جریان مقتدی صدر، حزب‌ا... لبنان، حماس و ...) خواهد انجامید.

5. سوال از دوستان بسیجی و حامیان دانشجویی رئیس‌جمهور احمدی‌نژاد: چه تبیینی از نوع مذاکرات دولت با آمریکا دارید؟ آیا می‌پذیرید که گزارش شانزده سازمان اطلاعاتی و امنیتی آمریکا در خصوص پایان دادن به برنامه‌ی هسته‌ای نظامی ایران بدون هرگونه توافق پیشین با ایران بوده است؟ دیدار هوشنگ امیراحمدی با احمدی‌نژاد را چگونه توجیه می‌کنید؟

 

(1) و این یکی از آسیب‌های بزرگ انتخابات در ایران است که از چند ماه مانده به انتخابات به سبب شکل‌گیری فضای انتخاباتی  و عطف توجه گروه‌ها و احزاب به مساله‌ی انتخابات، فرصت برای انجام بسیاری از اقدامات که در شرایط عادی ممکن است به رسوایی بزرگی بینجامد فراهم می‌شود.

(2) فراموش نکنیم که موضوع معامله‌تسلیحاتی با آمریکا در قضیه‌ی مک‌فارلین نیز ابتدا با تکذیب محکم مقامات همراه بود!

(3) گرچه در همین مساله نیز، دوست ظاهربین، یا دشمن زیرک غرض‌ورز، این مساله را به پای وابستگی مصدق به دربار می‌گذارد!

(4) گرچه برخی تحلیل‌گران معتقدند مقتدی صدر یک روحانی ملی‌گرای عراقی است که رهبری یک جریان مقاومت شیعی در برابر اشغالگری را بر عهده گرفته (به عنوان تنها جریان شیعی که از ابتدا با اشغال عراق مخالفت کرده است) و چه در گذشته و چه اکنون با حاکمیت ایران معامله‌ای جز در راستای منافع عراق نداشته است؛ اما در هر صورت تغییر مواضع مقتدی صدر پس از درگیری‌های سنگین اخیر (یا حداقل صراحت بیشتر در گفتارش در خصوص دخالت ایران در عراق) امری انکارنشدنی است که با دیدگاه این صاحب‌نظران همخوانی ندارد.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:48  توسط صبح  | 

مریم رحمانی

 

در یک نوع از تقسیم بندی،فیلم های امروز سینمای ایران را می توان به 3دسته تقسیم کرد.

دسته اول به درد پفک خوردن می خورند،یعنی اصلا ساخته شده اند که بروی و دیگران را در لذت اجباری باز کردن پرسر و صدای بسته های چیپس و پفک شریک کنی.

دسته دوم آنها هستند که به عقیده من سینمای سخت هستند. فیلمنامه هایی که به اعتبار اینکه پایان درستی ندارند و بازیگرانش نابازیگر هستند، در بلبشوی سینمای ایران ،سر از سینمای روشنفکری در آورده اند.

سینمارو ها هم تحسین می کنندش که مبادا متهم شوند سینمای روشنفکری را نمی فهمند.

همه اینها را برای این گفتم که برسم به دسته سوم.

دسته سوم را به نوعی حاصل اتفاقات نادر سینمای ایران می دانم.از آن دست اتفاقاتی که کم می افتد اما وقتی می افتد وادارت می کند بنویسی.به همین سادگی.

اصلا پیش بینی نمی کردم با فیلم خوبی طرف شوم،منتظر فیلمی بودم که آخرش محض احترام به کارگردان بگویم"خب،موسیقی اش خوب بود! بازی فلان بازیگر هم بد نبود"

دیگر داشتیم فیلمنامه خوب و فضاهای لذت بخش زندگی ایرانی را از یاد می بردیم.

 رسم شده بود که فیلم ها یا یکسر فقر باشند و فلاکت و آدم هایی که درگیر یک لقمه نان اند تنها؛ یا زندگی هایی که هرچه بگردی پیدایشان نمی کنی. انگار در این شهر نباشند. آدم هایی که دغدغه شان،ظاهرشان حرف هاشان هیچ ربطی به ما ندارد.

به همین سادگی درست سروقت آمد. همان موقع که سازها کوک شده بود که"سینمای ایران دیگر حرفی برای گفتن ندارد." و بحث تعطیلی اش مطرح شد و یک عده مترصد فرصت بودند که به خواسته های دیرینه شان برسند.فیلم را باید دید. با خواندن و شنیدن ماجرای یک خطی اش چیزی دستگیرت نمی شود.

"یک برش از زندگی روزمره یک زن" آن هم بک زن ایرانی. چیزی که سخت جایش در سینمای ایران خالی بود.

کافی است وارد سینما شوی و فیلم با آن تیتراژ شاهکارش شروع شود. تو دیگر مشاهده کننده نیستی. بازیگر هم می شوی. با طاهره(بازیگر نقش اول فیلم) زندگی می کنی. نه زود تر از او خبر می شوی از ماجرا و نه دیرتر.  در تمام روزمرگی ها و دیالوگ هایی که روزی صدبار از بس می گوییم فراموشمان می شود،همراهش می شوی.

از جایی وارد قصه می شویم که نمی دانیم تا قبلش چه شده اما مهم نیست. مهم الان است. لحظه. انگار گذشته هم یک چیزی بوده درست مثل الان.

و ما آدم هایی را می بینیم که آدم اند. درد هم دارند. مثل همه هم تظاهر می کنند به خوشی.

عروسی می گیرند. اما بعد از ترس اینکه نکند اشتباه کرده باشند دختر 17 سال شان را عروس کرده اند،شبانه می آیند استخاره می کنند،برای کار انجام شده! از سر درماندگی . وتردید.

لحظه لحظه فیلم پر است از تردید ها. همه آدم ها مرددند. هر کاری را چند بار می کنند.خیال ها ناراحت است.

چه همسایه بالا که عروسی دارد و چه همسایه روبرو که تازه آمده وسعی می کند در همه کارها ، وارد شود،چه طاهره و چه همسرش که انگار دردش این است که نمی داند دارد چه می کند و دائم با خودش حرف می زند تا شاید خودش را راضی کند.

فیلم ماجرای زنی  است که هنوز جوان است، مذهبی است و وفادار به سنت ها،و هنوز در روزمرگی ابدی غرق نشده(کلاس شعر می رود،آواز می خواند)

اما انگار یکدفعه فهمیده تنهاست. دخترش وقتی برای بودن با او ندارد،ترجیح می دهد با دوستانش لباس پرو کند! پسر کوچکش به او افتخار نمی کند.(جه از این بدتر برای مادر؟) و دلش نمی خواهد با آن لباس های قدیمی او را به کلاس زبان ببرد.(به مادرش می گوید" تو با من نیا ،من خودم می رم".یا مثلا در اتوبوس به مادرش می گوید "چرا اون روسری قرمزه رو نمی پوشی؟"یا می پرسد"مامان تو چکاره ای؟" و انگار آوار تنهایی برسر طاهره خراب می شود."تو را این طور که هستی نمی خواهند." زنی که تمام دنیایش را وقف زندگی خانوادگی و فرزندانش کرده حالا می بیند که فرزندش آنچه که او هست را دوست ندارد.

و ما طاهره ای را می بینیم که به بودنش هم شک کرده. هر روز بادمجان سرخ می کند، ماهی پاک می کند،غذا می پزد و خانه اش در نهایت نظم است. اما انگار یک چیزی سر جایش نیست.

در همه جای فیلم طاهره تنهاست.نگاهش می خواهد دیالوگ های نداشته اش را یکجا نشانت دهد. تنهایی آدم ها را هم می بیند. مثل آن پیرمردی که در خانه جلویی خانه داری می کند و طاهره با او همذات پنداری می کند.

طاهره مدام در فیلم پس زده می شود، دیده نمی شود و در لحظه های عزیز ترین کسانش شریک نمی شود(در یک صحنه فوق العاده از فیلم دختر با دوستانش در اتاق در حال رقص و بازی هستند ، ما از نیمه باز در و از پشت سر طاهره آنها را می بینیم.اما طاهره راهی به دنیایشان ندارد،حتی در را به رویش کامل باز نمی کنند)

فرزندانش برای یک ناهار هم همراهی اش نمی کنند. شوهرش با سیری سر شام می آید و وانمود می کند که می خورد اما می فهمیم(هم ما هم طاهره) که شام تولد را بیرون خورده. تمام فیلم تردید طاهره است بر سر ماندن یا رفتن. وقتی دنیای شیرین اش را،دنیایی را که خودش ساخته و دوستش می دارد مورد تهاجم قرار می دهند،آهنگ رفتن می کند. اما انگار دنبال بهانه است که بماند. استخاره می کند. خودش را برای تولد شوهرش آماده می کند. شاید ورق برگردد؛ و تردید است که تا لحظه آخر در فیلم جاری است. هر کاری می کند دوباره پشیمان می شود.

 فیلم جوری تمام می شود که شایسته زندگی است. همه خواب هستند و طاهره بیدار. زندگی همه انگار در خواب هم به او گره خورده باشد.همه به او اتکا کرده اند. پسرش در خواب با او حرف می زند. دخترش در آغوش او لبخند می زند. شوهرش در خواب صدایش می کند.همسایه بالا هم حتی از او می خواهد برایش استخاره کند. او همه را مطمئن می کند و راضی از بودنش.از اینکه هست، مثل همیشه. اما خودش را

 نمی تواند.

                                                           ***

 نیمه شب است. زنی که برای همسایه بالایی استخاره کرده،پالتو پوشیده، چمدانش را جمع کرده و برادرش بیرون منتظرش است، داخل کادر دوربین به شوهرش اطمینان می دهد که "من اینجام"  واز کادر خارج می شود.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:45  توسط صبح  | 

محمد علي حسنوند

 

نگاهش که راست پرت می شود درون مردمک های مشکيم، می مانم اين نگاه را قبل تر کجا ديده ام. همين نگاهی که تاب مي خورد و تاب مي خورد توي ذهنم و می کشدم به يک احساس تهوع قوي. انگار که سرنوشت نانوشته ای را از بر کرده است. انگار که فرياد سال هايي را مي نشاند که هيچ يادم نيست. و البته همه اش اتفاق افتاده است انگار.

" ما همديگر را پيدا کرده ايم تازه"

و کشش، کشش مرا کشاند تا انتهاي تو. مرا دست يافت به دروني ترين لايه هاي يک موجودي که بکر مانده بود تا آن وقت، اين موجودي که کاشته شدم درش. و تو دست دوم شدي و من دست دوم شدم و رد پاي پاهايت جا ماند در جانم و برف ها از آن سپيديِ خيره کننده بازماندند.

" من کم کم دارم تو را کشف مي کنم"

من خيلي زود دير شدم. دورو بر اين قايق هاي کاغذي گشتم و گشتم و دير شدم و تمام نفسم را هم گذاشتم که باد بدهم بهشان. و رنگ بدهم بهشان. رنگ دل، رنگ شش، رنگ مری، رنگ معده، همين معده ام که سخت، خراب است.

" بيا سال ها را يکي دوتا، طی کنيم و برويم و برويم و برسيم به."
مهم رسيدن است. مهم اين است که آن روز اولي که ديدمت، نهال کردي در من. همان اول بار. و اين بود که همه چيز را خراب کرد. همان نگاهي که تاب مي خورد. و بگوييد بچه بازي است. من بايک نگاه تو، افتادم درون اين غار ِ باز ِ روزگار ِ شهيد.

" هميشه تخت دو نفره را دوست داشته ام."

اين اتاقي که سبز ِ سبز ِ سبز است. تقصير تو نبود. من نبايد قبول مي کردم. وقتي زرد من با آبي تو آميخت، بايد مي فهميدم که خيلي زود دير مي شوي. که خيلي زود دلم براي زردم لک مي زند. حتي اگر تو آبيت را نخواهي. حتي اگر هميشه ي هميشه ي هميشه، حاضر باشي آن را پيوند بدهي با زرد ِ من. و بگويي رنگ ها يي خوب است که ترکيب باشد. اما من زردم را مي خواهم. زردم را تنها مي خواهم.

" اين روزها که آن گوشه کز مي کني، مي مانم که با من بودن برايت چيست؟"

منطق فهم پذيري است. وقتي آمدي مرا در نورديدي و من خودم را دست نخورده مي خواستم. منطق آساني است که شب ها را دوست داشتم تنهایی فکر کنم و صداي تنفس خودم را بشنوم تنها. منطق رياضي. من تنهایی را مي خواستم و اين پيوند در اوراق ها، مرا بازداشت.

" نمي خواهي بگويي براي چه؟"

بعضي چيزها را بايد براي هميشه سر کشید و درش را بست. نکند زبان از دهان بيرون آيد و واژه ها بريزند کف اتاق. که آن وقت، اين اتاق سبزمان، سبز تو، پر مي شود از واژه و مي ترسم در آن غرق شوي.

" يعني دلت هم برايم تنگ نشده بود؟"

من تازه فهميده ام، اين سال ها دنبال که بوده ام؟ تازه دريافتم که آب در کوزه بوده است و اين سال ها را دور تو چرخيده ام. تازه فهميده ام دوري ات سخت است، اما دوري خودم بيشتر. من فهميدم که هنوز نمي دانم چيستم ولي خوب مي دانم تو چيستی و تو هم خوب مي داني من چيستم، اما همه اين ها درد است. همه ي اين فهمي که از تو دارم، وقتي خودم را نشناخته ام هيچ. وقتي رد پاي توست تنها درونم و هرچه گشتم، جاي پاي ديگري نبود. تو مرا قتح کردي و من از فاتح خود متنفرم. همان تنفري که مرا مي کِشد که دلم برايت تنگ شود، همان تنفري که مرا مي کِشد که دلم براي خودم به اندازه ي سال ها و سال ها تنگ شود. دلم براي خودم تنگ شده است.

" دادگاه ها هميشه دالان هاي تاريکي داشته اند."
تو از اين راه برو و من از اين راه. تو از اين دشت برو و من از اين دشت. تو دير تر باش و من زودتر. تو دورتر باش و من نزديک تر.

برنامه ريزي براي اين هفته شامل اين است که...

شب ها، ساعت ها هم خوابيده اند وقتي بر مي گردم.

راندن در خيابان با ماشين تک سرنشين باعث ترافيک است.

هيچ وقت يک صندلي يک نفره توي اين پارک پيدا نشد!

مترو تنها، صندلي تک نفره دارد. ديده اي؟

 

بهار 86

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:41  توسط صبح  | 

فرهاد احمدی‌نیا

 

1. انسان و جامعه‌ی انسانی همواره معطوف به تغییر هستند. تفاوت جوامع با یکدیگر در دوگانه‌ی «تغییر وتحول و عدم تغییر و تحول» قابل تبیین نیست؛ این تفاوت تنها در جهت، کمیت و کیفیت تغییر قابل پیگیری است. هیچ انسانی در طول دوران زندگانی خود کاملا ایستا و لایتغیر نیست و در طول تاریخ هیچ جامعه‌ای را نمی‌توان سراغ گرفت که حداقل در یکی از وجوه خود (ولو اندک و حتی با جهت قهقرایی) مشمول تغییر نشده باشد. در نتیجه تغییر و تبدل عنصری مقوم در هستی انسان وجامعه‌ی انسانی است.

2. مبنای فعالیت پیامبران در جوامع انسانی و زمینه‌ای که بعثت رسولان را فراهم می‌کند، نیازی است که جامعه‌ی انسانی به تغییر دارد. پیامبران بزرگ‌ترین منادیان تغییر وضع موجود هستند؛ اصلاح مناسبات ناعادلانه‌ی جامعه (ان ارید الا الاصلاح مااستطعت: هود/88) گسستن از سنت گذشتگان (مبارزه با این انگاره که «حسبنا ما وجدنا عليه آباءنا»: مائده/104) و پی‌ریزی جوامعی با روابط انسانی نو هدف مشترک پیامبران و مصلحان اجتماعی است.

3. پیامبر اسلام در شرایطی در حجاز ظهور کرد که دوری از پیام رهایی‌بخش توحید ابراهیمی، جامعه‌ را در شرایط سقوط و نابودی نسل‌ها قرار داده بود (وكنتم على شفا حفرة مّن النّار: آل‌عمران/103)؛ اعراب به طور مداوم در حال جنگ و غارت و کشتار به سر می‌بردند و وحدت و همبستگی جامعه به شدت تضعیف شده بود. پیام ابتدایی محمد(ص) ایجاد الفت، همبستگی و وحدت در جامعه‌ی رو به فروپاشی مکه بر مبنای توحید بود (لإيلاف قريش*إيلافهم رحلة الشّتاء والصّيف*فليعبدوا ربّ هذا البيت: قریش). اما ایجاد این همبستگی نوین، مستلزم گسستن از سنت‌های جاهلی عرب و درافکندن شکل نوینی از روابط بر مبنای پیام توحید بود.

4. تغییر در یک جامعه‌ی انسانی، ممکن است تغییری بالنده و رو به رشد و تعالی باشد و ممکن است تغییری رو به تنزل و قهقرا. تغییر قهقرایی، الزاما نیاز به محرک خاصی ندارد؛ عدم تلاش برای تغییر، خود مبدا سیر تغییر نزولی است. اما برای ایجاد تغییر بالنده در جامعه‌ی انسانی، نیاز به موتور محرک تغییر هست؛ اثربخشی این عامل محرک تغییر، مستلزم آغاز فرآیند تغییر از خود عامل می‌باشد. عامل تغییر با تغییر در خود است که تغییرهای بعدی را رقم می‌زند.

5. پیامبران و پیروان آنها، در تغییر جوامع، نه بر عواملی ورای امکانات جامعه‌ی انسانی تاکید داشتند و نه بر ظهور و بروز محیرالعقول و خارق‌العاده‌ای از جانب خدا تکیه می‌کردند؛ پیام دعوت برای تغییر تنها بر عوامل انسانی به عنوان موتور محرک تغییر تکیه دارد. این مساله در دو آیه‌ی کلیدی مورد تاکید قرار گرفته است؛ یکی آیه‌ای که هدف از برانگیختن پیامبران را برپایی قسط توسط خود مردم عنوان می‌کند:

«لقد أرسلنا رسلنا بالبيّنات وأنزلنا معهم الكتاب والميزان ليقوم النّاس بالقسط» (حدید/25)

«به راستى [ما] پيامبران خود را با دلايل آشكار روانه كرديم و با آنها كتاب و ترازو را فرود آورديم تا مردم به انصاف برخيزند».

 دیگری آیه‌ایست که به طور کلی هر نوع تغییر و تحول در جامعه را مبتنی بر تغییر درونی در جامعه می‌داند:

«إنّ اللّه لا يغيّر ما بقوم حتّى يغيّروا ما بأنفسهم» (رعد/11)

«در حقيقت‏خدا حال قومى را تغيير نمى‏دهد تا آنان حال خود را تغيير دهند»

 تغییر در انفس، نه فقط تغییری با جهت گیری درونی و جنبه‌ی شخصی در تک‌تک افراد است، که علاوه بر آن، بر تغییر آنچه مابین افراد جریان دارد (روابط انسانی) نیز اشعار دارد. اما مهتر از آن، تاکید آیه بر اصالت دادن به عامل درونی به عنوان عامل محرک تغییر است.

6. پیامبر(ص) در جامعه‌ی نوین مدینه، ایجاد تغییر در مناسبات را بر مبنای دو دسته از آموزه‌های قرآن پیگیری می‌کرد:

رشد مسئولیت‌پذیری در افراد با رسوخ این آموزه در بین مسلمین که هر کسی مسئول کار و دستاورد خویش است: «لیس للانسان الا ما سعی»(نجم/53)؛ «کل نفس بما کسبت رهینه» (مدرثر/38)؛ «لا يكلّف اللّه نفسا إلاّ وسعها لها ما كسبت وعليها ما اكتسبت» (بقره/286). هر کسی، خو، مسئول تلاش برای رشد و تعالی خود است. این گزاره‌ها نه به معنای ترویج منفعت‌گرایی فردی و تلاش برای رشد و تعالی شخصی بدون توجه به دیگران است، بلکه تاکید این آیات بر این است که تنها مسئول بهروزی و رشد انسان خود اوست و با احاله‌ی تقصیر به دیگران نمی‌تواند قصور و بی‌مسئولیتی خود را توجیه کند (چنانکه مستضعفینی که جبر ساختارهای اجتماعی را بهانه‌ای برای پذیرش مناسبات ناعادلانه قرار داده‌اند، با عتاب و برخورد خدا مواجه می‌شود: نساء/97).

پی‌ریزی یا احیای الگوهای اجتماعی به عنوان جایگزینی برای الگوهای پیشین (نظیر عقد قراردادهای اجتماعی با اهل کتاب و دیگر ساکنان مدینه؛ الگوی عهد اخوت یا برادری در بین مسلمین؛ ایجاد سنت مکتوب کردن قراردادها؛ تاکید بر اصل شورایی در تصمیم‌گیری‌های جمعی و ...).

از این رو، این تلقی در مسلمین نهادینه شد که مسئولیت ساختن جامعه و مبارزه با موانع، خود مسلمین‌اند و نمی‌توان با احاله‌ی تمام ناکامی‌ها به زورمندان از تلاش برای غییر دست کشید. در بخش دوم این نوشتار تلاش خواهیم کرد برخی از مهمترین پیامدهای عینی پذیرش عوامل درونی به عنوان عامل اصلی تغییر را مورد بررسی قرار دهیم.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:39  توسط صبح  | 

فرزانه جلالی

 

درست پس از آخرين لحظه هاي سال گذشته و در حالي كه ديگر زمستان رمقي نداشت تا خود را بر اين دگرگوني طبيعت تحميل كند، درخت ها و گياهان جوانه زده بودند و شكوفه هايشان به زندگي لبخند مي زد  سال 87 از لابه لاي تراكم كارهاي عقب مانده، ترقه هاي چهارشنبه سوري و همراه با حضور پر شكوه ملت در انتخابات مجلس هشتم خود را نمايان ساخت و آغاز شد، به همين سادگي...

و اما ساده تر از آمدن بهاراينكه، حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب اسلامي در پيامي به مناسبت آغاز سال 1387، امسال را سال " نوآوري و شكوفايي " ناميدند و از مسئولان خواستند تا با تلاش،  فعاليت هاي انجام شده  در سال گذشته را به شكوفايي برسانند. همچنين تصريح كردند كه با كارهاي نو و ابتكاري و راه هاي ميانبر، كام مردم را از ثمره ي اين تلاشها شيرين كنند.

ايشان با اشاره به آغاز فعاليت مجلسي تازه نفس در سال جاري تا كيد كردند: ما نمي توانيم آرام ومعمولي حركت كنيم، بلكه بايد با تلاشي مضاعف، جدي تر و با نهايت شتاب اما حساب شده، منظم ومنضبط  به جلو برويم.

رهبر انقلاب اسلامي كارهاي باارزش مسئولان اعم از دولت، مجلس و بخش هاي گوناگون و همچنين كارهاي بزرگ آحاد ملت بويژه فعاليت هاي علمي مجموعه هاي دانشجويي را از نقاط مثبت در سال 86 برشمردند و افزودند: در كنار اين پيشرفت ها، ضايعات،  فقدان ها و  ناكامي هايي هم وجود داشت كه آخرين آن حادثه تاسف بار فقدان عزيزان دانشجو در يك سانحه  دلخراش بود اما به هر حال زندگي آميخته از شادي ها  و غم ها، شيريني ها  و     تلخي هاست و مهم اينست كه يك ملت بتواند در ميانه اين حوادث گوناگون هدف خود را در نظر داشته باشد و به سوي هدف گام هاي بلند بردارد و اظهار اميدواري كردند ملت سرافراز ايران، سال جديد را با بهره گيري از نوآوري ها و شكوفايي ها، به بهترين وجه با عزت، موفقيت، كاميابي، شادابي و با توان بيشتر به پايان برساند.

واژه ها مقدسند چون پل ارتباطي انسان ها را براي تعامل با يكديگرند و به مدد همين واژه هاست كه انديشه هاي ناب پيدا مي شود و نبود آنها عالم ما انسانها را به گورستاني خاموش تبديل مي كرد.

نو شدن و نوآوري و نو ماندن مقوله هايي هستند كه چنانچه از جامعه اي رخت بربندد موجب فرسايش و كهنگي آن اجتماع مي شود و اگر روح آن در پيكر جامعه اي بدمد نشاط را به ارمغان مي آورد و به آن جامعه مانايي مي بخشد و اين همان رسالت طبيعت نيز هست كه هر ساله با آمدن بهار رويش مي يابد.

نوآوري و شكوفايي دو همزاد هستند كه يكي بدون ديگري معنايي ندارد. نوآوري بدون شكوفايي همانا سرقت اين عنوان است و شكوفايي منهاي نوآوري سرابي بيش نيست.

امسال را مقام معظم رهبري در ذيل اين دو واژه نام نهاده اند؛ تا زمينه براي زدودن قلمرو فرهنگ از عصبيت ها آماده شود، تا تعامل جايگزين خود رايي شود، تا رخت نو بر تن  تمام عرصه ها برود و در نهايت از بركات آن هر روزمان نوروز باشد.

اما نمي شود جلو آدم ها ايستاد، آن ها را در محيط  بسته محبوس كرد، هماي تفكر را در قفس اسير كرد و تمناي نوآوري هم داشت! جامعه اي كه آحاد آن از تعصب كور خود را رها نسازد هرگز نو نمي شود.

نو آوري پيامد بيداري از خواب سنگين زمستاني است. بايد بيدار شد تا نو و شكوفا شد، بايد ديوار سانسور و خود سانسوري را شكست و جامه نو بر تن كرد.

 در همين راستا شوراي نوسيندگان نشريه صبح با اين آرزو كه دو واژه " نوآوري و شكوفايي" در جايگاه حقيقي خود و دور از دسترس سارقين مفاهيم، با احترام قرار بگيرند و بر تمام عرصه ها نور بپاشند، سال نو را آغاز مي كنند.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 10:35  توسط صبح  | 

به بهانه‌ی انتشار فیلم «فتنه» توسط یک نماینده‌ی راست‌گرای مجلس هلند

[نمایش کاریکاتور پیامبر (حاوی بمب در حال انفجار)]

***

سوره‌ی 8 آیه‌ی 60: «و أعدوا لهم ما استطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون به عدو ا... و عدوكم و ءاخرين من دونهم» : «و هر چه در توان داريد از نيرو و اسب‌هاى آماده بسيج كنيد، تا با اين [تداركات‏]، دشمن خدا و دشمن خودتان و [دشمنان‏] ديگرى را جز ايشان بترسانيد»

[نمایش صحنه‌ای از برخورد هواپیماها با برج‌های دوقلو در نیویورک؛ فرار مردم خیابان‌های اطراف؛ نمایش اجساد سوخته‌ی ساکنان برج‌ها] [سخنرانی یک مقام دینی مسلمانان :«مشرکان دشمنان خدا و دین هستند... آنها را بکشید و به هیچ یک از آنها ترحم نکنید»]

***

سوره‌ی4  آیه‌ی 56 : «إن الذين كفروا باياتنا سوف نصليهم نارا كلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها ليذوقوا العذاب  إن ا... كان عزيزا حكيما» «به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيده‏اند، در آتشى [سوزان‏] درآوريم كه هر چه پوستشان بريان گردد، پوستهاى ديگرى بر جايش نهيم تا عذاب را بچشند. آرى، خداوند تواناى حكيم است.»

[سخنرانی یک مقام دینی مسلمانان در حالی که با شور وحرارت بسیار سخن می‌گوید و سپس شمشیری از غلاف بیرون کشیده شعار ا... اکبر می‌دهد و دعوت به جهاد در راه خدا می‌کند] [نمایش صحنه‌ای از انتقال اجساد کشته‌شدگان در عملیات تروریستی لندن]

[نمایش صحنه‌ای از رژه رفتن تعدادی از کودکان مسلمان اسلحه به دست] [نمایش زن محجبه‌ای که پلاکاردی با این مضمون در دست دارد: «خدا هیتلر را بیامرزد»]

***

سوره‌ی 8 ، آیه‌ی 39 : «و قاتلوهم حتى‏ لا تكون فتنة و يكون الدين كله لـ...» «و با آنان بجنگيد تا فتنه‏اى بر جاى نماند و دين يكسره از آن خدا گردد».

[سخنرانی آیت‌ا... مشکینی: «اسلام دینی است که دنیا را می‌خواهد اداره کند و اداره کرده و اداره خواهد کرد» (نمایش تصویری از آیت‌ا... هاشمی شاهرودی در حال گوش کردن به سخنان آیت‌ا... مشکینی)]

[سخنرانی احمدی‌نژاد: پیام انقلاب، پیام جهانی است؛ در جغرافیا و زمان محدود نمی‌شود و تردید نکنید که ان‌شاءا... اسلام، همه‌ی کجا را فتح خواهد کرد؟ همه‌ی قله‌های جهان را فتح خواهد کرد.] [نمایش سخنرانی تعدادی از مقامات دینی مسلمانان که در حال گفتن جملاتی با مضمون حکومت جهانی اسلام هستند.(«روزی خواهد رسید که بر آمریکا حکومت خواهیم کرد؛ برجهان حکومت خواهیم کرد؛ ...» «شما آمریکا را تصرف خواهید کرد ... شما انگلیس را تصرف خواهید کرد ... شما اروپا را خواهید گرفت ... مصر را خواهید گرفت ... به خدا توکل کنید»)] [نمایش کودکی که پلاکاردی با این جمله در دست دارد: «آزادی! برو به جهنم»]

***

[پاره کردن صفحه‌ای از قرآن ...] [«اسلام‌گرایی را متوقف کنید»] [نمایش انفجار بمب (کاریکاتور پیامبر)]

***

مدت زیادی از انتشار فیلم فتنه در اینترنت توسط یکی از نمایندگان راست‌گرای مجلس هلند نمی‌گذرد. انتشار این فیلم با واکنش‌های مختلفی در سطح جهان مواجه شده است؛ واکنش‌هایی که اغلب در جهت تقبیح این عمل است؛ به گونه‌ای که حتی نخست وزیر هلند نیز انتشار این فیلم را توهینی به تمام مسلمانان دانسته و از نماینده‌ی مجلس هلند به خاطر انجام این کار انتقاد کرده است؛ همچنین دولت هلند از ابتدا از پخش این فیلم برائت جسته است. در همین حال، این واکنش‌ها سبب شد ساخت و پخش فیلم انیمیشنی‌ای که بنا بود از طرف یک ایرانی مقیم هلند در ادامه‌ی همین روند تخریب وجهه‌ی اسلام و پیامبر(ص) دنبال می‌شد، منتفی شود. در نوشتار پیش‌رو، درصدد ارائه‌ی گزارشی از پخش فیلم «فتنه» و واکنش‌هایی که این عمل برانگیخت نیستیم. در عین حال می‌توان به این مجموعه‌ی اقدامات، به عنوان یک پدیده‌ی اجتماعی نگریست و تحت عنوان «اسلام‌ستیزی»، «مقابله با بنیادگرایی اسلامی» یا هر عنوان دیگری، به بررسی چگونگی شکل‌گیری زمینه‌ی اجتماعی‌ای پرداخت که مستعد بروز چنین واکنش‌هایی است. می‌توان به کنکاش در انگیزه‌ها و اغراض این مقام دولتی هلندی پرداخت و فضای رسانه‌ای و قدرت‌های اقتصادی ـ سیاسی‌ای که از انجام چنین اقداماتی حمایت آشکار و پنهان می‌کنند. می‌توان با ارائه‌ی تحلیل و فکت‌هایی به شماتت جریان‌های و گروه‌های اسلامی‌‌ای پرداخت که بهانه‌ای برای بروز چنین تخریب‌های مقابله‌به‌مثل‌گونه‌ای را فراهم می‌کنند. هر یک از این مسائل در جای خود ارزشمند و شایسته‌ی بررسی هستند؛ اما در نوشتار پیش‌رو قصد داریم از زاویه‌ای دیگر به این روند بنگریم و تلاش کنیم به این سوال پاسخ دهیم که در مواجهه با این زنجیره از اقدامات (انتشار کاریکاتورهای موهن از پیامبر (ص)، انتشار فیلم فتنه و ساخت انیمیشنی در خصوص زندگی پیامبر(ص)) چه کاری از عهده‌ی یک مسلمان آگاه و مسئول که قطعا تعلقات و هویت وی زیر سوال برده شده و احساساتش جرحه‌دار شده است، برمی‌آید؟ آیا راهپیمایی و اعتراض و تجمع و تهاجم به سفارت هلند و به آتش کشیدن پرچم این کشور و صدور حکم ارتداد برای عاملان و تحریم کالاهای تجاری کشور تابعه و تغییر نام شیرینی دانمارکی به گل‌محمدی و لابد از فردا پنیر هلندی به نام دیگری راهگشاست؟ یا اینکه باید سکوت کرد و بی‌تفاوت بود و از کنار قضایا بدون اعتنا گذشت؛ نادیده گرفت و بی‌اهمیت تلقی کرد؟ آیا باید به حافظه‌ی تاریخی سپرد تا هنگامی که اضطرار برطرف شد و دست مسلمین واقعی  بر نهادهای بین‌المللی و رسانه‌های جهانی گشوده شد و حکومت جهانی اسلام تحقق یافت، انتقام از مشرکان زبون گرفته شود؟ می‌توان متمدنانه اعتراض کرد؛ نه اعتراض عملی که لااقل در حد اعتراض گفتاری و نوشتاری؛ همچنان‌که در اعتراض به تغییر نام خلیج فارس در نشنال جئوگرافی اعتراض کردیم، نامه‌ای با هزاران امضا تهیه کنیم و برای سازندگان فیلم ارسال کنیم و به آنها گوشزد و یادآوری نماییم که اسلام آن چیزی نسیت که آنان به تصویر کشیده‌اند. شاید بهتر باشد به غرب، یادآوری کنیم که خود چه جنایت‌هایی مرتکب شده؛ از جنگ‌های صلیبی گرفته تا جنگ‌های جهانی اول و ظهور فاشیسم و جنگ دوم جهانی و ... هم‌اکنون نیز اشغال عراق تحت عنوان آزادی و دموکراسی که شمار تنها یکی از بمب‌گذاری‌های آن از شمار تمام تلفات آمریکا و اروپا از حادثه‌ی یازده سپتامبر به بعد بیشتر است ... .

اما به نظر می رسد بهترین پاسخ برای این شرایط در کتاب و سنت موج می‌زند؛ کتاب و سنتی که در این زنجیره اقدامات، منادی ستیزه‌جویی و بنیادگرایی و خشونت معرفی شده است. قرآن بر خلاف آنچه سازندگان فیلم فتنه به نمایش می‌گذارند، کتاب خشونت و کشتار نیست؛ بلکه به عکس کتاب گفتگوست. قران آکنده از دیالوگ و مونولوگ است؛ گفتگوهای خدا با انسان؛ انسان با خدا، پیامبران با منکران و منکران با پیامبران؛ شیطان با خدا و خدا با شیطان؛ انسان با ملائکه و ملائکه با انسان؛ شیطان با انسان و ... . هر محققی که دور از هرگونه ارزش‌گذاری به تحلیل محتوای کمی و کیفی در قرآن بپردازد، حجم وسیع گفتگوها را در قرآن به نسبت تمام انواع دیگر گزاره‌ها مشاهده می‌کند. در قرآن هیچ سنخ گفتگویی مورد حذف وسانسور قرار نگرفته است؛ از توهین‌هایی که با رسولان الهی شده (نادان، دروغگو، پست و بی‌مقدار خواندن آنها)(1) تا تهدید آنها به سنگسار؛ استدلال هیچ جریان فکری‌ای در قرآن مشمول حذف نیست و از این حیث، قرآن کتاب بدون سانسور است. در قران حتی توهینی که مشرکان به پیامبر کرده و وی را ساده‌دل (اذن) خوانده‌اند، نیز نقل شده است.(2) عتاب‌ها و برخوردهای خدا با رسولانش نیز بی‌کم وکاست نقل شده است. روش روشن قرآن در گفتگو در موارد متعددی به چشم می‌خورد که در این نوشتار فرصت بحث در خصوص تمامی این موارد وجود ندارد.(3)  

برخورد سازندگان فیلم با آیات قرآن کاملا گزینشی و مبتنی بر گسستن پیوند گزاره‌ها از متن تاریخی و اجتماعی آنهاست. در حالی که قرآن و اصولا هر متن دیگری جز در بستر زمان و زمینه‌ی تاریخی و اجتماعی آن معنا نمی‌یابد. همچنان که گروهی از غرب‌ستیزان در ایران، با استناد به وقوع جنگ‌های جهانی، ظهور نظام‌های توتالیتر کمونیستی و سرمایه‌داری غربی، به نفی حقوق بشر ، آزادی، سوسیالیسم و دموکراسی می‌پردازند و جنگ و خشونت به رهبری آمریکا و شوروی را محصول مکاتب مادی و اومانیسم می‌خوانند؛ سازندگان فیلم فتنه نیز رویکردی مشابه در پیش گرفته و خشونت‌هایی که توسط القاعده، جنبش سلفی‌گری و ... تحت لوای قران و اسلام صورت می گیرد را برآیند دیدگاه دین اسلام دانسته‌اند.(4) رویکرد به دستاوردهایی نظیر حقوق بشر و آزادی از جانب افرادی که با استناد به حق آزادی بیان از انتشار این فیلم‌ یا اقدامات مشابه دفاع می‌کنند نیز همان اندازه بنیادگرایانه است که نگاه القاعده و جهادیست‌ها به کتاب و سنت.

علاوه بر منطق قران، روش پیامبر نیز در این خصوص بی‌اندازه گویا و راهگشاست؛ پیامبر در برابر توهین‌های عملی و زبانی منکران هیچ‌گاه رویه‌ی سرکوب را در پیش نگرفته است؛ عمروعاص که یکی از معروف ترین قصاید را در هجو و هزل پیامبر(ص) و رسالت وی سروده بود (قصیده‌ای که سال‌ها بر دیوار کعبه آویخته بود) پس از فتح مکه مشمول عفو پیامبر قرار گرفت. علی(ع) در مسجد کوفه بارها از جانب خوارج مورد سخیف‌ترین توهین‌ها (توهین‌هایی در حد تمسخر موهای ریخته‌ی علی(ع) یا زخم شمشیری که بر بدن ایشان فرو آمده بود) قرار گرفت؛ اما خوارج هیچ‌گاه به سبب این مسائل مورد تعقیب یا اقدام تقابلی مشابه قرار نگرفتند. سنت پیامبر(ص) و دیگر پیشوایان راستین دین هیچ‌گاه اقدام مقابله‌به‌مثل‌گونه را تجویز نمی‌کند. اکنون این وظیفه‌ی یک مسلمان مسئول است که پیش از هرگونه اقدام تقابلی، درصدد برون کشیدن روش از متن دین برای شرایط مشابه باشد.(5)

 

(1) به عنوان يك نمونه به بخشي از گفتگوي هود با قوم خود ـ عاد ـ توجه كنيد: «قال الملأ الذين كفروا من قومه إنا لنراك في سفاهة وإنا لنظنك من الكاذبين: گروهي از بزرگان پوشندگان حق گفتند كه ما تو را به يقين در سفاهت و كم خردي مي‌بينيم و البته تو را در اين دعوت دروغگو مي‌پنداريم. » (اعراف/ آيه‌ی 66).

(2) آیه‌ی 61 سوره‌ی توبه: «ومنهم الذين يؤذون النبي ويقولون هو أذن» : «از آنها كساني هستند كه پيامبر را آزار مي‌دهند و مي گويند او آدم خوش‌باوري است». علاقمندان برای تفصیل بیشتر در این خصوص می‌توانند به مقاله‌ی «کتاب بدون سانسور» مندرج در شماره‌ی یازدهم نشریه‌ی دانشجویی سبزاندیشان مراجعه نمایند.

(3) به عنوان چند نمونه از تاکید قرآن بر روش گفتگو بنگرید به آیات : 17 و 18 سوره‌ی زمر و آیه‌ی 64 سوره‌ی آل‌عمران

(4) این در حالی است که آیات مربوط به جهاد و مقاتله به لحاظ کمی به دشواری به چند ده آیه می‌رسد؛ به لحاظ کیفی نیز بارها همراه آیات مربوط به مقاتله با مشرکان تصریح شده است که اگر آنها آمادگی صلح دارند، مسلمین باید طریق صلح و سلم را در پیش گیرند. ضمن اینکه مقاتله به طور کلی در قرآن به معنای جنگ دوجانبه است و تمام آیاتی که در آنها بر مقاتله، قتال و مشتقات آنها تاکید شده‌اند، بر جنگ دوجانبه‌ و در شرایط نظامی اشاره دارند. در عین حال این قصور علما و روشنفکران مسلمان است که به اندازه‌ی کافی در بسط و شرح این احکام قرانی نکوشیده‌اند؛ در حالی که یک فقیه تا آن اندازه ریزبین است که حکم شرعی حالتی که مردی در خانه نشسته، آنگاه سقف خانه فرومی‌ریزد و وی بر یک زن محرم مانند عمه‌اش فرومی‌افتد را مورد تدقیق قرار داده و به بیان وظیفه‌ی شرعی می‌پردازد، هیچ‌گاه برای بسط و تشریح این احکام قرآنی تلاش جدی‌ای صورت نمی‌دهد. روشنفکران ما نیز که اغلب از موضعی برون‌دینی سخن می‌گویند و حاضر به ورود به متن نیستند؛ نهایت تلاش‌شان این است که نشان دهند متن قرآن کلام نبی است و تنها معناست که از آن خداست!

(5) در همین حال، گروهی معتقدند این گونه رفتارهای پیامبر(ص) با مشرکان و مخالفان به سبب اضطرار و محدودیت‌های موجود بوده است و به محض از بین رفتن ملاحظات، ایشان دست به کار اجرای احکام به تاخیرافتاده شده است؛ در نتیجه ما که در شرایط اضطرار قرار نداریم، مجبور نیستیم در این مسائل از روش پیشوایان دین پیروی کنیم! نمونه‌ی عینی این نگرش را در دفن شهدا در دانشگاه شریف شاهد بودیم؛ جایی که یکی از مداحان دولتی که پشت‌جبهه‌ی عاطفی گروه فشار را فراهم می‌کند هنگام طرح این مساله از جانب دانشجویان دانشگاه شریف که امام حسین(ع) پس از مخالفت عایشه با تدفین امام حسن(ع) در خانه‌ی پیامبر، از این کار منصرف شد؛ در پاسخ می گوید امام حسین این کار را انجام داد ولی اکنون ببینیم تاریخ چه قضاوتی در مورد ایشان می‌کند؟؟ (یعنی امام حسین(ع) ـ مظهر آزادگی انسانی ـ  تن به کاری داده که نباید می داده و اکنون تاریخ وی را سرزنش می‌کند!!). همانند این رویکرد، نگاه هواداران آقای مصباح است که معتقدند امام خمینی این سخن که «میزان رای ملت است» را تنها به سبب برخی شرایط اضطراری گفته‌اند؛ وگرنه ایشان معتقد نبودند که مردم مسئول انتخاب حاکم اسلامی هستند.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:39  توسط صبح  | 

جعفرقلی

 

ايام واپسين سال بود و همه در تب و تاب نوروز. هر روز كه مي گذشت فكلتي تهي تر از روز قبل مي گشت و جماعت استيودنت ها روانه ولايات خويش. روز يكي مانده به آخر مقرر بود دو پلن در فكلتي برپا گردد. يكي برپاداشت چهارشنبه سوري و آتش بازي آخرسال كه شوراي اصناف متولي آن بود و ديگري شب ادب و طرب كه دارالسياسه ترتيب داده بود. روز پيش از مراسم زمزمه هايي از لغو پلن آتش بازي به گوش مي رسيد. ظاهرا مقامات بالا و از جمله شخص وزير داخله حكم توقيف آن را صادر نموده بودند.

امراي فكلتي هم گوشزد كرده بودند كه اگر جرقه اي به پا خيزد و آتشي شعله ور گردد دودش به چشم خودتان مي رود. سردسته ها و پيشروان را نيز تهديد كرده بودند كه اگر مخل نظم فكلتي گرديد در حال به نظميه احضار مي شويد. اما از آنجايي كه خوف و سازش در مرام استيودنت هاي آن زمان نبود، در مجالس مخفيانه و با هماهنگي راپورتچي ها و كشيكچي ها پليتيك نويي در انداخته شد. مقرر گشت پس از مراسم ادب و طرب به طور خود جوش و بالمره شعله اي در افكنده شود و سنت ساليان دور محفوظ بماند.

بالاخره يوم الموعود در رسيد و شاعران و اديبان و نوازندگان از سراسر مملكت به فكلتي آو سوسيولوژي آمدند. در گير و دار رتق و فتق امور بودم كه راپورتچي ها خبر آوردند اوضاع نابسامان است. گزمه ها درب فكلتي را بسته اند و دخول و خروج را به جد در اختيار دارند. چند تن از شعرا هم پشت درب مانده و اذن دخول نيافته بودند. دوان دوان خودم را حجره جوادالسطنه رساندم و با همان احوالات ناخوش سر به شكوه و گلايه گذاشتم... لبخندش به اخمي تلخ مبدل گشت و گفت: تمامي اين آتش ها از گور تو برمي خيزد جعفرقلي. باز چه توطئه اي ترتيب داده اي؟ ادب و طرب به راه انداخته اي و مي خواهي آشوب به پا كني؟ هزار تا همچون تو را تا مطبخ  مي برم و گرسنه باز مي گردانم. نمي گذارم پاي جماعتي را به اينجا باز كني  و فكلتي را به آتش بكشي.

با حيرت پرسيدم: كدام توطئه؟! اين ها شاعر و اديبند. اهل گل و بلبل و احساسند. اين ها را چه به آشوب؟ پاي آتش و غائله و شورش بيفتد كه ما خودمان ديگران را درس مي دهيم. چه حاجتي به توطئه گر از خارج است. اين ديگر چه كاري است با شعر و ادب اين مملكت مي كنيد؟ تن ادبا و خواجگان در گور مي لرزد.

امير ماليه هنگامي كه خاطرش از هر گونه نابساماني آسوده گشت، گفت: بسيار خوب. اما بدان كه اگر كمترين غائله اي به پا گردد، پيش از همه تو را در همان آتش چهارشنبه سوري مي اندازم تا براي يك وعده هم كه شده استيودنت ها قلي كباب نوش جان كنند.

تعظيمي كردم و گفتم: ماليه عالي پر رونق.

خطر مرتفع گشت و هر دو مراسم برپا گرديد. نه توطئه اي ، نه شورشي.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:33  توسط صبح  | 

نسیم سرابندی

 

شاید برای خوانندگان تعجب آور باشد که در میان نوشته های ستون حنجره با معرفی فیلمی برخورد کنند. مشاهده مطالبی در باب زنان و گاه مسائل اجتماعی با دیدگاهی نقادانه عادت مخاطبان این سطرها شده است. اما این بار می خواهم به بهانه ی معرفی یک فیلم با شما دردلی کنم. از اتفاقی سخن گویم که این روزها در میان دختران هم نسلمان در حال وقوع است. شرایطی که برای دختران به وجود می آید و در خانواده و اجتماع به آنها تحمیل می شود. راهی که در بسیاری از مواقع با آگاهی انتخاب نمی شود. و نبود آگاهی و نداشتن هدفی به غیر از آن در زندگی خود مشکلاتی جدید می آفریند.

«لبخند مونالیزا» محصول سال 2004 از امریکا به کارگردانی مایک نیول فیلم مورد نظر است. داستان آن با ورود کاترین واتسن (جولیا رابرتز) به کالج ولزلی در سال تحصیلی 1953-1954آغاز می شود. او استاد تاریخ هنر است و به یکی از معروفترین و محافظه کارترین کالج های امریکا می رود تا تدریسش را شروع کند. (جالب است بدانید مادلین آلبرایت (وزیر خارجه امریکا در زمان ریاست جمهوری بیل کلینتون) و هیلاری کلینتون (همسر بیل کلینتون) به ترتیب در دهه 50 و 60 میلادی در این کالج تحصیل کرده اند و حتی هیلاری بخشی از کتاب خاطرات خود را به آن اختصاص داده است.) کاترین زنی مستقل و پیشرو، بدون اصل و نسب اما با، هوش ِ فراوان است. در ولزلی با دنیایی جدید مواجهه می شود. مشابه زندگی دختران گرفتار شده در سنت های جامعه، را قبلا دیده است اما نه با این شدت. دخترانی که درس می خوانند برای اینکه زنانی خانه دار شوند و در نهایت تا آخر عمر از شوهر و بچه هایشان محافظت کنند. برای زود ازدواج کردن با هم رقابت می کنند. رو به لنزهای دوربین در حالی که جارو برقی می کشند و در دست دیگرشان کتاب است و شوهرشان در حال مطالعه روزنامه روی کاناپه نشسته، لبخند می زنند و وانمود می کنند که خوشبخت اند. هیچ شخصی را خارج از این چارچوب نمی پذیرند و هر روز دنبال کشف فوت و فن های موثرتر جهت حفظ به اصطلاح رکن خانواده هایشان که همان شوهر است، هستند.

فیلم تاریخ امریکای شمالی بعد از جنگ جهانی دوم در دهه 50 را روایت می کند. روزهای پیشرفت اقتصادی و راه افتادن موتور پر سرعت صنعتی شدن. هر روز ماشین لباسشویی، ماشین رختشویی، جارو برقی، یخچال، اتو، سرویس های جدید و شیک غذاخوری و مبلمان نو به بازار می آید و زنان برای داشتن آنها با هم رقابت می کنند. کاترین تلاش می کند تا به دخترها بفهماند که آنها می توانند هم زندگی خانوادگی خوبی داشته باشند و هم در عرصه کار و فعالیت های اجتماعی مثمر ثمر باشند.

کاترین واتسن، استادی است که هدف دارد و زندگی اش را بر ازدواج بنا نکرده است. با هر شخصی که از وی خواستگاری می کند ازدواج نمی کند. آزادی را در میان راهی که انتخاب کرده می خواهد و در برابر فشار محیط مقاومت می کند و این را به شاگردانش می آموزد.

داستان فیلم تا حدودی مشابه «انجمن شاعران مرده» به کارگردانی پیتر ویر ساخته شده در سال 1989 است. در آنجا هم رابین ویلیامز به عنوان استاد ادبیات انگلیسی وارد کالج ولتن می شود. در آنجا هم استاد، دیدگاهی نو به ادبیات، را به دانشجویان عرضه می کند و دانشجویان را درگیر این می کند که آیا می خواهند خودشان باشند و یا اینکه برای دیگران زندگی کنند. آنان هم باید تصمیم می گرفتند که از زندگی شان چه می خواهند و به دنبال چه هستند. دختران کالج ولزلی نمی دانند از زندگی چه می خواهند. اطرافیان از روز نخست به آنها گفته اند که شما هر چیزی نشوید حداقل باید کدبانوی خوبی از آب در بیایید و برای دیگران زندگی کنید. به دنبال اجرای نقش طبیعی و ذاتی تان!(همسری و مادری) باشید. تحصیل و علم آموزی هم باید در همین راستا باشد و فعالیت اقتصادی مانعی در راه رسیدن به خوشبختی تان است.  

هر بار که به این فیلم فکر می کنم به یاد وضعیت دختران سرزمینمان می افتم. به راستی هدف بسیاری از آنان از تحصیل برایم روشن نیست و  نمی دانم برای خودشان مشخص است یا نه. شرایط تحمیل شده از سوی فرهنگ جامعه که از دل خانواده، مدرسه، دانشگاه و رسانه بیرون می آید را می بینم که بر سر دختری که حتی در زندگی اش هدفی دارد، خراب می شود. فرهنگی که زن را اول همسری حاضر و آماده و مادری به راستی خدمتکار می خواهد و اهداف و آرزوهای زن در آن جایگاهی ندارند.

دنیای نیمه صنعتی کشورمان به مدد واردات محصولات جدید هر روز شاهکاری نو را برای کدبانوان به ارمغان می آورد و در بوق و کرنا آن را فقط مختص زنان می خواند. خانواده ای که اگر از 25 سال رد کردی و سایه قیم دیگری بر سرت نبود باید بدانی که ترشیده ای و هر متلکی بر تو رواست. دولتی که با سیاست هایی کاملا برابری خواهانه!!! ورودت را به دانشگاه محدود می کند و در محیط کار فضایی را فراهم می کند تا بیشتر از دیروز به ادامه کار تشویق شوی!!! قانونی که برایت انسانیتی قائل نشده و حق انتخاب در ادامه زندگی مشترک را از تو سلب کرده است و ... . و شاید نکته دردناک و فاجعه بار آن تسلیم شدن گروهی از ما در برابر این شرایط است، بی آنکه مبارزه ای را برای هدف هایمان در پیش گرفته باشیم. 

دیدن اینکه دختران هم نسلم و یا دوستانم سرنوشتی همچون مادرانمان داشته باشند چنان دغدغه آفرین و مسئولیت زا است که مرا به نوشتن این مطالب واداشت. نمی خواهم شاهد این باشم که ما هم زنانی افسرده باشیم. دنیایی متعلق به خود نداشته باشیم. هر آنچه به دست می آوریم به دیگران تعلق داشته باشد. کار نکنیم، هدف و شخصیت مستقلی در زندگی نداشته باشیم و حتی برای ازدواج هایمان به درستی تصمیم نگرفته باشیم، در حالی که ادامه دادن و یا ندادن زندگی مشترک را هم نتوانیم انتخاب کنیم.

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:32  توسط صبح  | 

حمیدرضا هندی

 

یکم :از سلام و خداحافظ آموختم که حرمت همه دوستان و رفیقان را نگاه دارم و درشتی نکنم و مواظب باشم که دوستم دشمن شاد نشود.آخه از معرفت به دور است که با دوست خود آن کنی که با دشمنت هم نمیکنی و این به گوش نا اهلان رسد و بشنوند و ببینند که بین دو دوست تفرقه افتاده است... .

آنهم دوستانی که جان جوانی من هستند و این روزها متصل فرش پر نقش و نگار خاطره با آنها غبار روبی میشود.

اما دلم از بعضی هاشون گرفته ، از همونهایی که تا دیروز برو بیایی با هم داشتیم و امروز ما را جهنمی کردند و حکم به سوختن ما دادند . همون کسایی که بسیجی بودن را معیار بهشت و جهنم می گیرند و درب انجمن اسلامی را مرز بین کفر و ایمان. گاهی وقتا میگم چه قدر خوبه خدا هست ، اقلا ً اون کار به ایمان تو داره که " ان اکرمکم عند الله اتقیکم "

باشه حرفی نیست ، من و ما گناه کار ، ولی جواب سلام واجبه   .

خوشباش این موسم فرخنده بهانه ای شد تا سلامی داشته باشیم با دوستان و غیر دوستان.

دم همه اونهایی گرم که تو خونه تکونی وجودشون ، از روحشون و جسمشون خصوص قلبشون ما را هنوز نگاه داشتند و دور نریختند ، ما هم سعی میکنیم که زیاد جا نگیریم.

کاش تو اون دعایی که وقت تحویل سال به درگاه خدا کردید ، تو اون قولهایی که به دلتون دادید ما را هم فراموش نکرده یاشید ...آخه ما هنوز شما را فراموش نکردیم.

 دوم: شاید یک کمی دیر باشه ولی گفتنش به از نگفتنش است. تو این دنیا اگه ما هم کار به کار کسی و چیزی نداشته باشیم گاهی اوقات باهات کار دارند.

ولی یک جورایی انگار دیگه واسه خودمون هم فرقی نداره...گاها ً بی تفاوت میگذریم و اینم از یادمون رفته که رسالت اسلام برای مردم ، به خاطر مردم هست و گیرندگان آن هم مردم هستند. اون ها مسلمان نیستند و به خون ما تشنه اند واسمون کتاب می نویسند ، کاریکاتور  میکشند و حالا هم که فیلم...کار ندارم به اینکه کی هستند و با کی و کجا و خودشون چه دینی دارند.. اما ما که مسلمان هستیم چرا بی تفاوتیم  وقتی که سعی در بد نشان دادن اسلام به جهانیان هستند ،چرا میشینیم و تماشا میکنیم.

راستش را بخواهی غیر محکوم کردن کاری هم از پیش نمیتونیم ببریم اما دلمون ار اونجا میسوزه که این طور مسایل تا حدی واسمون به حاشیه رفته .

حالا بعد از فراز و فرود بسیار و در شرایطی که کاری به جز محکوم کردن این اعمال نداریم با قلم صفحات را سیاه کردیم تا جاییکه این ستون مجال میداد و نوشتیم برای دل خودمون.

 گاهی تو برخی اوقات آنطور که دوست داشتیم و میخواهیم اوضاع دنیا بر وفق مراد نیست.

شاید" هنوز مانده تا برف زمین آب شود."

 |+| نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 13:29  توسط صبح  | 
 
  بالا